خانه ام آتش گرفتست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ ، خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفتست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل ...
تا سحرگاهان ، كه مي داند
كه بود من شود نابود
(مهدی اخوان ثالث )

شب ها و روزها بی دلیل و بی حوصله سپری می شن ، انگیزه ی نداشته بی حوصلگی می آره و شهر سوخته خاطره ی هزارساله ی تاریخ رو برات مرور می کنه .
من یک ایرانیم با بی نهایت تاریخ و بی نهایت کمبود . بی نهایت کمبودی که این روزها آتشی به پا کرده و داره همه چیز رو می سوزونه . در این روزهای ملتهب ، با همه ی ارادتم به ایران دیگه دلم نمی خواد روی این خاک و بین این آتش قدم بزنم .
روزها و شب ها بی دلیل و بی حوصله سپری می شن و من دلیلی برای بودن و دیدن و نبودن و ندیدن ندارم ...