تبليغاتX
محسن سوهانی _فيلم ساز،پژوهشگر،نويسنده_

یادداشتی بر رمان «نگران نباش» نوشته مهسا محب علي

 سونامی یک نسل !!!

 متن هاي اندکي هستند در اين روزگار که در آن ها تهران يا شهرهاي ديگر با آدم هايي که مي شناسيم و جنس شان را از نزديک لمس کرده ايم حاضر باشند. متن هايي از اين دست معمولاً قرباني راوي هايي مي شوند که در ذهنيات خود غرق شده اند. دالان هايي تو در تو و تاريک که در بستر روايت به هر چيزي اعتنا مي کنند به جز فضاهاي بيروني و شخصيت ها. در حالي که در رمان طبيعتاً مخاطب با انعکاس فضاهاي بيروني مواجه است. شخصيت ها در فضاهايي که آشنا هستند بايد حرکت کنند. (هرچند در پاره يي از کارهاي ادبي معماري ذهن راوي به گونه يي است که اسباب تشخص متن شده و مخاطب از پس ذهنيات شخصيت ها مي تواند به دنياي ديگري از طريق همين کدها يا نشانه هاي غيرعيني برسد. در چنين متن هايي ذهنياتي که تحت تاثير عينيات هستند در خدمت همان عنصر فضاسازي قرار مي گيرند. مانند سايه يي که حکايت از وجود يا حضور جسم يا امر عيني مي کند. منتها مساله اينجاست که در روايت هايي از اين دست نويسنده هم و غم اش صرف پرداخت لايه هاي روانشناسي اثر مي شود.) اما معمولاً در رمان هاي ايراني که در سال هاي اخير به چاپ رسيده است شما تصوير واضحي از يک جغرافياي مشخص نمي بينيد. اين قاعده عمومي در ارتباط با متن هاي بومي صدق نمي کند. رويکردي که در سال هاي پس از انقلاب وجود داشته است به گونه يي بوده که نويسندگان يک منطقه مشخص از ايران سعي در برجسته کردن باورها، ايده ها، آرمان ها، سنت ها، آيين ها، آداب و مراسم و باورهاي جمعي يک قوم داشته اند. نمونه هاي موفق اين گونه ادبي فراوانند. از سوي ديگر نويسندگان پايتخت معمولاً به تهران نپرداخته اند. شايد يکي از دلايل آن شتاب بي رحمانه يي است که مدام موجب تغيير شکل اين محيط مي شود. يعني نويسنده تهراني نمي تواند از وجود و حضور حتي باجه تلفن عمومي يا چراغ راهنمايي سر کوچه اش مطمئن باشد. گويي اين شهر در يک زلزله دائمي غوطه ور است. عناصر آن سيال اند و درهم شونده و متغير. از طرف ديگر روابط انساني تهران، عميق نيست. آدم ها به راحتي از کنار هم مي گذرند. فرصتي نيست تا کسي بتواند ديگري را ببيند و بشناسد. شناخت تهراني ها از يکديگر در حد سطح يا لايه هاي بيروني و ناپايدار مي ماند. ولي وضع نويسنده قاعدتاً بايد با ديگران فرق کند. نويسنده لازم است با علاقه و عشق به اين شبکه بپردازد، نه اينکه تحت تاثير آن قرار گرفته و او نيز برخوردهاي خود را جدي نگرفته و از روي مسائل عبور کند. مخاطب تهراني يا غيرتهراني وقتي کتابي در دست مي گيرد، انتظار دارد در آن نشانه هايي از همين شتاب يا سياليت را ببيند. کسي اين عذر را از نويسنده نمي پذيرد که آخر فرصت پرداخت به فلان شخصيت يا بهمان فضا را ندارم. نويسنده در شرايط عادي جز دقت کاري براي انجام دادن ندارد. در اين ميان نويسنده يي که رمان را براي شرح و بسط و پرداخت قهرمان خود در هسته روايي انتخاب مي کند، فرصت خوبي دارد تا تمام آنچه شرح آن رفت را با خون و گوشت و پوست و جزئيات مهم و تاثيرگذار، ساخته و فرجام آدم هايي که مي شناسيم، بپردازد. مساله اصلي رمان پرداخت يک شخصيت در زمان و مکان مشخص (حالا عيني يا ذهني يا برآيندي از هر دو نوع نگاه يا فضا) جهت نشان دادن مسائل او در برابر خود و ديگران است و احياناً رسيدن به سطح برخورد نهايي. اين برخوردها اسباب بيشتر نشان دادن روان يا ذهن شخصيت ها و بالاخص قهرمان است.
رمان «نگران نباش» نوشته «مهسا محب علي» از متن هايي است که ويژگي هاي ذکر شده را تا حد زياد و قابل قبولي دارد. اول از همه واجد قهرمان است؛ قهرماني سياه و شکست خورده که در عين تسليم در جهت جست وجوي خويش قدم برمي دارد. او بي قرار است، زني است که ازدواج نکرده، جوان، درگير مساله اعتياد و نماد بخشي از همين جامعه است. شايد بررسي اين کاراکتر فارغ از جنسيت اش در نگاه اول ممکن نباشد، اما هرچه بيشتر رمان را بخوانيد متوجه مي شويد که اين شخصيت يعني شادي، درگير بحراني است که زن و مرد نمي شناسد. خود قهرمان ما هم پا را از مرزهاي جنسيتي فراتر مي گذارد. او موهايش را تقريباً چنان کوتاه کرده که مي تواند با به سر کشيدن يک کلاه به خيابان برود بي آنکه به چشم بيايد يک زن است. رفتارهاي او هم از ويژگي هاي زنانه برخوردار نيست. نه چنان دل رحم و فداکار است، نه احساساتي يا حساس. گويي الگوي مجسم نسل امروز است که در آنها نوعي کرختي يا بي حسي وجود دارد؛ نسلي که از اين وسيله در جهت دفاع از همان شتاب يا سرعت شهر سيال تهران استفاده مي کند. شادي از همان سطرهاي نخست روايت ويژگي هاي خود را به ما مي شناساند. از فضاي خانه فقط نشانه هاي تکرارشونده بصري يا صوتي اش را گرفته، کنار هم مونتاژ مي کند. مادر براي او مادر نيست. مادر شبيه يکي از هزاران آدمي است که گويي کارشان ايجاد آلودگي صوتي است؛ آدم هايي که حرف مي زنند، کار مي کنند، فرياد مي کشند، ناله مي کنند و در کل حضورشان به واسطه صداهاي مزاحمي است که در اطراف خود ايجاد مي کنند. اگر نگوييم موسيقي متن آزاردهنده خانه را مي سازند، اما به جز توليد صدا کار ديگري از آنها برنمي آيد. اين مادر تلاش مي کند دلسوزي هاي خود را نشان دهد، اما بيشتر اين حرکت اسباب دور شدن افراد از او مي شود. شادي، بابک و آرش به هيچ ترتيبي به اين مادر نزديک نمي شوند. هرچند بابک نشانه هايي از اين همدلي را نشان مي دهد اما در پس رفتارهاي او هم به نوعي تحمل اين مادر ديده مي شود. شايد او متعلق به زماني باشد که صبر هنوز ارزش محسوب مي شد. (باز يادمان نرود که در سايه زيستن در شهر پرشتابي مانند تهران نگهداري يا باور صبر کاري است بس دشوار. اين کار حتي از عهده مادر هم برنمي آيد.) راوي اول شخص يعني شادي از يک طرف درگير خود و خانواده است و از طرف ديگر درگير مساله زلزله تهران. شهري که بي هيچ تکاني گويي مدام مي لرزد و شکل عوض مي کند، (تکه هايش به سنت گذشته باقي مانده و تکه هايي از آن مدرن شده و تکه هايي بسيار بي قواره و بي هويت است.) از صبحي که روايت از آن آغاز شده و در شب اش به انجام مي رسد، مدام تکان مي خورد. اين تکان ها در پايان هر فصل يا بخش رمان به شکل ملموس و عيني تصوير مي شوند اما متاسفانه در حد يک جمله يا چند تصوير گذرا. به گونه يي که شايد مخاطب با خود فرض کند اين لرزش ها از منظر راوي اول شخصي است که حال و روز خوشي ندارد. نه از لحاظ روحي نه از نظر جسمي خودش هم دائماً شکل و روز و حال تازه يي را تجربه مي کند. شادي در يک موقعيت مشخص-يعني زلزله تهران- از خودش به ما توصيف ها و تصويرهايي مي دهد که نگران کننده است. او دختر يا زني است احتمالاً در آستانه سي سالگي يا قبل از آن که بدون هيچ پايگاه دروني عاطفي، بي ريشه، بي شاخ و برگ از محيط خانه خسته، به خيابان مي زند. آن هم در شرايطي که برادرش آرش با بابک وارد نزاع سختي شده و در اين ميان تيري هم شليک مي شود. (واقعه يي که به گمانم به شدت باورناپذير است. شايد چون خاستگاه اقتصادي و اجتماعي خانواده به خوبي برجسته نشده است. ما از شغل و درآمد اجتماعي پدر و مادر هيچ اطلاعي نداريم. نمي دانيم دقيقاً فرزندان شان شاغل اند يا بيکار. اگر کار مي کنند آيا در خانه پدري زندگي مي کنند؟ جزئياتي از اين دست به باورپذير شدن مساله تفنگ و شليک کمک مي کرد. شخصاً جسارت آرش را براي برداشتن تفنگ نتوانستم هضم کنم. کنشي که شايد ديرتر به وقوع مي پيوست، به واسطه اطلاعات يا جزئيات بيشتر مي توانستم بپذيرم.)

مهسا محب علی

                                           مهسا محب علی - نویسنده رمان نگران نباش

شادي تمام اين لحظه هاي دردناک را با کمک افيون تاب مي آورد. باز همين جا بگويم که شخصيت يک فرد معتاد با تمام ويژگي ها و نوع نگاهي که به جهان پيرامونش دارد، به خوبي در کار برجسته نشده است. تصويرهايي که «مهسا محب علي» از اين قهرمان به ما مي دهد، کاملاً در ارتباط با نوع و چگونگي مصرف مواد مخدر است نه نشان دادن نوع رفتارها يا مسائل جسمي اين گونه افراد. مثلاً عدم تمرکز يا اضطراب براي نداشتن مواد مخدر به خوبي از کار درآمده است. اما جاي ساير خصيصه هاي روحي و رواني اين افراد خالي است. به طور مثال اين شخصيت ها در عين پوسته قدرتمند بيروني به شدت آسيب پذيرند. غالباً از هر حرفي مي رنجند. از منظر ديگري شايد بتوان گفت عميقاً متاثر از محيط بيروني خود هستند، افراد مختلف را هميشه سرزنش مي کنند که چرا حالا به اين وضع دچار شده اند. لايه هاي قدرتمدار اين شخصيت را محب علي خوب ساخته است. مانند تصميم خروج از خانه يا گشتن در خيابان ها و مقاومت در مقابل آدم هايي که هر يکي شان او را مي خواهد به سمتي سوق دهد. اما لايه هاي ديگر که در آن يک شخصيت چگونه با ادعاها و کنش هاي احتمالي اش زمين مي خورد، نيست. او حتي در مورد اشکان هم چنان قدرتمند رفتار مي کند که باور اعتياد در آن لحظه ها از او تقريباً ناممکن است. شادي بهتر و بيشتر درک يا شناخته مي شد اگر نويسنده به تضادهاي دروني اش مي پرداخت. در عين حال معمولاً اين افراد واکنشي رفتار مي کنند. کنش هاي آنان در حد کوچک و در اشلي محدود قابل تعريف است. يعني اگر در موقعيتي مانند زلزله واقع شوند به طور طبيعي منفعلند ولي در لحظه هاي انفعال از قدرت هاي خود سخن مي گويند. شايد اين رفتار بيشتر برخاسته از نوع نسلي باشد که راوي به آن تعلق دارد؛ نسلي که در عين کرختي يک مرتبه با تکيه بر قدرت هيجان هاي بالا به کنشي عجيب دست مي زند. به هر حال اين راوي اگر به جاي حرکت در خيابان در خانه مي ماند، تکليف ساخته شدن شهر تهران بر عهده چه شخصيتي يا چه راوي مي ماند؟ يعني نويسنده مجبور بوده به طريقي او را از خانه بيرون بکشد تا بتواند از تهران (شخصيت فرعي اما مهم رمان) به ما کدهايي بدهد؛ شهري که در سايه تکان هاي فراوان کاملاً به هم ريخته و آدم هايش سرگردانند. شهر به هر چيزي شبيه است جز تهران. راوي در اين جنجال در آمد و شد است. مادربزرگش را که از خانه بيرون رفته و حافظه درست و حسابي ندارد در ميان جمعيت مي بيند اما کاري از او برنمي آيد. او فقط شاهد دستگيري مادربزرگ است و بعد خودش هم از هوش مي رود و هنگامي که به هوش مي آيد با پسر جواني سوار بر موتور به سمت محل زندگي اش بازمي گردد ولي باز به خانه نمي رود. اين راوي که ساکن شمال شهر تهران است به خوبي موقعيت درکه، ولنجک و تجريش را شرح مي دهد. تهران اگر مي لرزد اما به اين معنا نيست که شما همه تهران را در اين حال ببينيد، بلکه فقط نوار شمالي شهر را ديده و بايد از تصور و تخيل خود مدد بگيريد تا بدانيد باقي شهر به چه شکلي درآمده است. شايد اين تکه از بحث برگردد به سليقه شخصي خودم در روايت که جاي خالي قسمت هاي ديگر تهران را در اين لحظه ها حس کردم و باز نوع نگاه راوي به آدم هاي تهران.
شايد همه ما از تهران و تهراني هايش خسته و دلزده باشيم ولي فکر مي کنيم يکسونگري نويسنده در نگاه راوي ديده مي شود. هميشه در اوج هرج و مرج ها هم عده يي انساني رفتار مي کنند. وجود تصاوير انساني در لابه لاي حجم انبوه بي نظمي نشان داده شده که بيشتر جنبه سبعيت را نشان مي دهد، به باورپذيري و برجسته شدن همان تصاوير سياه منتهي شده است.
راوي گويي گزينش شده فقط سياهي ها را مي بيند. آيا اين نگاه به دليل اعتياد است يا تعلق او به نسلي که فقط اين تصاوير را مي بيند؟ جواب اين پرسش ها به ذهنيت خود شما از متن، اجتماع و تجربه هايتان برمي گردد. اما پذيرش آن جداً سخت است. هر چه تهران بيشتر مي لرزد (که باز مي شود روي همين لرز ش ها هم بيشتر دقيق شد و از خود پرسيد چگونه مي توانيم بپذيريم که در يک روز در تهران هشت يا هفت زلزله با ريشترهاي احتمالاً پنج يا چهار بيايد. آيا هيچ ساختماني در سايه اين تکان ها ويران نمي شود؟ چرا شيشه هاي خانه ها خرد نمي شوند؟ يا تابلوي قديمي يک مغازه در پياده رو تجريش افتاده باشد.) ذهن راوي هم مغشوش تر مي شود. او سرگردان به محلي مي رود که در آن دوستان قديمي اش چيزي شبيه زندگي کردن را تجربه مي کنند. دختر و پسرهايي جوان که آنها هم درگير اعتيادند. اما باز نوع روابط آنها از جنس رابطه راوي - اشکان است؛ روابطي که در سطح مانده و آنچه آنها را به هم نزديک مي کند، يا درد مشترک شان، مواد مخدر است يا... در آن تکه فرصت بسيار خوبي به نويسنده داده شده تا شبکه روابط انساني اين افراد را بياورد که تا حدي هم موفق است ولي باز به گمانم خود موقعيت زلزله هاي پشت هم فرصت فرو رفتن به اين شبکه را نه به نويسنده داده نه به ما.
اين زلزله ها، اگر از ابتداي روايت مانند کتاب «کوري» به شکلي اغراق شده در فضاي تهران به وقوع مي پيوست، حاصل طبيعتاً کار قابل درنگ تري بود. فرصت پرداختن به نمادها يا نشانه هاي انسان امروزي شرقي در آن متن به خوبي فراهم بود. يعني در ميان يک خرابه راوي در کنار افراد مختلف زندگي مي کرد؛ افرادي که اگر نه مانند او درگير اعتياد، اما هر کدام وجهي از خود را از دست داده اند که به آن به شدت عادت کرده بودند. شايد حاصل کتاب ديگري مي شد اما در اين حالت گويي باري بر دوش روايت افتاده است که بسيار سنگين تر از حجم اصلي رمان است. خود تهران شبيه غولي است که اگر سراغش براي روايت برويم، فرصت بيشتري مي طلبد چه رسد به آنکه بخواهيم زلزله اش را در حجم کوتاه يک «رمان کوچک» بسازيم. زلزله در اين رمان در عين حال مي توانست به شکلي نمادين اتفاق بيفتد يعني مابه ازاي اعتياد را در ذهن راوي مي داشت. در اين حالت که روايت ميان ذهنيات و عينيات در نوسان است زلزله مانند توپي است که هر بار به زمين يکي مي افتد يا به ذهن راوي يا به فضاي تهران. در حالي که زلزله واجد قدرتي است (آن هم در تهران) که مي تواند مناسبات انساني و اجتماعي را چنان درهم بريزد که صد هزار بار از «کوري» ساراماگو قوي تر باشد. چرا؟
چون همان طور که در ابتدا هم آمد، خود تهران مقوله يي است که به دليل ماهيت اش عناصرش مدام درهم ريخته و به شکلي درمي آيد.شادي، قهرمان اين روايت در پايان روايت به نقطه يي مي رسد که در عين وامداري اش از اعتياد اما با کنش گرايي هاي ديده شده در متن ناهمخوان است. بعد هم ريتم روايت به گونه يي است که شما همچنان انتظار داريد روايت ادامه پيدا کند، نه اينکه راوي يک مرتبه به زير پلي رفته و قرص هاي محرک آرش را مصرف کند. سکون يا ايستايي ناگهاني روايت با ساختار پرتکان روايت در تضاد است. در اوج لحظه هايي که ما انتظار پيشرفت يا ادامه روايت را داشتيم (که ضرباهنگ بسيار خوبي داشت) يک مرتبه ايستاده و بايد بپذيريم تهران ديگر تکان نمي خورد و راوي احتمالاً مي ميرد بي آنکه آجري به سرش خورده باشد، گويي خود را از ميان برمي دارد. شايد هم مي ماند و برمي گردد به همان خانه و اين بار جور ديگري زندگي مي کند. نمي دانيم. همه چيز در اين سکون و سکوت ايستاست. ناگهان خاموشي فرامي رسد. چرا و چطور معلوم نيست. شايد به همين دليل ژانر کتاب هم مشخص نمي شود. آيا ما با روايت رئال سر و کار داريم يا سوررئال يا آميزه يي از اين دو. اگر تصاوير مربوط به مهاجرت اهالي جنوب تهران به شمال تهران واقعي است، پس چرا نمي توانيم بپذيريم که هيچ جا خراب شده، تصوير نمي شود؟ آيا شمال تهران آسيبي نديده است؟ آيا مردم نبايد از زلزله حرف بزنند؟ راوي چرا هيچ صدايي را نمي شنود؟ چرا آرش اطلاعاتي از موقعيت به ما نمي دهد؟ به هر حال «مهسا محب علي» نويسنده رمان «نگران نباش» شايد به تمام توقعات ما در اين باب پاسخ ندهد، اما قدمي بلند برداشته است در اين ميانه که نويسندگان انگار عناصر غايب شهراند. فضاسازي هايش از نوار شمالي تهران دقيق است و آشنا و آدم هايي مي سازد که ما به خوبي لمس شان مي کنيم. شايد خود يکي از آنهاييم، شايد ديگري شبيه آنهاست. تهران مقوله يي است که بايد جدي بگيريم؛ شهري که چنان بزرگ شده که مناسباتش تمام کشور را تحت تاثير قرار مي دهد. تهران را دريابيم، به خصوص در ادبيات داستاني مان. و مهم تر آدم هايي که در اين شهر هستند؛ آدم هايي که هر روز و هر لحظه مي بينيم اما وقتي کتاب مي خوانيم يا مي نويسيم گويي در اين شهر غريبه بوده ايم. غريب مي نويسيم و غريب تر زندگي مي کنيم.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:24 توسط محسن سوهانی

مستند به سبک اسکویی

 

مهرداد اسکویی یک حرفه ای تمام عیار است . جوان فعال و  پرانرژی بندر انزلی از سال 67 تا کنون پرکار و بی حاشیه تنها به هدفش اندیشیده و توانسته با عبور از سد موانع و مشکلات خود را به عنوان مستندسازی شاخص در عرصه جهانی مطرح کند . موفقیت های آخرین اثر اسکویی ، ( روزهای بی تقویم ) فرصت مناسبی بود تا پای گپ و گفتی با او بنشینم . متن زیر حاصل گفت و گوی من با مهرداد است که در شماره اخیر ماهنامه فیلم کوتاه منتشر شد .   

                                                                               محسن سوهانی

 

 

- با وجود این که چهره ی شناخته شده ای هستید و نیازی به معرفی ندارید اما اجازه دهید با یک سوال کلیشه ای شروع کنیم تا خوانندگان بیشتر با شما و فعالیت هایتان آشنا شوند . لطفا خودتان را بیشتر معرفی کنید ؟

مهرداد اسکویی هستم ، متولد 21 شهریور  1348در تهران  . فعالیت های هنری ا م را  از کودکی با بازیگری تئاتر آغاز کردم که تا سال 1371 ادامه داشت . نوجوان بودم که در کانون فیلم بندر انزلی با دیدن فیلم هایی از کیانوش عیاری ، امیر نادری ، عباس کیارستمی ، بهرام بیضایی و ...  که غالباً رویکرد مستندگونه ای داشتند به فیلم سازی علاقه مند شدم .فیلم هایی چون آن سوی آتش، ساز دهنی، انتظار، مسافر، سفر، همشهری و خانه ی دوست کجاست؟ سال 1367 اولین فیلم کوتاهم را به نام ( تولدی دیگر ) در بندر انزلی ساختم . پس از آن به سربازی رفتم اما در آن جا هم بی کار نماندم و فیلم کوتاه ( در تاریخ او ) را ساختم . چون مدام از سربازخانه به خاطر ساخت این فیلم فرار می کردم به شدت تنبیه شدم و به خرمشهر فرستاده شدم اما از این فیلم در هشتمین جشنواره انجمن سینمای جوان استقبال خوبی شد و تعدادی جایزه گرفت . پس از آن وارد دانشکده ی سینما تئاتر شدم و تصمیم گرفتم خیلی جدی و پی گیر فیلم سازی را ادامه دهم . ازهمان زمان به شدت به موضوع انسان و مسائل پیرامونش خصوصا موضوعات اجتماعی علاقه مند شدم  . پس از پایان دانشکده و ساخت تعدادی فیلم کوتاه داستانی برای انجمن سینمای جوان ، در سال 1378 تصمیم گرفتم  با ساخت فیلم ( خانه مادری ام مرداب ) به طور جدی وارد عرصه مستندسازی شوم . پس از این فیلم کلیه مطالعات و فعالیت هایم را بر روی سینمای مستند متمرکز کردم که از این بابت خوشحال هستم و به رفتار حرفه ای ا م علاقه مندم . طی این سال ها مستندهای مختلفی ساختم از جمله ( روژگیران ) با همکاری ابراهیم سعیدی ، ( بیوه مرد ) ، ( رو به جایی دور ) ، ( مریم جزیره هنگام ) ، ( از پس برقع ) ، ( دماغ به سبک ایرانی )  و ( روزهای بی تقویم )  و نیز 2 قسمت از مجموعه ی 4 قسمتی (ایران من) یا  A Taste Of Iran که برای شبکه ی  BBC WORLD NEWS  تحقیق و کارگردانی کردم که با حدود 2 میلیارد نفر تماشاگر جهانی برای هر قسمت استقبال خوبی از این مجموعه شد.

 

- چه طور شد که با وجود تجربیاتی که در زمینه ی بازیگری تئاتر ، عکاسی و فیلم کوتاه داستانی داشتید به  سینمای مستند گرایش پیدا کردید ؟

با آغاز دانشکده با این که پیشنهادهای خوبی برای بازیگری  داشتم و کارگردان های حرفه ای تئاتر و تلویزیون و سینما به سراغم آمده بودند بازیگری را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم به پشت دوربین بروم . دانشکده یک دوربین عکاسی یاشیکا به ما داد و من به سراغ عکاسی رفتم . عکاسی مستند اجتماعی می کردم و این انگیزه ای بود برای این که مدام به نقاط مختلف کشور بروم تا جایی که انگار پاهایم در کنترل خودم نبود . هر پنج شنبه که تعطیل می شدم به ترمینال می رفتم و می پرسیدم برای کجا بلیط دارید ؟ به هرکجا که بلیط پیدا می کردم می رفتم و عکاسی می کردم . این برای من که جوان کم سن و سالی بودم تجربه بزرگی بود که با اقوام و فرهنگ های مختلف آشنا شوم و نحوه برخورد من با شخصیت های مختلف در همین سفرها شکل گرفت تا بیاموزم چه طور با آن ها زندگی کنم ،  به آن ها نزدیک شوم ، اعتمادشان را جلب کنم و پای درد دلشان بنشینم . در حین همین سفرها بود که نطفه مستندسازی در ذهنم کاشته شد .

 

- در آغاز راه چه مشکلاتی داشتید ؟

مشکلات زیاد بود . به عنوان مثال تازه ازدواج کرده بودم و وضع مالی خوبی نداشتم . شب ها با پدر خانمم نصرت کریمی می نشستیم و ایشان برایم از تجربیاتشان می گفتند . یک شب گفتم که می خواهم درباره عروسی ترکمن ها فیلمی بسازم و شروع کردم به توضیح تحقیقاتی که کرده بودم . ایشان گفتند : همه این ها خیلی خوبند اما تو که پولی نداری . دیدم که مشکل بزرگیست . به سراغ یکی از دوستانم رضا یزدانی رفتم و قرار شد کار را  به صورت مشترک بسازیم . تعدادی فیلم دست دوم یوماتیک پیدا کردیم ،  با یک مینی بوس به ترکمن صحرا رفتیم و با مشکلات فراوان تصویربرداری را شروع کردیم تا جایی که مثلا از نیزار نی بریدیم و به جای بوم صدا استفاده کردیم . هر جا ترکمن ها می خوابیدند می خوابیدیم و هرچه آن ها می خوردند می خوردیم . خلاصه با هر مشکلی که بود کار را تدوین کردیم . یک فیلم 15 دقیقه ای داشتیم و کلی بدهی ! به سراغ آقای محمد آفریده که آن زمان در تلویزیون بود رفتم و فیلم را نشانش دادم . پرسید چه قدر خرج کردی ؟ و من بدون این که به سود فکر کنم  عین مبلغی که خرج کرده بودیم را گفتم . و با همان مبلغ قرارداد بسته شد و ایشان فیلم را برای دوبار پخش از تلویزیون خرید و ما توانستیم بدهی هایمان را بپردازیم ... برای پیشرفت بیشتر از هرچیز کار و تلاش مهم است . من برای دستیابی به موفقیت به داشتن نبوغ و استعداد صرف معتقد نیستم و عقیده دارم پشتکار مهم ترین عامل موفقیت است . این موضوع را در کارگاه های آموزشی مختلف نیز به دوستانم گوشزد کرده ام . خصوصا در شرایط فعلی که وجود دوربین های دیجیتال ، انجمن های صنفی مختلف ، ماهواره ، نشریات ، اینترنت و ... کار را بسیار آسان کرده است و تعامل خوبی بین جوانان و پیشکسوت ها به وجود آمده . شرایطی که متاسفانه برای نسل ما فراهم نبود .

 

- در شرایط فعلی سینمای ما مستقل بودن کار ساده ای نیست و شما جزو معدود مستندسازهایی هستید که می توان مستقل نامیدتان . چه طور به این استقلال رسیدید ؟

اتفاقی که روی مستقل شدن من ، به شکلی که امروز کار می کنم تاثیر گذاشت ساخت فیلم از پس برقع بود . حین ساخت این فیلم به شدت با مشکل مالی مواجه شدم . به هر شکلی که بود فیلم را تمام کردم به این اُمید که مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی آن را قبول کند اما آنها فیلم را نخواستند ! آن جا بود که تصمیم گرفتم خودم به طور مستقل به عنوان تهیه کننده سرنوشت فیلم را در دست بگیرم . خانم کتایون شهابی پخش بین المللی فیلم را بر عهده گرفتند و خوشبختانه این فیلم توانست آن سال بالاترین تعداد جوایزو حضور ملی و بین المللی را به دست آورد . این موضوع باعث شد مسیری را طراحی کنم تا به عنوان یک مستندساز مستقل  فیلمی را تولید کنم که در چرخه اقتصادی به باز گشت سرمایه برسد . این امکان برایم به وجود آمد که بتوانم با موضوعاتی که به شدت دوست دارم درگیر شوم و با طراحی مسیری مشخص طی یک سال یا دو سال روی آن ها کار کنم به طوری که مخاطب متوجه تغییر زمان در فیلم شود در صورتی که تهیه کننده ها معمولا محدودیت در زمان تولید ایجاد می کنند .

 

- به پخش بین المللی فیلم هایتان اشاره کردید . با توجه به تجربیاتی که در این زمینه داشته اید فکر می کنید برای تلویزیون ها و جشنواره های خارجی چه مواردی از لحاظ فنی و کیفی حائز اهمیت است ؟    

از لحاظ تصویری و کیفی فیلم باید واجد شاخصه هایی باشد که هم گام با پیشرفت تکنولوژی روز تغییر می کند و به پخش کننده ها و تهیه کننده ها اعلام می شود . در کنار شاخصه های محتوایی و ساختاری توجه به مسائلی مانند ساخت موسیقی ، صداگذاری حرفه ای ، کیفیت رنگ و نور و تصویر و دیگر نکات فنی بسیار حائز اهمیت است .

 

 - تا کنون در برگزاری کارگاه های آموزشی متعددی حضور داشته اید . تجربه برگزاری این کارگاه ها را چه طور ارزیابی می کنید ؟

تجربه های مختلفی در این زمینه داشته ام . در کارگاه آموزشی ما باید از مرحله طراحی ایده شروع کنیم که اصلا ایده فیلم مستند چیست ، چگونه به وجود می آید و چه تفاوتی با موضوع دارد ؟ تا به آخرین مراحل تولید برسیم . در اولین مرحله باید مواردی چون ایده ، هر آن چه بر اساس تحقیقات قرار است در فیلم دیده شود و هم چنین ساختار روی کاغذ نوشته شود . در این شرایط ما می دانیم قرار است فیلم ساز چه مسیری را طی کند و می توانیم روی آن بحث کنیم . نکته مهم این است که کارگاه آموزشی باید به تولید فیلم منجر شود وگر نه آموزش صرف است . من با این نظر که می گویند کارگاه های آموزشی به دنبال یکسان سازی هستند مخالفم . ما در این کارگاه ها استاد و شاگرد نداریم . ما یک گروه هستیم که با هم حرکت می کنیم و با هم بده بستان داریم . و هر مستند سازی نگاه وتجربه ی خودش را در کارش می آورد. هیچ دو فیلمی در این کارگاه ها شبیه به هم نیست.نکته ی مهم این است که خود فیلم سازها بسیار به هم کمک می کنند.  مطمئن هستم این دور هم جمع شدن ها به شدت به فضای سینمای مستند ما کمک خواهد کرد.

 

- به سراغ فیلم روزهای بی تقویم برویم . ایده این فیلم چه طور شکل گرفت ؟

نزدیک برگزاری جام جهانی فوتبال بود و من خیلی دوست داشتم در مورد بچه ها و عکس العمل شان نسبت به این مسابقات فیلم بسازم . قبلا در مورد کودک نابینایی که عاشق فوتبال بود و در روستایی در ارتفاعات شمال زندگی می کرد یک فیلم کوتاه آموزشی ساخته بودم . تصمیم داشتم در باره رابطه این کودک و دیگر اهالی روستا با مسابقات جام جهانی فیلمی بسازم اما شرایط ایده آل نبود و فضای آن روستا عوض شده بود . قبلا نیز چند طرح راجع به کودکان کانون اصلاح و تربیت داشتم . یک روز برادرم گفت ببین بچه های کانون اصلاح و تربیت نسبت به جام جهانی چه طور فکر می کنند ؟  این تلنگر باعث شد این خط را وصل کنم به دو ایده ای که قبلا درباره بچه های کانون داشتم . شروع به مطالعه کردم ، بچه ها را از نزدیک دیدم و تصمیم گرفتم درباره بچه های زیر 15 سال کار کنم . مسئولان در ابتدا به شدت مخالفت کردند ، دوستان دیگر هم می گفتند که برای کار کردن روی این موضوع هیچ شانسی نداری اما این مخالفت ها باعث شد مصمم تر شوم . بعد از چند ماه پی گیری هنگامی که یک روز به آغاز مسابقات مانده بود مستقیما به روابط عمومی قوه قضائیه رفتم و خواستار مجوز شدم . ابتدا مخالفت کردند و من هم که موضوع را منتفی می دیدم به همراه دستیارم در راه برگشت بودیم که تماس گرفتند و گفتند از اولین مسابقه تیم ایران تا آخرین مسابقه به مدت 10 روز اجازه تصویر برداری دارید به شرط آن که هر شب از تصاویری که گرفته اید کپی بکشید و به ما بدهید تا اجازه تصویربرداری روز بعد را بدهیم . ایده اصلی من این بود که ببینم بچه هایی که آسیب های روحی و جسمی فراوانی دیده اند و در یک محیط بسته که تحت باز پروری قرار دارند ،چه عکس العملی نسبت به پدیده ای چون فوتبال که همه مردم آزادانه دنبالش می کنند دارند و از این منظر به دنیای درون آن ها وارد شوم . روز اول ایران به مکزیک باخت و من دیدم که این بچه ها دیگر فوتبال را دنبال نمی کنند! خیلی سریع تصمیم گرفتم که فوتبال را کنار بگذارم و روایتی داشته باشم از زندگی درونی این بچه ها و گزارشی از آن چه در بیرون بر آن ها گذشته .

 

- روند تولید کار به چه شکل بود ؟

5 نفر از بچه ها را انتخاب کردم که می دانستم 2 نفرشان در جریان تصویر برداری و یا تدوین کنار می روند و جریان زندگی شان را تا روزی که آزاد می شوند دنبال کردم .در طی این مسیر کوتاه مدت اما سخت همراهی گروه کوچکم بسیار تعیین کننده بود. اشکان اشکانی تصویر بردار ،فرشید فرجی صدابردار و شهروز توکل دستیار کارگردان ومدیر تولید. بعد از ده روز و پایان تصویربرداری راش ها را آوردم و با لقمان خالدی تدوین گر فیلم شروع به گپ زدن کردم . گفتم تدوین کار خیلی سخت و پیچیده است چون درباره روح و روان آدم هاست . لقمان تدوین کار را آغاز کرد و یک نسخه 52 دقیقه ای آماده کرد . اما این تدوین راهی را نشان می داد که ما نباید می رفتیم . از مسیری متفاوت یک بار دیگر کار را تدوین کردیم و به یک نسخه 40 دقیقه ای رسیدیم اما  باز هم آنی نبود که می خواستیم . در این مرحله از علی صمد پور آهنگساز فیلم هایم که کار داستان نویسی هم می کند دعوت کردیم که به عنوان آدمی که هم سینما را می شناسد و هم قصه را بیاید و از بیرون به فیلم نگاه کند و نقطه نظرهایی از منظر روایت به ما بدهد . او پیشنهاد داد به شیوه نمایش نامه یک پیش پرده داشته باشیم راجع به بچه ای که وارد زندان می شود ، سه پرده داشته باشیم راجع به سه تا از شخصیت ها ، دو میان پرده داشته باشیم درباره دو بچه افغانی و یک پرده آخر . برای شروع مسیری متفاوت پیشنهاد خوبی بود. در نهایت ما سه نفر تبدیل به سه ضلع یک مثلث شدیم و با هم فکری هم کار را شکل دادیم و آرام آرام به یک ساختار منسجم رسیدیم .که در این بین تیز هوشی و پشتکار و پیشنهاد فرم های بدیع در ریتم وتمپو ی فیلم توسط لقمان خالدی بسیار مو ثر بود.

 

- با این توضیح فرصتی برای پژوهش مقدماتی نداشته اید ؟

پژوهش من مطالعه پرونده بچه ها بود به همراه تعدادی کتاب و یک جلسه گفت و گو با آن ها . بیشتر کسانی که فیلم را دیده اند باور نکرده اند که کار در 10 روز تصویربرداری شده باشد و معتقد بودند نمی توان در این مدت کوتاه انقدر به این بچه ها نزدیک شد . این مطالعات تنها به من کمک کرد تا بدانم چه سوال هایی از این بچه ها بپرسم و یک نقشه در ذهنم ایجاد کرد . به شیوه سینمای مستقیم (direct cinema  ) کا را دنبال کردم و بسیاری از روند پژوهش سر صحنه شکل گرفت .

 

- و یکی از نقاط مثبت فیلم نزدیک شدن به درون این بچه هاست . با توجه به فرصتی کوتاهی که داشتید چگونه توانستید اعتماد آن ها را به خودتان جلب کنید و به درونیاتشان راه بیابید ؟

بیشتر فیلم های من راجع به زنان و کودکان است . در این بیست سالی که فیلم ساخته ام یاد گرفته ام که اگر با شخصیت هایم صادق باشم خیلی راحت به من اعتماد می کند . من هرگز به این بچه ها دروغ نگفتم . مثلا از من شماره موبایل خواستند اما صادقانه گفتم : که به من اجازه نداده اند به شما شماره بدهم . شیوه من در برخورد با این بچه ها برخلاف دیگر بازدیدکنندگان ترحم آمیز نبود. این ها بچه هایی هستند که زود بزرگ شده اند و من هم مثل خودشان با آن ها برخورد کردم . هم چنین سعی کردم نخ ارتباطی آن ها با فیلم خودم باشم و خیلی حضور دوربین و عوامل را حس نکنند .

    

- و حتما سعی کردید خیلی تابع احساسات نشوید ؟

این نکته هم در مرحله تصویربرداری و هم تدوین خیلی برایمان مهم بود . اگر جاهایی احساس برانگیز بوده بخشی از واقعیت زندگی این بچه ها و حضورش در فیلم لازم بوده است . خیلی سعی کردم از شیوه ی انسان شناسی استفاده کنم . وقتی شما دارید درباره یک پدیده تحقیق تصویری می کنید نه باید خیلی به آن نزدیک شوید و نه خیلی دور . باید با یک فاصله مناسب حرکت کنید .

 

- استقبال جهانی از فیلم چگونه بود و چه واکنش ها و نقدهایی به آن وارد شد ؟

به لحاظ حضور در مجامع جشنواره ای این موفق ترین فیلم من بود . نقدها و تحلیل های خوبی نسبت به فیلم صورت گرفت و به خصوص توجه و تمرکز زیادی از سوی منتقدان به شیوه روایت فیلم انجام شد . مهم ترین دست آورد این فیلم دریافت جایزه ی بهترین مستند نیمه بلند از جشنواره هات داکس کاناداست که از معتبرترین فستیوال های فیلم مستند در دنیا محسوب می شود . یک مساله مهم این است که من در وهله اول فیلم را برای مردم کشور خودم می سازم . و مهم برایم این است که خودم فیلم را دوست داشته باشم و با شخصیت هایش درگیر شوم . تا به مضمون فیلم ایمان و اعتقاد نداشته باشم کار را شروع نمی کنم . به نظر من این فیلم ها نیستند که می توانند جهانی و مطرح شوند ، این باور و ایمان فیلم ساز به ایده وموضوع وشخصیت های فیلم اش است که می تواند این ارزش را به فیلم بدهد که مسیری را طی کند . مهم این است که شما به عنوان فیلم ساز چه قدر به فیلم تان باور دارید و چه قدر روح و زندگی و ذهنیت تان در آن حضور دارد . ما تنها ثبت واقعیت نمی کنیم ، مواجهه با واقعیت می کنیم و به همان نسبت که شخصیت ها در فیلم حضور دارند ما نیز به عنوان فیلم ساز با انتخاب هایمان در فیلم حضور داریم .    

 

 - نکته دیگری هست که بخواهید در مورد فیلم روزهای بی تقویم به آن اشاره کنید ؟

همیشه سعی کرده ام در کارهایم فضاهای مختلفی را تجربه کنم . خانه مادری ام مرداب، از پس برقع ، دماف به سبک ایرانی و روزهای بی تقویم هر یک فیلم هایی بودند که تغییر جهت یا تمرکز بیشتری برای ادامه ی مسیر مستند سازی من ایجاد کرده اند . روزهای بی تقویم نیز از نظر درگیر شدن با شخصیت ها ، شیوه تدوین و موارد دیگر من را وارد یک نقطه عطف جدید کرده است .  

 

- برای آینده ی کاری مستند سازی تان چه برنامه ای دارید ؟

هم اکنون شهروز توکل مشغول تدوین آخرین فیلم ام صدو یک سگ بی خال است که در مرحله راف کات قرار دارد . پروژه بعدی ام در باره کودکان زلزله است که با همراهی خانم ندا یارائی پژوهش پروژه را انجام می دهیم . این مستند بچه هایی را دنبال می کند که از زلزله رودبار جان سالم به در بردند و خانواده هایشان را از دست داده اند . هفت سال پیش چهارنفر از این افراد را پیدا کردم و از آن ها تصویربرداری کردم و تصمیم گرفتم اگر عمری بود هر هفت سال به سراغ شان بروم و رشد روانی– اجتماعی شان رادر مواجه با اتفاقات زندگی روزمره شان ثبت کنم . هدفم این است که ببینم یک اتفاق واحد که برای کودکانی مشخص پیش آمده در آینده زندگی آن ها چه تاثیری دارد .

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:22 توسط محسن سوهانی

 


کد موسیقی در نایت اسکین