
وقتی میگویم بهار ، تو متولد میشوی
مثل شکوفههای گیلاس ، مثل بوی عیدی ، در جای جای تنم ، عطر تو میپیچد
و من سرمست از خود میمیرم ، از تو زنده میشوم .
وقتی میگویم بهار این خود تویی که روزها و لحظهها به انتظارت قربانی شدهاند
در حضور ابرهای بارانی ، شاهزادهوار ، به عریانی درختان میپوشی
وقتی میگویم بهار ، واژه تمام میشود ، که تو تمام کلمهای
و زبان سکوت میکند ، به احترامت ، به شکرانهی قدومت ، به ستایش طراوتت
وقتی میگویم بهار
یعنی
خوش آمدی