تبليغاتX
محسن سوهانی _فيلم ساز،پژوهشگر،نويسنده_ - نگران نباش !!!

یادداشتی بر رمان «نگران نباش» نوشته مهسا محب علي

 سونامی یک نسل !!!

 متن هاي اندکي هستند در اين روزگار که در آن ها تهران يا شهرهاي ديگر با آدم هايي که مي شناسيم و جنس شان را از نزديک لمس کرده ايم حاضر باشند. متن هايي از اين دست معمولاً قرباني راوي هايي مي شوند که در ذهنيات خود غرق شده اند. دالان هايي تو در تو و تاريک که در بستر روايت به هر چيزي اعتنا مي کنند به جز فضاهاي بيروني و شخصيت ها. در حالي که در رمان طبيعتاً مخاطب با انعکاس فضاهاي بيروني مواجه است. شخصيت ها در فضاهايي که آشنا هستند بايد حرکت کنند. (هرچند در پاره يي از کارهاي ادبي معماري ذهن راوي به گونه يي است که اسباب تشخص متن شده و مخاطب از پس ذهنيات شخصيت ها مي تواند به دنياي ديگري از طريق همين کدها يا نشانه هاي غيرعيني برسد. در چنين متن هايي ذهنياتي که تحت تاثير عينيات هستند در خدمت همان عنصر فضاسازي قرار مي گيرند. مانند سايه يي که حکايت از وجود يا حضور جسم يا امر عيني مي کند. منتها مساله اينجاست که در روايت هايي از اين دست نويسنده هم و غم اش صرف پرداخت لايه هاي روانشناسي اثر مي شود.) اما معمولاً در رمان هاي ايراني که در سال هاي اخير به چاپ رسيده است شما تصوير واضحي از يک جغرافياي مشخص نمي بينيد. اين قاعده عمومي در ارتباط با متن هاي بومي صدق نمي کند. رويکردي که در سال هاي پس از انقلاب وجود داشته است به گونه يي بوده که نويسندگان يک منطقه مشخص از ايران سعي در برجسته کردن باورها، ايده ها، آرمان ها، سنت ها، آيين ها، آداب و مراسم و باورهاي جمعي يک قوم داشته اند. نمونه هاي موفق اين گونه ادبي فراوانند. از سوي ديگر نويسندگان پايتخت معمولاً به تهران نپرداخته اند. شايد يکي از دلايل آن شتاب بي رحمانه يي است که مدام موجب تغيير شکل اين محيط مي شود. يعني نويسنده تهراني نمي تواند از وجود و حضور حتي باجه تلفن عمومي يا چراغ راهنمايي سر کوچه اش مطمئن باشد. گويي اين شهر در يک زلزله دائمي غوطه ور است. عناصر آن سيال اند و درهم شونده و متغير. از طرف ديگر روابط انساني تهران، عميق نيست. آدم ها به راحتي از کنار هم مي گذرند. فرصتي نيست تا کسي بتواند ديگري را ببيند و بشناسد. شناخت تهراني ها از يکديگر در حد سطح يا لايه هاي بيروني و ناپايدار مي ماند. ولي وضع نويسنده قاعدتاً بايد با ديگران فرق کند. نويسنده لازم است با علاقه و عشق به اين شبکه بپردازد، نه اينکه تحت تاثير آن قرار گرفته و او نيز برخوردهاي خود را جدي نگرفته و از روي مسائل عبور کند. مخاطب تهراني يا غيرتهراني وقتي کتابي در دست مي گيرد، انتظار دارد در آن نشانه هايي از همين شتاب يا سياليت را ببيند. کسي اين عذر را از نويسنده نمي پذيرد که آخر فرصت پرداخت به فلان شخصيت يا بهمان فضا را ندارم. نويسنده در شرايط عادي جز دقت کاري براي انجام دادن ندارد. در اين ميان نويسنده يي که رمان را براي شرح و بسط و پرداخت قهرمان خود در هسته روايي انتخاب مي کند، فرصت خوبي دارد تا تمام آنچه شرح آن رفت را با خون و گوشت و پوست و جزئيات مهم و تاثيرگذار، ساخته و فرجام آدم هايي که مي شناسيم، بپردازد. مساله اصلي رمان پرداخت يک شخصيت در زمان و مکان مشخص (حالا عيني يا ذهني يا برآيندي از هر دو نوع نگاه يا فضا) جهت نشان دادن مسائل او در برابر خود و ديگران است و احياناً رسيدن به سطح برخورد نهايي. اين برخوردها اسباب بيشتر نشان دادن روان يا ذهن شخصيت ها و بالاخص قهرمان است.
رمان «نگران نباش» نوشته «مهسا محب علي» از متن هايي است که ويژگي هاي ذکر شده را تا حد زياد و قابل قبولي دارد. اول از همه واجد قهرمان است؛ قهرماني سياه و شکست خورده که در عين تسليم در جهت جست وجوي خويش قدم برمي دارد. او بي قرار است، زني است که ازدواج نکرده، جوان، درگير مساله اعتياد و نماد بخشي از همين جامعه است. شايد بررسي اين کاراکتر فارغ از جنسيت اش در نگاه اول ممکن نباشد، اما هرچه بيشتر رمان را بخوانيد متوجه مي شويد که اين شخصيت يعني شادي، درگير بحراني است که زن و مرد نمي شناسد. خود قهرمان ما هم پا را از مرزهاي جنسيتي فراتر مي گذارد. او موهايش را تقريباً چنان کوتاه کرده که مي تواند با به سر کشيدن يک کلاه به خيابان برود بي آنکه به چشم بيايد يک زن است. رفتارهاي او هم از ويژگي هاي زنانه برخوردار نيست. نه چنان دل رحم و فداکار است، نه احساساتي يا حساس. گويي الگوي مجسم نسل امروز است که در آنها نوعي کرختي يا بي حسي وجود دارد؛ نسلي که از اين وسيله در جهت دفاع از همان شتاب يا سرعت شهر سيال تهران استفاده مي کند. شادي از همان سطرهاي نخست روايت ويژگي هاي خود را به ما مي شناساند. از فضاي خانه فقط نشانه هاي تکرارشونده بصري يا صوتي اش را گرفته، کنار هم مونتاژ مي کند. مادر براي او مادر نيست. مادر شبيه يکي از هزاران آدمي است که گويي کارشان ايجاد آلودگي صوتي است؛ آدم هايي که حرف مي زنند، کار مي کنند، فرياد مي کشند، ناله مي کنند و در کل حضورشان به واسطه صداهاي مزاحمي است که در اطراف خود ايجاد مي کنند. اگر نگوييم موسيقي متن آزاردهنده خانه را مي سازند، اما به جز توليد صدا کار ديگري از آنها برنمي آيد. اين مادر تلاش مي کند دلسوزي هاي خود را نشان دهد، اما بيشتر اين حرکت اسباب دور شدن افراد از او مي شود. شادي، بابک و آرش به هيچ ترتيبي به اين مادر نزديک نمي شوند. هرچند بابک نشانه هايي از اين همدلي را نشان مي دهد اما در پس رفتارهاي او هم به نوعي تحمل اين مادر ديده مي شود. شايد او متعلق به زماني باشد که صبر هنوز ارزش محسوب مي شد. (باز يادمان نرود که در سايه زيستن در شهر پرشتابي مانند تهران نگهداري يا باور صبر کاري است بس دشوار. اين کار حتي از عهده مادر هم برنمي آيد.) راوي اول شخص يعني شادي از يک طرف درگير خود و خانواده است و از طرف ديگر درگير مساله زلزله تهران. شهري که بي هيچ تکاني گويي مدام مي لرزد و شکل عوض مي کند، (تکه هايش به سنت گذشته باقي مانده و تکه هايي از آن مدرن شده و تکه هايي بسيار بي قواره و بي هويت است.) از صبحي که روايت از آن آغاز شده و در شب اش به انجام مي رسد، مدام تکان مي خورد. اين تکان ها در پايان هر فصل يا بخش رمان به شکل ملموس و عيني تصوير مي شوند اما متاسفانه در حد يک جمله يا چند تصوير گذرا. به گونه يي که شايد مخاطب با خود فرض کند اين لرزش ها از منظر راوي اول شخصي است که حال و روز خوشي ندارد. نه از لحاظ روحي نه از نظر جسمي خودش هم دائماً شکل و روز و حال تازه يي را تجربه مي کند. شادي در يک موقعيت مشخص-يعني زلزله تهران- از خودش به ما توصيف ها و تصويرهايي مي دهد که نگران کننده است. او دختر يا زني است احتمالاً در آستانه سي سالگي يا قبل از آن که بدون هيچ پايگاه دروني عاطفي، بي ريشه، بي شاخ و برگ از محيط خانه خسته، به خيابان مي زند. آن هم در شرايطي که برادرش آرش با بابک وارد نزاع سختي شده و در اين ميان تيري هم شليک مي شود. (واقعه يي که به گمانم به شدت باورناپذير است. شايد چون خاستگاه اقتصادي و اجتماعي خانواده به خوبي برجسته نشده است. ما از شغل و درآمد اجتماعي پدر و مادر هيچ اطلاعي نداريم. نمي دانيم دقيقاً فرزندان شان شاغل اند يا بيکار. اگر کار مي کنند آيا در خانه پدري زندگي مي کنند؟ جزئياتي از اين دست به باورپذير شدن مساله تفنگ و شليک کمک مي کرد. شخصاً جسارت آرش را براي برداشتن تفنگ نتوانستم هضم کنم. کنشي که شايد ديرتر به وقوع مي پيوست، به واسطه اطلاعات يا جزئيات بيشتر مي توانستم بپذيرم.)

مهسا محب علی

                                           مهسا محب علی - نویسنده رمان نگران نباش

شادي تمام اين لحظه هاي دردناک را با کمک افيون تاب مي آورد. باز همين جا بگويم که شخصيت يک فرد معتاد با تمام ويژگي ها و نوع نگاهي که به جهان پيرامونش دارد، به خوبي در کار برجسته نشده است. تصويرهايي که «مهسا محب علي» از اين قهرمان به ما مي دهد، کاملاً در ارتباط با نوع و چگونگي مصرف مواد مخدر است نه نشان دادن نوع رفتارها يا مسائل جسمي اين گونه افراد. مثلاً عدم تمرکز يا اضطراب براي نداشتن مواد مخدر به خوبي از کار درآمده است. اما جاي ساير خصيصه هاي روحي و رواني اين افراد خالي است. به طور مثال اين شخصيت ها در عين پوسته قدرتمند بيروني به شدت آسيب پذيرند. غالباً از هر حرفي مي رنجند. از منظر ديگري شايد بتوان گفت عميقاً متاثر از محيط بيروني خود هستند، افراد مختلف را هميشه سرزنش مي کنند که چرا حالا به اين وضع دچار شده اند. لايه هاي قدرتمدار اين شخصيت را محب علي خوب ساخته است. مانند تصميم خروج از خانه يا گشتن در خيابان ها و مقاومت در مقابل آدم هايي که هر يکي شان او را مي خواهد به سمتي سوق دهد. اما لايه هاي ديگر که در آن يک شخصيت چگونه با ادعاها و کنش هاي احتمالي اش زمين مي خورد، نيست. او حتي در مورد اشکان هم چنان قدرتمند رفتار مي کند که باور اعتياد در آن لحظه ها از او تقريباً ناممکن است. شادي بهتر و بيشتر درک يا شناخته مي شد اگر نويسنده به تضادهاي دروني اش مي پرداخت. در عين حال معمولاً اين افراد واکنشي رفتار مي کنند. کنش هاي آنان در حد کوچک و در اشلي محدود قابل تعريف است. يعني اگر در موقعيتي مانند زلزله واقع شوند به طور طبيعي منفعلند ولي در لحظه هاي انفعال از قدرت هاي خود سخن مي گويند. شايد اين رفتار بيشتر برخاسته از نوع نسلي باشد که راوي به آن تعلق دارد؛ نسلي که در عين کرختي يک مرتبه با تکيه بر قدرت هيجان هاي بالا به کنشي عجيب دست مي زند. به هر حال اين راوي اگر به جاي حرکت در خيابان در خانه مي ماند، تکليف ساخته شدن شهر تهران بر عهده چه شخصيتي يا چه راوي مي ماند؟ يعني نويسنده مجبور بوده به طريقي او را از خانه بيرون بکشد تا بتواند از تهران (شخصيت فرعي اما مهم رمان) به ما کدهايي بدهد؛ شهري که در سايه تکان هاي فراوان کاملاً به هم ريخته و آدم هايش سرگردانند. شهر به هر چيزي شبيه است جز تهران. راوي در اين جنجال در آمد و شد است. مادربزرگش را که از خانه بيرون رفته و حافظه درست و حسابي ندارد در ميان جمعيت مي بيند اما کاري از او برنمي آيد. او فقط شاهد دستگيري مادربزرگ است و بعد خودش هم از هوش مي رود و هنگامي که به هوش مي آيد با پسر جواني سوار بر موتور به سمت محل زندگي اش بازمي گردد ولي باز به خانه نمي رود. اين راوي که ساکن شمال شهر تهران است به خوبي موقعيت درکه، ولنجک و تجريش را شرح مي دهد. تهران اگر مي لرزد اما به اين معنا نيست که شما همه تهران را در اين حال ببينيد، بلکه فقط نوار شمالي شهر را ديده و بايد از تصور و تخيل خود مدد بگيريد تا بدانيد باقي شهر به چه شکلي درآمده است. شايد اين تکه از بحث برگردد به سليقه شخصي خودم در روايت که جاي خالي قسمت هاي ديگر تهران را در اين لحظه ها حس کردم و باز نوع نگاه راوي به آدم هاي تهران.
شايد همه ما از تهران و تهراني هايش خسته و دلزده باشيم ولي فکر مي کنيم يکسونگري نويسنده در نگاه راوي ديده مي شود. هميشه در اوج هرج و مرج ها هم عده يي انساني رفتار مي کنند. وجود تصاوير انساني در لابه لاي حجم انبوه بي نظمي نشان داده شده که بيشتر جنبه سبعيت را نشان مي دهد، به باورپذيري و برجسته شدن همان تصاوير سياه منتهي شده است.
راوي گويي گزينش شده فقط سياهي ها را مي بيند. آيا اين نگاه به دليل اعتياد است يا تعلق او به نسلي که فقط اين تصاوير را مي بيند؟ جواب اين پرسش ها به ذهنيت خود شما از متن، اجتماع و تجربه هايتان برمي گردد. اما پذيرش آن جداً سخت است. هر چه تهران بيشتر مي لرزد (که باز مي شود روي همين لرز ش ها هم بيشتر دقيق شد و از خود پرسيد چگونه مي توانيم بپذيريم که در يک روز در تهران هشت يا هفت زلزله با ريشترهاي احتمالاً پنج يا چهار بيايد. آيا هيچ ساختماني در سايه اين تکان ها ويران نمي شود؟ چرا شيشه هاي خانه ها خرد نمي شوند؟ يا تابلوي قديمي يک مغازه در پياده رو تجريش افتاده باشد.) ذهن راوي هم مغشوش تر مي شود. او سرگردان به محلي مي رود که در آن دوستان قديمي اش چيزي شبيه زندگي کردن را تجربه مي کنند. دختر و پسرهايي جوان که آنها هم درگير اعتيادند. اما باز نوع روابط آنها از جنس رابطه راوي - اشکان است؛ روابطي که در سطح مانده و آنچه آنها را به هم نزديک مي کند، يا درد مشترک شان، مواد مخدر است يا... در آن تکه فرصت بسيار خوبي به نويسنده داده شده تا شبکه روابط انساني اين افراد را بياورد که تا حدي هم موفق است ولي باز به گمانم خود موقعيت زلزله هاي پشت هم فرصت فرو رفتن به اين شبکه را نه به نويسنده داده نه به ما.
اين زلزله ها، اگر از ابتداي روايت مانند کتاب «کوري» به شکلي اغراق شده در فضاي تهران به وقوع مي پيوست، حاصل طبيعتاً کار قابل درنگ تري بود. فرصت پرداختن به نمادها يا نشانه هاي انسان امروزي شرقي در آن متن به خوبي فراهم بود. يعني در ميان يک خرابه راوي در کنار افراد مختلف زندگي مي کرد؛ افرادي که اگر نه مانند او درگير اعتياد، اما هر کدام وجهي از خود را از دست داده اند که به آن به شدت عادت کرده بودند. شايد حاصل کتاب ديگري مي شد اما در اين حالت گويي باري بر دوش روايت افتاده است که بسيار سنگين تر از حجم اصلي رمان است. خود تهران شبيه غولي است که اگر سراغش براي روايت برويم، فرصت بيشتري مي طلبد چه رسد به آنکه بخواهيم زلزله اش را در حجم کوتاه يک «رمان کوچک» بسازيم. زلزله در اين رمان در عين حال مي توانست به شکلي نمادين اتفاق بيفتد يعني مابه ازاي اعتياد را در ذهن راوي مي داشت. در اين حالت که روايت ميان ذهنيات و عينيات در نوسان است زلزله مانند توپي است که هر بار به زمين يکي مي افتد يا به ذهن راوي يا به فضاي تهران. در حالي که زلزله واجد قدرتي است (آن هم در تهران) که مي تواند مناسبات انساني و اجتماعي را چنان درهم بريزد که صد هزار بار از «کوري» ساراماگو قوي تر باشد. چرا؟
چون همان طور که در ابتدا هم آمد، خود تهران مقوله يي است که به دليل ماهيت اش عناصرش مدام درهم ريخته و به شکلي درمي آيد.شادي، قهرمان اين روايت در پايان روايت به نقطه يي مي رسد که در عين وامداري اش از اعتياد اما با کنش گرايي هاي ديده شده در متن ناهمخوان است. بعد هم ريتم روايت به گونه يي است که شما همچنان انتظار داريد روايت ادامه پيدا کند، نه اينکه راوي يک مرتبه به زير پلي رفته و قرص هاي محرک آرش را مصرف کند. سکون يا ايستايي ناگهاني روايت با ساختار پرتکان روايت در تضاد است. در اوج لحظه هايي که ما انتظار پيشرفت يا ادامه روايت را داشتيم (که ضرباهنگ بسيار خوبي داشت) يک مرتبه ايستاده و بايد بپذيريم تهران ديگر تکان نمي خورد و راوي احتمالاً مي ميرد بي آنکه آجري به سرش خورده باشد، گويي خود را از ميان برمي دارد. شايد هم مي ماند و برمي گردد به همان خانه و اين بار جور ديگري زندگي مي کند. نمي دانيم. همه چيز در اين سکون و سکوت ايستاست. ناگهان خاموشي فرامي رسد. چرا و چطور معلوم نيست. شايد به همين دليل ژانر کتاب هم مشخص نمي شود. آيا ما با روايت رئال سر و کار داريم يا سوررئال يا آميزه يي از اين دو. اگر تصاوير مربوط به مهاجرت اهالي جنوب تهران به شمال تهران واقعي است، پس چرا نمي توانيم بپذيريم که هيچ جا خراب شده، تصوير نمي شود؟ آيا شمال تهران آسيبي نديده است؟ آيا مردم نبايد از زلزله حرف بزنند؟ راوي چرا هيچ صدايي را نمي شنود؟ چرا آرش اطلاعاتي از موقعيت به ما نمي دهد؟ به هر حال «مهسا محب علي» نويسنده رمان «نگران نباش» شايد به تمام توقعات ما در اين باب پاسخ ندهد، اما قدمي بلند برداشته است در اين ميانه که نويسندگان انگار عناصر غايب شهراند. فضاسازي هايش از نوار شمالي تهران دقيق است و آشنا و آدم هايي مي سازد که ما به خوبي لمس شان مي کنيم. شايد خود يکي از آنهاييم، شايد ديگري شبيه آنهاست. تهران مقوله يي است که بايد جدي بگيريم؛ شهري که چنان بزرگ شده که مناسباتش تمام کشور را تحت تاثير قرار مي دهد. تهران را دريابيم، به خصوص در ادبيات داستاني مان. و مهم تر آدم هايي که در اين شهر هستند؛ آدم هايي که هر روز و هر لحظه مي بينيم اما وقتي کتاب مي خوانيم يا مي نويسيم گويي در اين شهر غريبه بوده ايم. غريب مي نويسيم و غريب تر زندگي مي کنيم.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:24 توسط محسن سوهانی

 


کد موسیقی در نایت اسکین