يادداشتي بر کتاب حديث نفس (خاطرات حسن کامشاد)
زنده باد زندگی...

صادقانه نوشتن در قدم اول شايد بسيار سهل به نظر آيد ولي چنين نيست. قلم را به دست دل سپردن کار هر کس نيست. قلم ها مي توانند سر از جاهايي درآورند که متن را به بيراهه کشيده، و نيز بدتر خود نويسنده را. (و مصيبت از آن خواننده يي است که قرار است با چنين متني رودررو شود.) قلم هاي زيادي هم ديده ايم که اين روزها و سال ها چه خوب کج راهه رفته اند و مهم تر مرحله بعد که قلم به دل سپرده را نويسنده بسپارد به دست عقل. خردي که راستي وجودش، حضورش، ظهورش نعمتي است. حال ديگر اختيار کردن يکي از گونه هاي متن چندان اهميتي ندارد. مرزهاي شعر و داستان و خاطره و مقاله روز به روز کمرنگ مي شود. داستان هايي با پرداخت گزارشي، گزارش هايي با لايه هاي روايي، شعرهايي با توصيف هاي ژورناليستي يا مقالاتي آهنگين و پرطنين کم نيستند در اين روزگار که قلم ها فراوانند و به تعداد هر قلم يک سليقه و طبع.
اما «حديث نفس» نوشته «حسن کامشاد» به گمانم حکايت ديگري است. با رسم و قاعده باب روز ايراني نمي خواند. او چنان صادقانه همه آنچه در ذهن آماده داشته، زيبا و شيوا به رشته تحرير درآورده که اين روزها اهالي کتاب هر جا روند، صحبت از «حديث نفس» است. عمده ترين دليل اش هم همين عنصر ديرياب «صادقانه نوشتن» است. دروغ نگفتن به خود هنگام نوشتن يک اثر قاعده يي است سهل و ممتنع. هر کسي را توان نوشتن آنچه زيسته است، نيست و باز دقت کنيد به فرم روايي اين زندگينامه. کتاب از بخش هاي کوتاه تشکيل شده است. گويي کامشاد مي خواسته از برش هاي تاثيرگذار زندگي اش تصويري به دست دهد يعني تکانه هاي حسي که در طول 80 و اندي سال تجربه کرده است. اين برش ها به گونه يي کنار هم چيده شده اند که ضمن وفاداري به زمان، هر يک مي توانند کارکرد روايي بيابند. تکه تکه کردن آنچه به ذهن نويسنده رسيده است و گذاشتن عنواني بر هر يک از آنها اين اتوبيوگرافي را به مجموعه داستاني واقعي (به شدت واقعي و تکان دهنده - جلوتر دلايل اين تاثيرگذاري را يک به يک مي شمارم) بدل کرده است. اين فرم روايي هر مخاطبي را درگير خود مي کند چون در متن ايجاد ضرباهنگ کرده، کشش و کنش لحظه ها انديشيده يا خودانگيخته است و خلاصه آينه تمام نماي ذهني است که وفادارانه به خود و متن عمل کرده است. «حسن کامشاد» در اين باره چنين مي گويد؛ «سبک نوشتن اين کتاب به هيچ وجه آگاهانه نبوده است، خودجوش بوده است. کلمه ها مي خواستند راهي به بيرون از من پيدا کنند. فرصت زيادي نداشتم و حقيقت اش وقتي دوستم شاهرخ مسکوب درگذشت در مجلس ختمي که اينجا گرفتند خاطره هايي از او را نقل کردم. برخي از اين خاطره ها را هم به قلم آوردم. تعدادي از دوستان نزديکم به من گفتند استعداد قصه گويي داري. اين را جدي نگرفتم ولي خوشحال شدم. شايد همين ها انگيزه من در نوشتن اين کتاب بودند. البته اين را هم بگويم که در سنين نوجواني در اصفهان در محله يي بودم که بچه ها در آن مدرسه نمي رفتند. يکي آهنگر بود، ديگري مسگر و... من تنها بچه يي بودم که مدرسه مي رفتم. اين بچه ها غروب که از سر کار برمي گشتند زير بازارچه محل جمع مي شدند، من برايشان قصه هاي حسين کرد و بخش هايي از اميرارسلان نامدار را که خوانده بودم تعريف مي کردم. در حقيقت قصه گويي مي کردم. شکل و شمايل اين کتاب يک مقدار ممکن است از اين لحظه ها نشات گرفته باشد. اما در مورد عناوين بايد بگويم به اين شکل نبود. مرحله به مرحله زندگي ام که از ذهنم مي گذشت، هر آن قسمت هايي را که برجسته بودند، روي کاغذ مي آوردم. بعد يکي دو تا از دوست ها که اين نوشته ها را خواندند، گفتند بهتر است برايشان تيتر هم بگذاري. از شما چه پنهان اي ميل هايي دريافت کرده ام که در آن آمده بيخود تيتر گذاشته يي. از لطف روايت کم مي کند. ممکن است شما پسنديده باشيد. به هر حال آنچه محرز است، اين است که از پيش نمي دانستم چه مي خواهم بنويسم. عده يي هم گفته اند اقتصاد به خرج داده يي. مي شد اين قسمت ها را به هم ربط داد و براساس شان داستان کوتاه يا نمايشنامه نوشت. اينها همه تعجب برانگيز است. من خودم را داستان نويس يا نويسنده به معناي اخص کلمه نمي دانم. شايد هم هميشه از اين استعدادم غافل بوده ام. بعد از سفر اخيرم به ايران، خيال دارم ان شاء الله با شوق و ذوق بيشتري ادامه داستان را بنويسم. منتها هر چه به سال هاي ديرتر زندگي مي رسم ذهنم تيره تر مي شود. برعکس خاطره هاي هفت سالگي ام انگار همين ديروز اتفاق افتاده است. مي دانم نوشتن قسمت دوم بسيار سخت تر است به خصوص چون مربوط به سال هايي است که ما به خارج رفتيم. از انگليس خاطره شخصي چنداني ندارم. مگر ترجمه کتاب ها و رفت و آمد و گفت و شنود با نويسندگان.»
اگر «حديث نفس» خواندني است، اگر نمي توان براي لحظه يي کتاب را زمين گذاشت، بدون شک ديگر دليل عمده اش، زبان ساده و روان متن است. نويسنده هرگز در پي مغلق گويي و مرعوب ساختن مخاطب نبوده است. گويي مي خواسته جريان روان آب را در مسيري مشخص هدايت کند. سر پيچيده کردن روايت نداشته است. تکليف متن با خالق اش روشن است و همه چيز به نرمي و سادگي اتفاق مي افتد. واژه ها به شکلي باورنکردني در جمله هاي کوتاه کنار هم مي نشينند. حسن کامشاد کار ساده يي انجام نداده است به خصوص که سال ها زندگي در انگلستان مي توانسته او را از زبان مادري دور کند. از او که درباره چگونگي صيانت از اين زبان روان و سليس مي پرسم، مي گويد؛ «من هميشه عاشق زبان فارسي بوده ام. از نوجواني مقداري مطالعه کرده ام که در کتاب هم به اجمال گفته شده است. اين سي و چند سالي که در خارج بوده ام، خود را از محيط فرهنگي ايران و نوشته هاي فارسي دور نمي ديدم. ارتباط من با ايران قطع نشده است. ماه هاي فروردين و ارديبهشت مرتب هر سال با خانواده به ايران آمده ام. اما زبان را چون هميشه عاشقش بوده ام به ظرايفش دقت کرده ام. اگر شما نگاهي به زبان «تاريخ چيست» يا «قبله عالم» يا «درياي ايمان» يا «تاريخ بي خردي» که همين هفته به بازار مي آيد بيندازيد، مي بينيد هر يک ويژگي خود را دارد. در «قبله عالم» چون به زمان ناصرالدين شاه مي پردازد، سعي کرده ام نثر زمان قاجار را در متن اجرا کنم که با نقل قول هاي آن زمان هماهنگي داشته باشد و در کتاب «سرگذشت فلسفه» که نشر ني منتشر کرده و مصور است و چاپ نفيسي دارد، براي اولين بار زبان منطق و فلسفه را سعي کردم ساده کنم و فکر مي کنم ناموفق نبوده ام. بنابراين ساده نويسي کار چندان دشواري براي من نبوده است. وقتي به کارهاي نويسنده هاي جوان نگاه مي کنم، مي بينم زبان خاصي را از خود اختراع کرده اند. چيزهايي نوشته مي شود که من از آن سر درنمي آورم. مي بينم نويسنده ها دارند لقمه را دور سرشان مي چرخانند. نويسنده ها مي توانند ساده تر کار کنند. اما در اين کتاب کوشيده ام از هميشه روان تر بنويسم چون داستان زندگي ام بود و چه بهتر که به زبان ساده نوشته مي شد. باز هم بگويم اين روند چندان هم آگاهانه نبوده است.»
.jpg)
دکنر حسن کامشاد
خصيصه ديگر متن «حديث نفس» ارجاعات مدام آن به يک جغرافياي مشخص و تاريخ معين است. کامشاد لحظه يي در هيچ قطعه يي از روايت زندگي اش از اين ارجاع غافل نمي ماند يعني تمام بخش ها واجد يک شناسنامه جغرافيايي و تاريخي اند. بارها به ما يادآوري مي کند يک ايراني است در سال... در موقعيت...، اين رويکرد باعث مي شود مخاطب ارتباطش براي لحظه يي با متن قطع نشود يعني نويسنده اجازه نمي دهد اين ارتباط قطع شود. او خودش را در يک بستر تاريخي- جغرافيايي ملتهب به تصوير مي کشد. خود نقل مکان هاي او در ايران و کدهايي که از شهرهاي مختلف با ويژگي هاي گوناگون مي دهد، مخاطب را به ديدي بسيط و ژرف دعوت مي کند. بياييد و به تماشاي جغرافياي رنگارنگ و متنوع سرزميني بنشينيد که در آن هر چه هست تاريخي است پرتب و تاب. دکتر کامشاد در اين باب چنين مي گويد؛ «درست مي گوييد. شايد اين برداشت شما و برخورد من با مسائل تا حدي از تربيت دوران جواني و فعاليت ام در حزب توده آب مي خورد. ما دائم در آنجا، در آن محيط، شرايط زمان، مکان و مسائل سياسي و اجتماعي را در نظر مي گرفتيم. من در کتابي که 50 سال پيش به انگليسي نوشتم و اخيراً به فارسي چاپ شده است (پايه گذاران نثر جديد فارسي) آنجا هم قبل از معرفي هر نويسنده ابتدا شرايط سياسي و اجتماعي را تشريح مي کنم چون متن را براي مخاطبان انگليسي زبان يا فارسي زباناني که از ايران دور بودند، مي نوشتم. بنابراين لازم دانستم اوضاع اقتصادي را در مثلاً زمان صادق هدايت توضيح دهم تا مخاطب بداند چگونه او صادق هدايت شد. اين فرآيند در ذهن من ملکه شده است. اينجا هم اگر فقط مي نوشتم رفتم اهواز در چاه فاضلاب، براي مخاطب چه فايده اگر روشن نمي شد که در شرايط 28 مرداد و بگير و ببند ساواک و تيمور بختيار رفتن به اين تنگنا چه مخاطراتي در پي داشت. يعني دلهره و هيجان موقعيت از ميان مي رفت. بايد اوضاع زمان رويداد روشن مي شد. يا وقتي ابراهيم گلستان مي آيد و پيشنهاد رفتن من به خارج را مي دهد، در شرايطي که حلقه محاصره سازمان امنيت تنگ تر شده است و دائم دوستان را دستگير مي کردند و هر لحظه ممکن بود به سراغ من بيايند، براي خواننده جالب مي شود بداند که من چه حس و حالي را از سر گذرانده ام. اگر اين اتفاق رخ نمي داد يا چرخ بخت به گردش درنمي آمد چطور مي توانستم سر از دانشگاه کيمبريج درآورم. اين جزئيات کمک مي کند که اهميت موقعيت ها روشن شود. بله، شايد تربيت تشکيلاتي حزب توده هم در اين روايت دخيل بوده است و البته يک مقداري هم احساس مي کنم بايد با پيشرفت زمانه پيش رفت و اوضاع اجتماعي و اقتصادي را در نظر گرفت.» در اين کتاب چنان ذوق کودکانه يي در او ديده مي شود که شما مي توانيد با خود بگوييد يا از خود بپرسيد راستي او چندساله است؟ اصلاً مهم نيست. مي گويم چرا. چون او به ما ثابت مي کند که جوان فکر مي کند. ذهن او مدام نو شدن را تجربه مي کند. از هيچ رخداد تازه يي نمي هراسد. هيچ پديده يي مرعوب اش نمي کند بلکه در پي آن است که تفسير و تاويل خود را از اين نو شدن دائم هستي در کف ما بگذارد. شايد اصفهاني بودن هم در اين جريان بي تاثير نبوده باشد؛ جغرافيايي که در آن طنز موج مي زند. راستي اين کم نعمتي است؟ پاسخ روشن است. از او درباره مکانيسم اين نو شدن هاي پي درپي که مي پرسم، با صدايي که در آن رگه هاي کودکانه يي جريان دارد، مي گويد؛ «چرايش را والله نمي دانم. ولي براي من موقعي که کتاب را مي نوشتم قصد آن بود که کتاب، کتاب شادي باشد. سرزنده باشد، مردم از خواندنش لذت ببرند. تفريح کنند.من مي خواستم نشاط و شادي و تفريح به خواننده بدهم. حالا چقدر موفق شده ام، نمي دانم. اگر من هنوز جوان فکر مي کنم، تعبيري است که بايد به خواننده واگذار کنم. تاويل خاصي ندارد. شانس و تصادف و نيکبختي در اين شادي دخيل بوده است. اگر اين امکان را داشتم که دوباره به دنيا بيايم و از من مي پرسيدند چه جوري مي خواهي زندگي کني، مي گفتم همين جوري. يکي از دوستان من هميشه مي گفت حسن، تو نظر کرده يي. راست است هميشه در بزنگاه هاي زندگي ام اتفاق عجيبي افتاده و از دام بلا جان سالم به در برده ام. در پنجاه سال گذشته زندگي خوب و بي دغدغه يي داشته ام. ازدواج خيلي موفقي داشتم. بچه هاي خوب و موفقي دارم و همين طور نوه هايم همه زندگي خوبي دارند. انگار دستي هميشه هواي مرا داشته و يکي بعد از ديگري اتفاقات مطلوبي براي من روي داده است. اين شادي و مسرت ظاهراً در متن هم خوانده مي شود زيرا در درون من اينچنين بوده است چه بسا که استحقاق و شايستگي اش را نداشته ام. دوستي با شاهرخ مسکوب هم بي اندازه در اين طرز فکر کردن و نوشتن موثر بوده است. من هميشه در فکر او هستم که اگر زنده بود چه ايرادهايي به اين کتاب مي گرفت و چه مي گفت. من و شاهرخ از 18 تا 80 سالگي دوست نزديک بوديم. معاشر و هم اتاق و هم درس بوديم. و مدام همديگر را دست مي انداختيم و سعي مي کرديم هيچ يک از تک و تا نيفتيم. اگر او ليچاري مي گفت، من از او بالاترش را مي گفتم تا جايي که همسرم فريادش بالا مي رفت که بس کنيد ديگر، از بس با هم مي گفتيم و مي خنديديم. شايد همان مساله اصفهاني بودن هم در آن دخيل بوده است. ژنتيک هم در آن تاثير دارد. بين ما همکلاسي ها حس متلک گويي و دست انداختن و بي جواب نگذاشتن حرف نوعي سنت شده است. با خون مان عجين شده است.»
و سر آخر آنکه «حديث نفس» سوداي قهرمان پروري، قهرمان آفريني و قهرمان ستايي ندارد. متن در جهت برساختن يک شخصيت شاخص، تاثيرگذار، سلحشور فرهنگي (هر چه دوست داريد از اين القاب در ذهن رديف کنيد) قدم برنمي دارد. «کامشاد» متواضعانه به معناي دقيق کلمه (پز و ژست هاي معمول و روزمره را از ذهن دور کنيد) در متن حرکت کرده است. به واکاوي خودش، ريش ريش کردن فکرهاي مانده در پس سرش، حسرت ها و ناکامي ها، دلسوزي براي خويشتن و اي دريغا کشيدن نمي پردازد. مشخص است خودش را فقط يک ايراني مي داند؛ ايراني که تلاش کرده در جهت درستي حرکت کند همين. به همين سادگي (به گمانم پيچيده براي ما که امروز مي بينيم هر کسي در متنش مي خواهد بگويد فقط من وجود دارم و آن هم «من»ي که چه زجرها و رنج ها کشيده ام و اصلاً اين فقط منم که درد هستي را مي شناسم.) خواسته از يک تجربه زيستي صادقانه بگويد و دقيقاً به همين دليل است که همدلي مان را برمي انگيزد. جوري متن با ما رفتار مي کند که فکر مي کنيم ما هم مي توانيم چنين سبک و روان تن بسپاريم به آنچه مي بينيم. او چون سنگ هاي کف رودخانه از سيلان آب هاي روزگار صيقل خورده است. او که مي گويم همانا متن او است و نيز خود او درگمانم. «حسن کامشاد» چنين نظر مي دهد؛ «بله. برداشت شما کاملاً درست است. عنوان اين کتاب را ابتدا مي خواستم بگذارم «ميوه خاک انداز» که با مخالفت شديد خانواده مواجه شدم ولي اين حس با من بود که نهالي بوده ام که در اين خاک رسته. طي سال هاي اخير شرح حال هاي زيادي نوشته شده است. رجال و بزرگان و نويسندگان چيزهايي نوشته اند و اکثر خواسته اند خود را يا توجيه کنند يا دفاع کنند يا بزرگ نمايي کنند. و اين به جايي رسيده که تهوع آور شده است. من اصلاً قصد دفاع و توجيه خودم را نداشتم. خواستم خالصاً مخلصاً بنويسم. صادقانه بنويسم. پيش وجدان خودم هم هيچ عذابي ندارم. چون آنچه نوشته ام عين واقع بوده است. به هر حال من هيچ وقت نه مصدر امري بوده ام،نه رهبر يا رئيسي. دوست داشتم خودم را دست کم بگيرم. از همان اولين سطرهاي کتاب که مي گويم 81 سال از عمر شريفم مي گذرد و گوش شيطان کر... با آن زبان به خودم مي خندم. خودم را دست مي اندازم. ذره يي قصد بزرگ کردن خودم را ندارم. و چيزي هم در زندگي ام نبوده که شرمنده اش باشم.»
«حديث نفس» با ما مي ماند چون صادقانه است، زبانش ساده است و روان، سهل و ممتنع، تکليف نويسنده اش، با خود و متنش روشن و باز ريشه هاي متن در اين جغرافيا فرو رفته و مهم تر از همه اينکه نويسنده خود را يکي از همه مردم ايران مي داند نه تافته يي جدا بافته.