
درپي اقدام گلشيفته فراهاني بازيگر زن سينماي ايران براي بازي در يک فيلم هاليوودي، خروج وي از کشور ممنوع شد . در همين رابطه يک منبع آگاه گفت :گلشيفته فراهاني که پيش از اين در فيلم سنتوري ايفاي نقش کرده بود ، به دنبال بازي در يك فيلم آمريکايي در کنار بازيگران هاليوود چون "لئوناردو دي کاپريو" و "راسل کرو" و کارگرداني "رايدلي اسکات" ، پيشنهاد جديدي را براي بازي در يک فيلم هاليوودي دريافت داشت . اين منبع آگاه تاکيد کرد: گلشيفته فراهاني روز سه شنبه براي بررسي اين پيشنهاد تازه عازم هاليوود بود که در فرودگاه از سوي دستگاه هاي ذيربط با حکم ممانعت از خروج مواجه شد .
با آن که شنيده ها حاکي از آن است که بازيگران ايراني براي بازي در فيلم هاي خارجي موظف به اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هستند ، با اين حال وزارت ارشاد تا اين لحظه در برابر خبر بازي گلشيفته فراهاني در يک فيلم خارجي و ممنوع الخروج شدن وي موضعي اتخاذ نکرده است .
فروغ بخش شب انتظار، آمد نیست
نگـار ، آمدنی غمگسار، آمد نیست
به خاک کـوچه د یـدار آب می پاشنـد
بخوان ترانه شادی که یار آمدنیست
ببین چگونه قناری ز شـوق می لرزد
مترس از شب یلدا ! بهار آمدنیست
صـدای شیهــه رخـش ظهــور می آیـد
خبــر د هیـد به یاران: ســوار آمد نیست
بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شد ند
یگـانـه فاتـح این کـوهســـار، آمـد نیست

محمود درویش، یکی از نامآورترین شاعران عرب، روز ۱۹ مرداد، دو روز پس از جراحی قلب در آمريکا درگذشت. او که به عنوان "شاعر ملی" فلسطينيان شهرت دارد، در اشعار غنایی خود به مقولههای مقاومت، عشق، زندگی و مرگ میپرداخت.
«... و نگاه می کردم که چطور
زندگی از من رخت میبندد
و به دیگران داده میشود...»
این چند بیت، مصراعهایی از یکی از آخرین شعرهای محمود درویش، شاعر پرآوازهی عرب است که روز شنبه (۹ اوت، ۱۹ مرداد) در بیمارستانی در ایالت تگزاس آمریکا، "رختبربستن زندگیاش" را به نظاره نشست. هنگام مرگ، از این زندگی، ۶۷ سال میگذشت؛ زندگیای که از همان ابتدا با شور و شوق عشق به میهن، مبارزه علیه بیعدالتی و تبلیغ صلح و دوستی آغاز شد .
محمود درویش تنها در بارهی مقاومت و عشق به مام وطن، شعر سروده است؛ کودکی، زندگی،عشق زمینی و مرگ هم از مقولههایی هستند که در اشعار حماسی ـ غنایی این شاعر نامی جای ویژهای دارند. نگاه درویش به این مفاهیم که به تصاویری استعارهای تبدیل میشوند، همواره یک سان نیست. گاه او عشق را میستاید و گاه از آن دوری میجوید یا آن را پرخاشگرانه به "شکنجهگر" تشبیه میکند، مثلاً در شعر "عشق بد اقبال": «... و ای عشق، ای که عشقش می نامند/ تو کیستی که هوا را شکنجه میکنی/ و زنی را در سی سالگیش به جنون میکشانی/ و مرا پاسدار مرمری میسازی که آسمان از گامهایش جاری است؟/ ... عاشقی بد اقبالم/ بخواب تا رویایت را ادامه دهم/ بخواب تا فراموشت کنم/ بخواب تا جایگاهم را در ابتدای گندم، در سرآغاز کشتزار و آغاز زمین از یاد ببرم ... »

اسفنديار رحيم مشايي
سياست ايران سياست سوژه مداريست . سوژه مدار به اين معني كه هر از چندگاهي پديده اي در عالم سياست مملكت ظهور كرده و همه توجه ها را به خود معطوف مي كند و اين امر باعث مي شود توجه اذهان عمومي از بسياري از مسائل اساسي و حاد مملكت غافل بماند . البته اين سوژه مداري تنها سياست مملكت را در بر نمي گيرد و متاسفانه ريشه اي عميق در فرهنگ ما ايراني ها دوانده است و باعث ايجاد پديده اي نا خوشايند شده است كه عوام الناس از آن تحت عنوان جوگير شدن ياد مي كنند . طي مدت اخير نيز پس از تب تند عباس پاليزدار كه خيلي زود فرو كش كرد و سوال هاي بسياري را بي جواب گذاشت نوبت به درافشاني هاي جناب آقاي اسفنديار رحيم مشايي ( معاون رييس جمهور و رييس سازمان ميراث فرهنگي ) و دكتراي تقلبي جناب آقاي كردان ( وزير كشور ) رسيده است . با آن که اظهارات چندی قبل اسفندیار رحیم مشایی در زمینه دوستی مردم ایران با مردم اسرائیل موج بزرگی از انتقادات داخلی را ایجاد کرده بود و عقلايي نظیر لاریجانی در برابر آن موضع گرفتند؛ وی روز یک شنبه بر اظهارات قبلی خود اصرار کرد و تاکید کرد «برای هزارمین بار میگویم» و «هزار بار دیگر هم تکرار میکنم» که ما با همه مردم دنیا دوست هستیم حتی مردم آمریكا و اسرائیل . نکته جالب در اظهارات آقای مشایی که همواره یکی از مردان خبرساز دولت نهم بوده این است که وی سیام تیرماه اظهارات قبلی خود که اکنون بر صحت آن تاکید کرده است را تکذیب کرده بود !


دكتر ؟؟؟! علي كردان
ماجراي ديگر حكايت مدرك دكتراي آقاي علي كردان وزير جديد كشور است . كردان ادعا دارد دكترايش افتخاري اش را از دانشگاه آكسفورد دريافت كرده است در حالي كه اين دانشگاه با صدور بیانیهای اعلام کرد که هیچ سابقهای از اینکه آقای علی کردان دکترای افتخاری یا هر نوع مدرک دیگری از این دانشگاه دریافت کرده باشد، ندارد . بر اساس این بیانیه پرفسور ادموند رولز، پرفسور پیتر بریانت و پرفسور آلن کاوی همگی در این دانشگاه دارای کرسی بودهاند اما هیچ کدام از آنها در زمینه حقوق کار نمیکردهاند و هیچ یک به امضای مدارک دانشگاهی نپرداختهاند . روز گذشته دكتر علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی با وجود رابطه نزديك با كردان با صدور حکمی به علی عباسپور رئیس کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس خواستار بررسی اصالت مدرک تحصیلی آقای کردان شده است . حالا بايد نشست و تماشا كرد كه اين قائله به كجا ختم مي شود . قابل ذكر است دولت آقای احمدینژاد تاکنون درباره اطلاعیه دانشگاه آکسفورد واکنشی نشان نداده است .
( منتشر شده در روزنامه اعتماد ملي - ۲۴ / ۲ / ۸۷ - به قلم محسن سوهاني )

مبناي تفكرات دكتر سيدحسين نصر اين دانشمند فرزانه و فيلسوف سنت گراي معاصر و صاحب كرسي مطالعات اسلاميدانشگاه جرج واشنگتن آمريكا كه بيستوهشتمين جلد از سري كتابهاي فيلسوفان زنده جهان را به خود اختصاص داده است؛ بازگشت به اسلام اصيل و معنويت ناب عرفاني است. بازگشت به امري قدسي كه در تنگناي تجدد و رهاوردهاي بحرانزايش، در ميان خفقان ابزارهاي صنعتي به دست فراموشي سپرده شده است و تنها راه رهايي انسان متجدد از اين آشفته بازار بحران و بيهويتي محسوب ميشود. همان طور كه اشاره شد سيدحسين نصر انديشمندي سنتگرا و پيرو مكتب جاودان خرد است و هرگاه سخن از سنت به ميان ميآيد بزرگترين چالش پيشرو تجدد و نوگرايياست كه در فلسفه غرب از آن تحت عنوان مدرنيسم ياد ميشود .
از اين رو جهت شناخت آراي اين انديشمند بزرگ بيش از هرچيز بررسي گفتمان سنتگراي او در برابر دنياي متجدد راهگشاست و اين همان امري است كه اين نوشتار درپي آن است. نصر نيز چون اساتيد خود گنون و شوان (پيشگامان مكتب سنتگرايي) معتقد است سنت مجموعهاي از حقايق متعالي است كه در رهگذر اديان توحيدي، مكاتب عرفاني و ديگر نظامهاي ارزشي از مبدأ الهي سرچشمه گرفته و به صورتي پيوسته جريان مييابد. در دفتر ششم مثنوي حكايت مردي نقل شده است كه از مصر به بغداد ميرود تا گنجي را كه نام و نشانش را در خواب ديده بيابد اما دستگير ميشود و شحنه پس از شنيدن داستانش ميگويد عجب احمقي هستي؛ من سالهاست كه خواب ميبينم كه در مصر در فلان جا و فلان كوي زير درختي گنجي نهفته است و اعتنايي نميكنم و تو با يك خواب شهر و آشيانهات را رها كردهاي. نشانههايي كه شحنه ميگويد، نشاني خانه مرد مصري است. او به مصر برميگردد و گنج را در خانه خود مييابد. اين حكايت مثنوي مثال جالبي است براي تبيين ديدگاه نصر و سنتگرايان در برابر تجددخواهان. از ديدگاه نصر اين گنج ارزشمند همان امر قدسي است كه در چارچوب اشراق عرفاني و اديان توحيدي در دسترس همگان است و نبايد آن را در سفر دور و دراز و پرپيچوخم تجددخواهي جستوجو كرد كه چنين جستوجويي دور باطل است. با نگاهي به دنياي غرب و مشاهده رواج گسترده عرفان شرقي و تفكرات سنتگرايانه ميتوان بر اين موضوع صحه گذاشت. به عنوان مثال ميتوان به همين كتاب مثنوي مولانا اشاره كرد كه يكي از پرفروشترين كتابهاي دنيا در سال 2006 ميلادي بوده است. نصر در كتاب (فردوس حقيقت) عرفان، عدالت و ساختار اجتماعي، عقلانيت و هنر اسلاميرا به عنوان وجوه سنت اسلاميبرشمرده و معتقد است عرفان و تصوف به عنوان وجه جذاب و فراگيرتر آن محسوب ميشود و از اين رو ميكوشد با تكيه بر اين وجوه جذاب بين واقعيتهاي جهان امروز و سنت آشتي برقرار كند چرا كه معتقد است براي بازگشت به حقيقت براي افرادي كه تحت تاثير تجدد و تمدن غرب قرار داشتهاند هيچ راهي جز عرفان وجود ندارد. اما تجدد چيست؟ نصر در تعريف تجدد ميگويد: <تجددگرايي غير از معاصر بودن است و اين دو اصلا يكي نيست. ما سنتگرايان - از جمله خود من - اصطلاح تجددگرايي را به شيوهاي مبهم، فقط به چيزهايي اطلاق نميكنيم كه امروزه رواج دارد بلكه آن را شيوه نگرشي خاص به جهان ميدانيم كه در حقيقت از دوره نوزايي شروع شد. آن چه انسانگرايي، عقلگرايي و دوره نوزايي ناميده ميشود، حقيقت مطلق و نهايي متعالي از سطح انسانها را انكار كرده و از نظام الهي به نظام انساني فرو ميافتد > ( در جستوجوي امر قدسي صفحه 259 و 260 )
او در كتابهايي چون <آرمانها و واقعيتهاي اسلام> و <جوان مسلمان و دنياي متجدد> ميكوشد تا اصول اساسي اسلام و آنچه در همه شاخههاي گوناگون اين دين اعتبار دارد و همچنين عرفان اسلامي و تأثيرات آن در حيات اجتماعي و فكري اسلام كه در تفكرات او از اهميت خاصي برخوردار است را به گونهاي برجسته نشان دهد. در اين زمينه در درجه اول روي سخن او با نسل جوان سرزمينهاي اسلامياست كه به دليل تأثيرات تعليم و تربيت مدرن از اصل خود به دور مانده و شديدا تحتتأثير نفوذ تجدد قرار گرفته و از جنبههاي معنوي و عقلاني اسلام فاصله گرفته است . همچنين او كوشيده است تا به اتهامات و تعرضات نويسندگان غربي عليه دين اسلام به خصوص آنجا كه به بنيادهاي اساسي اسلام چون قرآن و حديث مربوط ميشود پاسخ گويد .
علاوه بر تجدد و بحرانهايش اسلام سكولار و بنيادگرايي از ديگر چالشهاي پيش روي نصر به عنوان يك سنتگراي اسلامي در برابر دنياي متجدد است. پس از واقعه 11 سپتامبر و حواشياش كه بيشتر به نمايشي از پيش تعيين شده و هدفمند از سوي سردمداران كاخ سفيد ميماند، حملات بسياري به اسلام صورت گرفت و سنتگرايان به بنيادگرايي محكوم شدند. در چنين شرايطي نصر پا به ميدان گذاشت و با نگارش كتابهايي چون <قلب اسلام> و <اسلام، دين، تاريخ تمدن> به تبيين مفهوم اسلام سنتگرا پرداخت و آن را در مقابل اسلام سكولار و اسلام بنيادگرا تعريف كرد. نصر معتقد است كه يكي از تهمتهاي سنگين و ناروايي كه به اسلام مينهند اين است كه ميگويند اسلام دين شمشير است . او ضمن اشاره به ديدگاههاي اسلام و مسيحيت در مورد جنگ، ميكوشد تا به اين مسأله مهم پاسخ گويد. از نظر نصر بنيادگرايي زاييده تجدد است و سنت مهمترين نيروي مخالف آن محسوب ميشود. او ميگويد: <بنيادگرايي نيز خود آن روي سكه مدرنيسم است. ما در دوره سلجوقي يا صفوي بنيادگرايي نداشتيم اين پديده عكسالعملي در برابر تجدد و مدرنيسم است و نكته جالب توجه اين كه هر دوي اينها در خيلي چيزها با يكديگر شريك هستند. نكته اول اين كه هيچ نقدي بر فناوري و علم جديد وارد نميكنند. فناوري و علم جديد را ميبلعند همانطور كه نهنگ در دريا آب را ميبلعد، نكته ديگر اين كه هر دو كاملا به هنر اسلامي و تمدن سنتي اسلامي بيتوجهي ميكنند و نكته سوم هم اين كه هر دو با جنبه معنوي، باطني و دروني اسلام دشمني ميورزند.> ( گفتوگو با هفتهنامه شهروند امروز – شماره 65 )
پايان سخن اينكه اگرچه متجددان نداي آزادي بيقيد و شرط انسان از تمامي قيد و بندها را سر دادهاند اما فلسفه آنها چيزي جز مصرفگرايي افراطي، نابودي طبيعت، از خودبيگانگي انسان و بحرانهاي بيشمار به همراه نداشته است كه اين خود عين تنگنا و محدوديت است در حالي كه سيدحسين نصر با نقل قول از هانري كربن ميگويد: <انسان عادي توسط محيط خارجياش ساخته ميشود ولي انسان معنوي خود محيط خارجياش را ميسازد، كار ما سنتگرايان نيز همين است . > ( گفتوگو با هفتهنامه شهروند امروز - شماره 65 - صفحه 105 الي 110 )
از كودكستان رشديه تا كوچه ي پاييز
متن زير ماحصل گفت و گوييست كه در چهارچوب پژوهشي پيرامون زندگي مستندسازان ايراني با خسرو سينايي انجام داده ام . درست مثل يك قصه است . مثل يك داستان جذاب و خواندني . زندگي سينايي اين كودك بازيگوش كوچه هاي ساري را مي گويم كه در گذر از سال هاي حضور ارتش سرخ ، كودكستان رشديه ، گالري هنر جديد ، دانشگاه موسيقي و هنرهاي نمايشي وين و ... و ... فراز و نشيب هاي بسياري را پشت سر گذاشته و ازميان شعر و موسيقي و تتاتر و نقاشي و معماري ، سينما را برگزيده است . اما او بيش از آن كه سينماگر باشد يا مستندساز يك هنرمند است . يك هنرمند واقعي ...

- در روز بيست و سوم دي ماه سال 1319 در شهر ساري به دنيا آمدم . پدرم اهل اردستان و مادرم تهراني بود اما پدرم كه پزشك و تحصيل كرده فرانسه بود در سال 1313 رييس بهداري مازندران شد و خانواده ام در شهر ساري ساكن شدند . دوران كودكي من كه تا كلاس اول دبستان در اين شهر گذشت با سال هاي پاياني جنگ جهاني دوم و دوراني كه ارتش سرخ شمال ايران را تصرف كرده بود همراه شد . خاطرم هست 3 يا چهار ساله بودم كه سربازان ارتش سرخ در خيابان ها رژه مي رفتند و بعضي شب ها در ميدان ساعت كه از ميادين قديمي شهر بود پرده سينما كار مي گذاشتند و فيلم هاي 16 ميلي متري مثلا از بالت بالشوي مسكو نمايش مي دادند . مردم وسط خيابان مي نشستند و تماشا مي كردند . چون منزل ما نزديك ميدان ساعت بود من هم مي رفتم و به تماشاي فيلم مي نشستم و اين اولين برخورد من با پديده اي به نام سينما بود . آن زمان در ساري كودكستاني بود به نام كودكستان رشديه . كودكستان ها و مدارس رشديه از معروف ترين مراكز آموزشي ايران بودند كه به ياد حسن رشديه بنيان گذار مدارس جديد در ايران نام گذاري شده بودند . در همان سال ها وارد اين كودكستان شدم و براي اولين بار خودم را روي سن تئاتر ديدم . يك لباس ملواني تنم كرده بودند و شعري به زبان فرانسه يادم داده بودند تا روي سن براي حضار بخوانم . كلاس اول ابتدايي را نيز در مدرسه پهلوي ساري گذراندم و پس از آن چون برادرهاي بزرگترم بايد به دبيرستان و دانشگاه مي رفتند ، در سال 1326 به تهران نقل مكان كرديم . منزل ما در تهران در كوچه اي در خيابان حافظ فعلي روبروي دبستان منوچهري قرار داشت كه از مدارس خوب تهران آن زمان بود . تا كلاس ششم در اين دبستان مشغول به تحصيل شدم و طي اين سال ها نيز هرگاه تئاتر يا دكلمه اي در ميان بود من نيز حضور داشتم . البته خانواده ام به طور سنتي پزشك بودند و در چنين خانواده اي رفتن به سمت هنر يك بحث فرعي محسوب مي شد . در دوره دبيرستان به دبيرستان البرز رفتم كه مدير آن مردي دانشمند و خدمت گزار به نام دكتر مجتهدي بود و البته از نظر من يك اشكال داشت و آن اين بود كه تنها به فعاليت هاي علمي بچه ها اهميت مي داد و اصلا اهل هنر نبود . به اين ترتيب در دبيرستان ديگر فعاليت هاي هنري و تئاتر در كار نبود . قوم و خويشي داشيم كه با تكنيكي كاملا ابتدايي آكاردئون مي زد . آكاردئون در آن زمان ساز باب روز بود و خيلي طرفدار داشت . من هم كه خيلي از اين ساز خوشم آمده بود گفتم مي خواهم آكاردئون بزنم و به اين ترتيب نزد معلمي كه اهل چكسلاواكي بود آموختن اين ساز را آغاز كردم . سال هاي دبيرستان البرز با وقايع 28 مرداد و بعد از آن همراه شده بود . احزاب مختلف از توده يي ها گرفته تا پان ايرانيست ها در سطح دبيرستان فعاليت مي كردند و درگيري هايي صورت مي گرفت . همين كه زنگ آخر به صدا در مي آمد بچه هاي سال بالايي با چماق و دشنه هايي كه قايم كرده بودند به جان هم مي افتادند و ما كه كوچك تر بوديم از درخت بالا مي رفتيم و از ديوار مدرسه منوچهري كه چسبيده به دبيرستان بود پا به فرار مي گذاشتيم . در همان سال هاي دبيرستان بدون اين كه تلاشي بكنم ابياتي به ذهنم مي رسيد و آن ها را مي نوشتم اما به كسي نشان نمي دادم . دوستي دارم به نام آقاي دكتر حريري كه استاد دانشكده معماري دانشگاه تهران است . او كه در آن زمان پهلوي من مي نشست و مي ديد كه بعضي وقت ها مدادي در مي آورم و چيزي مي نويسم ، كشف كرد كه شعر مي گويم و اين موضوع را به مرحوم زين العابدين موتمن كه آن زمان استاد ادبياتمان بود گفت . وقتي موتمن شعرهايم را خواند كمي سكوت كرد و گفت : از اين به بعد موظفي هر هفته شعرهايت را بياوري و به من نشان دهي . اين موضوع باعث شد خيلي تشويق شوم . با وجود استعدادي كه در زمينه هاي هنري داشتم همان طور كه اشاره كردم هيچ كس آرزو نمي كرد من هنرمندي بزرگ شوم ، هدف اين بود كه پس از گرفتن ديپلم در رشته اي مثل پزشكي يا مهندسي ادامه تحصيل دهم و اين فعاليت ها جنبه هاي جنبي زندگي من محسوب مي شدند . جزو اين برنامه ها نقاشي هم بود و من به همراه حريري و دخترخاله ام به كلاس نقاشي مي رفتيم . در آن زمان اتفاقي افتاد كه در زندگي من نقش تعيين كننده اي ايفا كرد . يك روز هنگام بازديد از يك نمايشگاه طراحي توسط عده اي با نام گالري هنر جديد آشنا شديم و به محل اين گالري در خيابان طالقاني فعلي رفتيم . اين شروع راهي بود كه مسير زندگي مرا عوض كرد . در اين گالري دو هنرمند به نام هاي ژازه تباتبايي و ناصر اويسي مشغول به كار بودند . اين آتليه كه آن را در فيلم (كوچه پاييز) تصوير كرده ام فضايي خاص و جالب داشت و من كه اهل ادبيات بودم با ديدن آن احساس كردم فضاي كتاب هايي كه خوانده بودم را در واقعيت كشف كرده ام . اين مقدمه اي بود براي ارتباط با ژازه تباتبايي كه تا پايان عمرش ادامه داشت . ديپلمم را در سال 1337 گرفتم و بنا به اصرار خانواده در كنكور پزشكي شركت كردم . از آن جايي كه درسم خوب بود اگر كمي خوانده بودم قبول مي شدم ولي چون علاقه اي نداشتم روز امتحان روي برگه نقاشي كشيدم . سرانجام تصميم گرفتم با موجي كه آن سال ها در گرفته بود به سمت اروپا و اتريش بروم . تصميم گرفته شد در رشته معماري كه راهي بين علم و هنر بود ادامه تحصيل دهم و هم زمان موسيقي را نيز ادامه دهم . با دانشگاه هنرهاي تجسمي وين مكاتبه كردم و نوشتم كه ديپلمم را گرفته ام و مي خواهم در رشته معماري تحصيل كنم . پاسخ نامه را به دارالترجمه بردم و مترجم گفت كه قبول شده ام و به اين ترتيب بدون اين كه يك كلمه آلماني بدانم عازم اتريش شدم . سر انجام پس از مدتي سرگرداني در اتريش ، در دانشگاه تكنيك وين يكي از دانشجوهاي قديمي تر ايراني را كه آلماني بلد بود پيدا كردم . نامه را به او دادم و پرسيدم : بايد چه كار كنم ؟ آن را خواند و گفت : چه كسي به تو گفته قبول شدي ؟! مشخص شد در نامه نوشته شده بود : اگر شما ديپلم گرفته ايد و دو سال سابقه كار در آتليه معماري در كشورتان داريد مي توانيد در امتحانات ورودي شركت كنيد . به اين ترتيب ورود به دانشگاه هنرهاي تجسمي در آن سال غير ممكن شد . تصميم گرفتم در دانشگاه تكنيك وين رشته معماري بخوانم اما ظرفيت اين رشته پرشده بود و تنها رشته اي كه ظرفيت داشت رشته مهندسي ماشين هاي سنگين بود . به هرحال براي آن كه ارز بگيرم بايد در جايي مشغول به تحصيل مي شدم . به اجبار به در اين رشته مشغول به تحصيل شدم .طي آن يك سال از فرصت استفاده كردم و نزد آقاي پرويز منصوري كه از تئوريسين هاي خوب موسيقي بود و آن زمان در اتريش ساكن بود هارموني خواندم . علاوه بر آن شانس ديگري آوردم و توسط پيرزن صاحب خانه ام كه شوهرش استاد آكادمي موسيقي بود و در جنگ جهاني كشته شده بود به رئيس بخش آكاردئون كنسرواتور وين معرفي شدم و نواختن آكاردئون را نزد اين استاد پي گرفتم . بعد از آن يك سال اين امكان به وجود آمد كه به عنوان دانشجوي معماري در دانشگاه فني و هم زمان در آكادمي موسيقي وين براي رشته آهنگسازي مشغول به تحصيل شوم . حدود دو سال و نيم آهنگسازي را همراه با معماري ادامه دادم ولي از آن جا كه نمي توانستم به هر دوي آن ها برسم ناچار به انتخاب شدم و چون نسبت به خانواده احساس تعهد مي كردم معماري را انتخاب كردم . در همان سال ها با طياب آشنا شدم كه تازه معماري را شروع كرده بود ، اما چون سابقه سينمايي داشت پس از مدتي به دانشكده سينما رفت . او از من خواست در يكي از پروژه هاي دانشگاهي اش بازي كنم . سينما در آن زمان براي من خيلي جدي نبود و بيشتر جنبه تفنن داشت اما اين همكاري باعث شد با فضاي پشت دوربين آشنا شوم و جذب آن شوم . از طرفي پس از مدتي به اولين شكست زندگي ام در يك امتحان رسيدم و در درس هندسه ترسيمي به دليل 3 ميلي متر خطاي ترسيم مردود شدم . اين 3 ميلي متر مسير زندگي ام را عوض كرد . آن قدر به من برخورد كه ديگر تمايلم را براي ادامه اين رشته از دست دادم و اين موضوع هم زمان شد با امتحان ورودي رشته سينماي دانشگاه موسيقي و هنرهاي نمايشي يعني همان آكادمي كه در آن موسيقي مي خواندم . در امتحان ورودي از بين 120 نفر متقاضي 3 نفر ايراني بوديم . من ، مرحوم سهراب شهيد ثالث و مرحوم منصور مهدوي كه بعدها در اروپا ماندگار شد و در آن جا فيلم ساز شناخته شده اي شد . از بين متقاضيان 8 نفر پذيرفته شدند كه يكيشان من بودم . شهيد ثالث مستمع آزاد پذيرفته شد و قرار شد 6 ماه به صورت آزمايشي بيايد تا اگر توانست همپاي كلاس پيش برود پذيرفته شود كه بعد از 6 – 5 ماه به دليل ناراحتي ريوي به فرانسه رفت و ديگر ادامه نداد ، منصور مهدوي هم سال بعد پذيرفته شد . در سال 1342 براي مدت كوتاهي به ايران آمدم . ژازه تباتبايي در محل گالري هنر جديد برايم يك كنسرت آكاردئون گذاشت و كتاب شعرم را كه تاول هاي لجن نام داشت منتشر كرد . آن شب شعر و كنسرت را مرحوم نادر نادرپور افتتاح كرد و رضا براهني هم كه آن زمان جوان بود حضور داشت . پس از اجراي كنسرت براهني گفت : اگر شعرهايت را بفرستي در مجله آرش چاپ مي كنم كه من كوتاهي كردم و بعد ار تاول هاي لجن با اين كه شعر هم داشتم اما آن ها را منتشر نكردم . دانشكده سينمايي با علاقه آغاز شد و موفق ادامه پيدا كرد . به دليل علاقه اي كه به ادبيات داشتم كار پايان نامه ام را بر اساس داستاني كوتاه از يك نويسنده آلماني ساختم و در دو رشته فيلم نامه نويسي و كارگرداني با رتبه ممتاز شاگرد اول شدم . در كنسرواتور وين هم با رشته ممتاز فارغ التحصيل شدم و در نهايت در سال 1346 به ايران برگشتم . آن زمان هنوز تلويزيون ملي ايران به طور جدي فعال نشده بود و بيشتر فعاليت هاي سينماي غير تجاري در وزارت فرهنگ و هنر متمركز بود . به سراغ دكتر حشمتي كه آن زمان مدير كل وزارت فرهنگ و هنر بود رفتم و گفتم : فارغ التحصيل آكادمي موسيقي و هنرهاي نمايشي وين هستم ، اين هم نمونه كارم . گفت : اين ها همش حرفه . شما بايد يك فيلم بسازي تا ما بتوانيم نظر دهيم . پرسيدم : چي بسازم . گفت : سر پله بايست و از عبور و مرور كارمندها فيلم بساز . به من برخورد . گفتم : به من فرصت دهيد . بعد از يك هفته طرحي ارائه كردم در مدت زمان 8 دقيقه به نام آوايي كه عتيقه مي شود . اين فيلم كه راجع به يك لحاف دوز دوره گرد بود در آن زمان خيلي موفق شد . فرخ غفاري فيلم را در كانون فيلم به نمايش در آورد و من تبديل شدم به جوان پر استعداد و با آينده سينما . آن سال ها قرار بود فيلمي درباره مدرسه ناشنوايان باغچه بان بسازم . در حالي كه مشغول آماده كردن مقدمات كار بودم شبي هنگام تماشاي نمايش آ با كلاه آ بي كلاه در تئاتر سنگلج سهراب شهيدثالث را ديدم . بعد از سلام و عليك پرسيدم : چه كار مي كني ؟ گفت : قصد دارم در سفارت آلمان يا فرانسه كاري پيدا كنم . پرسيد : تو چه كار مي كني . گفتم : مي خواهم فيلمي راجع به بچه هاي ناشنوا بسازم . گفت : چه خوب . من هم مي توانم كاري بكنم ؟ گفتم : اگر دوست داشته باشي مي تواني دستيار من شوي . خيلي خوشحال شد و به اين ترتيب فيلم آن سوي هياهو با همكاري سهراب ساخته شد . از آن جايي كه وزارت فرهنگ و هنر تنها فيلم مستند توليد مي كرد وارد مستندسازي شدم و از مسيري كه به ادبيات منتهي مي شد و به آن علاقه داشتم دور شدم . البته پشيمان نيستم چون از مستندسازي بسيار آموختم . از سال 46 تا 51 در وزارت فرهنگ و هنر بودم و تعدادي فيلم ساختم كه به دليل كوتاهي دوستان پژوهشگر كمتر به آن ها پرداخته شده است . طي آن سال ها چند سناريو نوشتم اما همواره با تهيه كننده به مشكل برخوردم و اين طرح ها به سرانجام نرسيد . طرح هايي مثل افسانه شهر سفيد ، عشق در كوچه آفتابي بي درخت و ... . از سال 49 تا 57 با ساخت فيلم هاي داستاني آموزشي با انجمن اوليا و مربيان همكاري كردم . به همراه فريدون قوانلو ( فيلم بردار ) ، عباس محمدي نام ( مدير توليد ) و علي اصغر اسكندري گروهي را تشكيل داده بوديم و از فيلم هاي آموزشي 14 دقيقه اي تا پنجاه و چند دقيقه اي گرفته تا فيلم هاي انيميشن توليد مي كرديم . مي خواستيم از درآمد ساخت اين فيلم ها يك فيلم بلند سينمايي بسازيم . در همان سال ها به صورت رسمي در تلويزيون مشغول به كار شدم ولي چون مي خواستند مرا به سمت كارهاي اداري بكشانند دوام نياوردم و در سال 54 استعفا دادم . از فيلم هايي كه طي فعاليتم در تلويزيون ساختم مي توانم به : حسين ياوري و فيلمي راجع به جناب دماوندي خواننده دربار مظفرالدين شاه اشاره كنم . تجربه هاي جالبي بودند . اتفاق ديگري كه افتاد اين بود كه از سال 54 ساخت فيلم مرثيه گمشده را درباره لهستاني هايي كه در زمان جنگ جهاني به ايران مهاجرت كرده بودند آغاز كردم كه توليد آن 13 سال طول كشيد و شرح ماجراي آن قصه مفصليست و بحثي جداگانه مي طلبد . پس از ساخت اين فيلم ها و فيلم هاي انجمن اوليا مربيان تصميم گرفتيم با بودجه اي كه جمع آوري كرده بوديم يك فيلم بلند سينمايي بسازيم . به اين ترتيب سال 57 در بحبوحه انقلاب فيلم زنده باد ساخته شد . اين فيلم كه در باره پناه آوردن يك جوان انقلابي به خانواده بي طرف يك استاد دانشگاه است اولين فيلم ايرانيست كه بعد از انقلاب به يك جشنواره جهاني راه يافت و موفق به دريافت جايزه از جشنواره كارلووي واري شد اما متاسفانه به دليل وجود مافياي پخش در ايران نمايش مناسبي نداشت و تنها 4 روز آن هم بدون تبليغ به نمايش در آمد . پس از آن هم به دليل عوض شدن معيارها و مشكل حجاب ديگر به نمايش گذاشته نشد و مهجور ماند . طي سال هاي پس از انقلاب ساخت فيلم هاي مستند و داستاني را به موازات هم پيش بردم و دركنار فيلم هاي سينمايي چون : عروس آتش و مثل يك قصه فيلم هاي مستند بسياري ساخته ام . به گذشته كه نگاه مي كنم مي بينم اين راهيست كه از كودكي آغاز شده و طي اين سال ها با عشق ادامه پيدا كرده است .