تبليغاتX
محسن سوهانی _فيلم ساز،پژوهشگر،نويسنده_

 

 

روزگار غریبی شده . همه چیز سرد و ساکن و است و برنامه های آدم نقش بر آب .  قرار بود این ماه تله فیلم هفت خط را کلید بزنم که  به دلیل تامین نشدن بودجه فعلا به تعویق افتاده . شاید به آذر ماه موکول شود . تازه با اسمش هم مشکل دارند . باید عنوان دیگری برایش دست و پا کنم .  پروژه های دیگر هم چندان تعریفی ندارند و به کندی پیش می روند . در این بین کلاس های دانشکده هم حسابی شده قوز بالا قوز . اگر همین طور به غیبت هایم ادامه دهم دیر یا زود اخراجم می کنند . این روزها خیلی خسته و بی حوصله ام .احساس یک مترسک تنها را دارم . دلم سفر می خواهد .   

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 18:32 توسط محسن سوهانی

به شکوفه ها به باران ، برسان سلام ما را

 

دل من گرفته زین جا ، چه کنم که بسته پایم ؟

 

  

در آخرین فرصت های حضور استاد شفیعی کدکنی در ایران  به بهانه ی مصاحبه ای سراغش رفتم . در روز تلخی که آسمان چشمانم ابری بود .قلبم زخم خورده بود . دلم شکسته بود .

خواستم ( حتی به روزگاران ) را برایم بخواند :

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری سپیده در چشم
جویباران
آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره
باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها برانگیخت از سنگ
کوهساران
ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند
بیشماران
گفتی :" به روزگاران مهری نشسته " گفتم
:
بیرون نمی توان کرد
حتی به روزگاران
بیگانگی زحد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان ، سرخیل
شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین
گونه یادگاران
وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی است
آواز باد و باران

ناگهان بغضم ترکید .  زیر گریه زدم . استاد که انگار ( بدون گفتن کلامی حتی ) ناگفته همه چیز را خوانده بود هم پایم گریست . دقایقی ناب . چه شراب نابیست این هم دلی . چه شراب نابیست اشک چشم که می شوید و می زداید غم دل را ...  

شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام نمي‌دانستند آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود. و کسی نبود که بپرسد : چرا چنین شتابان ؟ به کجا چنین شتابان ؟ تقدیر غریبی بود که حکایت ما و استاد بشود حکایت آشنای گون و نسیم ( دل من گرفته زین جا ، چه کنم که بسته پایم ؟ ، چه کنم که بسته پایم ؟ ) :  

- به كجا چنين شتابان؟
گون از نسيم پرسيد.
- دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان؟
- همه آرزويم؛ اما
چه كنم كه بسته پايم...
- ‌به كجا چنين شتابان؟
- به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم...
- سفرت به خير؛ اما، تو و دوستي، خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي،
به شكوفه‌ها، به باران،
برسان سلام ما را

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط محسن سوهانی

در گفت‌وگو با فارس عنوان شد :

 سوهاني تله‌فيلم «هفت‌خط» را اواسط مهر كليد مي‌زند 

محسن سوهاني پشت صحنه...

 خبرگزاري فارس : ««محسن سوهاني» از آغاز تصويربرداري فيلم تلويزيوني «هفت‌خط» در اواسط مهرماه خبر داد . سوهاني در گفت‌ و‌گو با خبرنگار راديو و تلويزيون فارس گفت : اين تله‌فيلم به تهيه‌كنندگي «علي‌اصغر صديقي» در شبكه باران گيلان ساخته مي‌شود و تصويربرداري آن اواسط مهرماه آغاز مي‌شود . وي در ادامه درخصوص موضوع اين تله‌فيلم اظهار داشت : در اين فيلم داستان دو جوان بزهكار به تصوير كشيده مي‌شود. «ابي هفت‌خط» يكي از اين دو جوان است كه قرآن خطي ميراث خانوادگي‌اش را پيدا مي‌كند و در ادامه اين قرآن باعث به وجود آمدن ماجراهاي طنزآميزي مي شود ... سوهاني در پايان ادامه داد : نويسندگي و كارگرداني اين فيلم تلويزيوني را خودم برعهده دارم و پيمان قاسم‌خاني مشاور فيلمنامه است . قابل ذكر است بازيگراني چون : امير جعفري ،‌ شهرام قائدي ، بهاره رهنما و مهران رجبي از گزينه هاي احتمالي حضور در اين تله فيلم هستند .

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:54 توسط محسن سوهانی

 دیشب خواب خدا را دیدم

عاشق که می شوی خیال تو یعنی حکومت دوست ...

طرح از اردشیر رستمی

سلام !
حال همه ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !

*******

دارم هی پابه پای نرفتن صبوری می کنم
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می کنم تا طلوع تبسم ، تا سهم سایه ، تا سراغ همسایه
صبوری می کنم تا مدار ، مدارا ، مرگ ...
تا مرگ ، خسته از دق الباب نوبتم
آهسته زیر لب ... چیزی ، حرفی ، سخنی بگو ید
مثلا ً وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت !
 
مرا نمی شناسد مرگ
یا کودک است هنوز ، و یا شاعران ساکتند !
حالا برو ای مرگ ، برادر ، ای بیم ساده آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد !

                                                                                                           سید علی صالحی

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:18 توسط محسن سوهانی

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

 

دوستی انتقاد می کرد که چرا در کنار هنر و اندیشه عنوان سیاست را برای وبلاگت انتخاب کرده ای اما در این شرایط بحرانی که تنور سیاست داغ تر از همیشه است چیزی نمی نویسی . گفتم : سکوت سرشار از ناگفته هاست . در این وانفسای محیرالعقول ترجیح می دهم تنها نظاره گر باشم ...

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 16:42 توسط محسن سوهانی

گفت و گو ی من با هومن سیدی ، فیلم ساز کوتاه و بازیگر

آرامش کودک پابرهنه

هومن سیدی از دوازده سال پیش که نخستین تجربه های فیلم سازی اش را درانجمن سینمای جوان رشت آغاز کرد تا به امروز آهسته و پیوسته مسیری هدف مند را دنبال کرده است . جوان محجوب و دوست داشتنی فیلم ( یک تکه نان ) کم کار و گزیده کار است و به قول خودش هیچ دغدغه و عجله ای برای رسیدن به جایگاهی خاص ندارد . فیلم های ( 35 میلی متری سطح آب ) و ( دندان آبی ) نشان از استعداد و شناخت خوب این جوان 29 ساله از مدیوم سینما دارد . هومن با متانت و آرامش کاری مثال زدنی اش آدم را به یاد این هایکوی ژاپنی می اندازد که : آرامش كودكي پابرهنه ؛ تلاطم دريا را، به سخره نشسته است .

                                                

لطفا برای آشنایی بیشتر خوانندگان کمی از فعالیت هایت بگو ؟

حدود پنج سال است که با فیلم یک تکه نان ( ساخته کمال تبریزی ) وارد سینمای حرفه ای شده ام و در فیلم های مختلفی به عنوان بازیگر حضور داشتم . فیلم سازی کوتاه را هم ده دوازده سالی می شود که به صورت غیر حرفه ای و تجربی آغاز کرده ام و مدتیست که به صورت حرفه ای ادامه می دهم .

بازیگری برایت جدی تر است یا کارگردانی ؟

هر دو .

فکر نمی کنی این تداخل باعث شود تمرکزت را از دست بدهی و نتوانی به صورت حرفه ای به کارت ادامه دهی ؟

نه ، به نظر من این نظریه کاملا اشتباه است . حداقل می توانم بگویم یک کارگردان یا بازیگر خیلی راحت تر می تواند جواب این سوال را بدهد . منظورم فقط خودم نیست . آدم های حرفه ای را می گویم که در سینمای ایران و جهان کار می کنند . به نظر من این ها در کنار هم مکمل های خوبی هستند . وقتی شناخت از فیلم سازی داشته باشی و خوب جزئیات آن را بدانی خیلی به کار بازیگری ات می آید ، خیلی راحت تر می توانی یک سری چیزها را حضم کنی ، از فیلتر خودت بگذرانی و نمایش دهی . همین طور برعکس ، وقتی بازیگر هستی و از کارگردانی شناخت داری ایده ها و نظریات کارگردان را بهتر درک می کنی . من هردوی این ساختن ها را دوست دارم . چه یک فیلم بسازم و چه نقشی را بسازم . ترجیح می هم تا موقعی که فیلم نامه خوبی برای بازی بهم پیشنهاد نشده فیلم کوتاه بسازم و هیچ دغدغه و عجله ای هم برای این که به جایگاه خاصی برسم نه دارم و نه خواهم داشت .

می توان گفت هم فیلم سازی با سلیقه خاص هستی و هم بازیگری گزیده کار و این سلیقه خاص و گزیده کاری خیلی با شرایط اقتصادی و معیشتی سینمای ما جور در نمی آید . کمی از تجربیاتت بگو و این که چه طور با موانع و مشکلات کنار آمدی ؟

سعی کردم به آن ها فکر نکنم . متاسفانه شرایط در کشور ما به گونه ایست که اگر کسی بخواهد حقش را بگیرد باید کم بگیرد و دیر بگیرد ، اگر هم ندادند چیزی نگوید . اصولا شرایط سخت است خصوصا در سینما . از طرفی کار کردن من با کار نکردنم چندان تفاوتی ندارد چون وقی کار می کنم هم با کلی مسائل و مشکلات روبرو هستم ، چه در گرفتن دستمزد و چه در دادن آن ... اتفاقا چند وقت پیش برای یکی از دوستان که به شدت کم کار و گزیده کار است مشکل مالی به وجود آمده بود و مجبور شده بود برای کاری قرارداد ببندد . مدیر تولید پرسیده بود چه کارهایی کردی ؟ منظورش این بود که تعداد کارهایت چه قدر زیاد است که ما دستمزد را کم یا بیشتر کنیم ؟ در صورتی که باید بر عکس این اتفاق بی افتد یعنی آدمی که گزیده کار است حتما برای کارش ارزش غائل است . منظورم این نیست که آدم های دیگر این طور نیستند . آن ها شیوه های خودشان را دارند ولی چون این شیوه من است خوب می توانم درکش کنم . به هر حال انسان دغدغه معیشت دارد اما من این فکرها را قبل از این که وارد سینما شوم کرده بودم خصوصا این که این شغل لغزنده است . وقتی که پای تلفن فیلم نامه را نخوانده به تو پیشنهاد پول می دهند یعنی می توانی پول دار شوی ولی خودت باید تصمیم بگیری چه طور کار و زندگی کنی و من این راه را انتخاب کردم . امیدوارم وسط راه پشیمان نشوم و اتفاقی نیفتد که تفکراتم عوض شود .

ما هم آرزو می کنیم که همین طور باشد .

ممنون .

گفتی دوازده سال است که کار فیلم سازی می کنی ؟

نه واقعا به طور حرفه ای . الانش هم حرفه ای نیست . دوازده سال زمان زیادیست و شاید خوانندگانی که مطلب را می خوانند فکر کنند که من چه تجربه زیادی دارم اما واقعا در این دوازده سال اتفاق خاصی نیفتاد چون فقط دویدن بود دنبال این که چیزی را پیدا کنم و آن چیز الان در این سن و سال به درد من خورد وگرنه خودم آن دوران را به حساب تجربه حرفه ای نمی گذارم کما این که آن فیلم ها را هم کسی ندیده . شاید دوارده سال پیش فیلمی ساخته باشم اما بیشتر تجربه و سیاه مشق بوده تا فیلمی که دوست داشته باشم . البته هرچه دارم از آن دوران سخت و دشوار دارم . امروز تکنولوژی پیشرفت کرده و با هر دوربینی می شود فیلم ساخت ولی آن روزها شرایط برای فیلم سازهای کوتاه خیلی سخت بود . تمام امکانات مبلغی بین هزار و پانصد تا دو هزار تومان پول بود همراه با یک دوربین و سه پایه ای که غالبا لغ می زد و برای همین امکانات هم باید مدت ها در نوبت می ماندی . با امکاناتی که شهرستان ما داشت شوق فیلم سازی یک نوجوان هم تخلیه نمی شد چه برسد به این که بخواهد آرتی اتفاق بی افتد . ولی به شدت تجربه خوبی بود .

پس می توان گفت دندان آبی اولین فیلم حرفه ای توست و یا حداقل اولین فیلمیست که دوست داری مطرح شود ؟

قبل از آن هم فیلمی ساختم به نام 35 میلی متری سطح آب که با این که از نظر تکنیکی نسبت به دندان آبی ضعیف تر است اما در آن حال و هوایی وجود دارد که دوستش دارم . اگر چه هر دوی این کارها هم می توانستند خیلی بهتر ساخته شوند اما چون ما تجربه می کنیم هیچ وقت خودم را سرزنش نمی کنم که چرا خراب کردی . فکر می کنم تجربه یعنی همین . همیشه بعد از هر کار انسان احساس می کند که همه توانایی اش را به کار نگرفته و این فیلمی نیست که فکر می کرده باید در بیاید . واقعیت این است که مرز بین خیال و واقعیت خیلی کم رنگ است . بعضی وقت ها خیال می کنیم که می توانست بهتر از این در بیاید و من اعتقاد دارم در آن لحظه همه تواناییمان را حداقل از نظر فکری و روحی به کار برده ایم . شاید از لحاظ اقتصادی و امکاناتی در مضیغه بوده باشیم که همه هستند.

چه شد که در فیلم دندان آبی به سراغ پدیده بلوتوث رفتی و کلا ایده فیلم چه طور شکل گرفت ؟

داستان همکار خوبمان ( زهرا امیر ابراهیمی ) خیلی من را آزار داد . اعتقاد دارم  در جامعه ما همه ذاتا خوب هستند ولی پیشرفت تکنولوژی و این همه ازدحام و عجله و مشکلات اقتصادی منجر به اتفاقی می شود که طی آن یک آدم یا آدم های دیگر نابود می شوند . اتفاق خیلی بزرگی در ذهنم افتاد و از آن جایی که خودم هم بازیگر هستم تصور کردم که اگر برای خودم یا یکی از دوستان نزدیکم چنین اتفاقی بیفتد چه حالی به من دست می دهد و واقعا چه کسی باعث این ماجراست ؟ بعد دیدم که گشتن به دنبال مقصر خیلی کودکانه است . به نظرم همه آدم ها باید دارای این فرهنگ شوند که حریم خصوصی دیگران کاملا به خودشان ارتباط دارد . دغدغه ای بود که برایم پیش آمد و خیلی دلم می خواست که بسازمش . خدا را شکر بر خلاف سایر کارهایم که دارای موضوعاتی خاص بود و مخاطب خاص می طلبید ، آدم های معمولی هم با دیدن فیلم با موضوع درگیر و متاثر شدند و این برایم خیلی خوشحال کننده بود که در یک مدیوم کوچک توانستم یک احساس این چنینی را در آدم ها به وجود آورم .

مراحل تولید کار چه طور بود و چه تجربیاتی به دست آوردی ؟

شاید باور کردنی نباشد ولی ما باید حدود هشت صد پلان فکر شده و طراحی شده را در مدت زمانی بسیار محدود می گرفتیم . فیلم بردارم ( هومن بهمنش ) هم آدمی بود که خیلی برایش اهمیت داشت که کار را با تمرکز کامل انجام دهد . مسائل اقتصادی و مدت زمان کم دردسر بزرگی بود اما بچه ها که اکثرشان حرفه ای بودند به خاطر لطفی که به من داشتند و یا این که خودشان هم تشنه تجربه بودند از جان و دل مایه گذاشتند . نزدیک به هجده ساعت در روز کار می کردیم . شاید برای کسانی که نود دقیقه ای می سازند خیلی چیز عجیب و غریبی نباشد ولی برای من به عنوان بازیگری که فیلم کوتاه می سازد خیلی عجیب و ارزشمند است ... امیدوار هستم برای همه کسانی که فیلم کوتاه می سازند شرایط بهتری به وجود بیاید . در شرایط فعلی برآوردی که بزرگترین مرکز حامی فیلم کوتاه به بهترین فیلم با کارگردانی با بهترین سابقه می دهد یک دهم یکی از تله فیلم هایی که تولید می شود نیست و این یعنی فاجعه . نمی شود این فیلم ها را کیلویی حساب کرد . من نمی توانم بگویم چون فیلم من سی دقیقه است پس می توانم یک ساعت هم بسازمش ولی به هر حال فیلم سازی یک هزینه ثابت دارد که خیلی به تایم کار ارتباط ندارد و چه یک روز بخواهی فیلم برداری کنی ، چه یک ماه تفاوت چندانی وجود ندارد . برآورد این فیلم پنج ملیون تومان بود . با آن همه عوامل حرفه ای و سرویسی که باید می دادم در نهایت شرمنده بودم و سرم پایین بود . دلم نمی خواست این اتفاق بی افتد چون مثلا شخصی مثل خانم سپاه منصور از یک ماه قبل با فیلم من درگیر بودند و حتی از جیبشان هزینه می کردند . این که ایشان چه قدر برای کار خودشان ارزش قائل هستند برای من حیرت آور است . این نکات خیلی برای من قابل احترام است .

 

عکس یادگاری عوامل فیلم کوتاه دندان آبی

یکی از ویژگی های فیلم دندان آبی همین استفاده از عوامل حرفه ایست که باعث شده استانداردهای کیفی در کار رعایت شود . به نظرت رعایت این استانداردها چه قدر اهمیت دارد ؟

صد درصد . موقعی هست که یک نوجوان قصد دارد تجربه و سیاه مشق کند که در آن شرایط امکانات کم و عوامل محدود جواب می دهد اما وقتی قرار است من فیلمی را در مدیومی بالاتر از آن چه دوازده سال پیش کار کرده ام بسازم  دیگر صد درصد ماجرا نیستم . اعتقاد دارم که نقش کارگردان شاید در ده الی پانزده درصد از یک فیلم باشد و بقیه عوامل هرکدام سهم خودشان را در فیلم دارند . من هر کدام از این عوامل حرفه ای را که بر می داشتم حتما کارم از آن قسمت لطمه می خورد و دچار مشکل می شدم .

کلا فیلم کوتاه را چه طور تعریف می کنی ؟ آیا به آن به عنوان یک مدیوم مستقل نگاه می کنی ؟

بله فیلم کوتاه را مدیومی مستقل می دانم ... عده ای بعد از دیدن فیلم دندان آبی در یک ورک شاپ گفتند : فیلم خوبیست ولی فیلم کوتاه نیست . پرسیدم : چرا ؟ گفتند : به دلیل این که یک سری عوامل حرفه ای در آن کار کرده اند . پرسیدم : خوب اشکالش چیست ؟ گفتند : آن تجربه ای که باید در آن نیست . گفتم : خوب به نظر من این طور نیست . من کاملا فکر می کنم که یک کار تجربی کرده ام . من مخالف یک سری از فیلم ها هستم که که کارگردان فکر می کند همه چیز را گفته ولی هیچ کس فیلم را نمی فهمد . به نظرم این اشتباه یک سری از فیلم سازهاست و اگر گاردی دربرابر این موضوع دارند دوستانه پیشنهاد می کنم که بشکنندش چون خودم تجربه این موضوع را داشته ام . بزرگترین ضربه ای که یک فیلم ساز می تواند بخورد همین است . بعضی از دوستان فکر می کنند فیلم کوتاه یعنی این که دوربین را برداری هر طور که دوست داری بچرخانی و بگویی من فیلم ساخته ام و حرفم این بوده ولی به نظر من این راه درستی نیست . مثل نقاشی که هنوز رئالیسم را بلد نیست و مبانی نقاشی را تمرین نکرده اما می خواهد برود سبکی را ابداع کند ، شاید سبکی به ظاهر ساده مثل کوبیسم و فکر کند با ریختن رنگ روی بوم چون اثرش چیزی شبیه به آثار شاخص دنیا در آمده پس حتما لپ مطلب را ادا کرده . به نظر من هرکسی که می خواهد فیلم کوتاه بسازد چه در یک دقیقه و چه در مدت زمانی بیشتر اگر بتواند داستانی را روایت کند ، حرف زیبایی بزند و تصویر خوبی به ما نشان دهد واقعا برده .

یعنی فیلم کوتاه را از فیلم تجربی تفکیک می کنی ؟

ما قرار است که در ابتدا سینما را تجربه کنیم اما وقتی ابزار سینما را درست نشناسیم و ندانیم یک فیلم نامه را چه طور روایت کنیم هیچ وقت نمی توانیم تجربه ای جداگانه داشته باشیم . تجربه یعنی من ابتدا سینما را تجربه کنم و وقتی زبان سینما را شناختم بروم و سبک خودم را پیدا کنم . دوستانی هستند که فکر می کنند سبک پیدا کردن یعنی همان تجربه کردن و فکر می کنند که باید از همان ابتدا کار نویی انجام دهند ولی من معتقدم تا مبانی را یاد نگیری نمی توانی به سبک و سیاق برسی در غیر این صورت تبدیل می شوی به چیزی که خودت نیستی . مثل آدمی که می خواهد یک شبه ره صدساله را برود .

با این تعاریف آیا فیلم کوتاه برایت یک هدف است یا سکوی پرتابیست برای ورود به سینمای بلند و حرفه ای ؟

اگر موقعیتش را داشته باشم همین الان فیلم بلند می سازم . من دلم می خواهد یک حرفی بزنم و وقتی می بینم نمی توانم در سینمای بلند حرفم را بزنم به سراغ فیلم کوتاه می روم . چرا نمی توانم در سینمای بلند حرفم را بزنم ؟ به دلیل یک سری روابط و مسائلی که هست وگر نه چه کسی بدش می آید که مخاطب فیلم هایش بیشتر شوند ؟ مگر من بدم می آید فیلم دندان آبی با این فکر و حرفی که داشت ملیون ها مخاطب داشته باشد ؟ البته اگر نهاد و ارگانی وجود داشت که به طور جدی و با شرایطی بهتر از فیلم کوتاه حمایت می کرد شاید فقط فیلم کوتاه می ساختم . در شرایط فعلی فکر می کنی چند نفر فیلم من را می بینند ؟ به هر حال من دوست دارم مردم جامعه ام با فیلم هایم ارتباط برقرار کنند .

ارزیابی ات از جشنواره ها به عنوان اصلی ترین محل عرضه فیلم کوتاه چیست ؟

من یکی از نفراتی بودم که پای اعتراض نامه انجمن فیلم کوتاه خانه سینما به جشنواره فیلم فجر را امضا کردم . امسال زمان زیر پانزده دقیقه را برای فیلم های کوتاه در نظر گرفته بودند که به نظرم تایم عجیبی آمد چون در همه فستیوال های دنیا زمان زیر 30 دقیقه به عنوان فیلم کوتاه محسوب می شود . به نظرم این یک بی احترامی به فیلم کوتاه است . واقعا دلیلش را نمی دانم اما اگر فکر می کنند فیلم کوتاه وصله نچسبیست به جشنواره فیلم فجر بهتر است حذفش کنند . اما اگر هست باید همان طور که به سینمای بلند بها می دهند به فیلم کوتاه هم بها دهند چون سینمای بلند خیلی مدیون سینمای کوتاه است . همه چیز از فیلم کوتاه شروع می شود و من به جرات می توانم بگویم آدم هایی را می شناسم که با دیدن فیلم کوتاه برای فیلم بلندشان ایده پیدا می کنند . این بی توجهی از کجا می آید ؟ وقتی مسئولان فیلم کوتاه را به خوبی مطرح نکنند طبیعتا مردم هم با این پدیده کاملا غریبه می شوند . من به آدم هایی بر خورده ام که اصلا نمی دانستند فیلم کوتاه یعنی چه ! از طرف دیگر موضوعی کردن جشنواره ها سوق دادن سینمای کوتاه به سمت هایی خاص است . به نظرم اگر به جای این همه جشنواره موضوعی راجع به محیط زیست ، شهرداری و ... فضا کمی باز تر شود فیلم های بهتری عرضه می شود و جشنواره می تواند از لا به لای آن ها فیلم های مورد توجهش را بیرون بکشد . در این شرایط چه اتفاقی برای فیلم ساز می افتد ؟ مثلا من امسال تصمیم گرفته ام فیلمی بسازم . می بینم موضوع فیلم به درد هیچ کدام از جشنواره ها نمی خورد . یک فیلم ساز کوتاه هم که بیشتر از یک فیلم در سال نمی تواند بسازد در نتیجه مجبورم هر طور شده راجع به موضوع جشنواره ها فیلم بسازم . به نظرم بهتر است جشنواره های موضوعی کم تر شوند و یا حداقل تعداد جشنواره هایی مثل جشنواره فیلم کوتاه بیشتر شود .

کلا شرایط فیلم کوتاه را در ایران چه طور ارزیابی می کنی و نقش نهادهای صنفی مثل انجمن فیلم کوتاه را چه طور می بینی ؟

من عضو انجمن فیلم کوتاه نیستم و با آن آشنایی ندارم اما به نظرم یکی از آفت هایی که سینمای کوتاه را تهدید می کند همان نگاه جشنواره ای و جهت دادن به سمت و سویی خاص است . مثلا حدود سه ماه پیش یک جشنواره فیلم های یک دقیقه ای برگزار شد که من ، آقای توکلی و خانم حسین زاده داوری آن را بر عهده داشتیم . یک بخشی داشت به نام بخش اقتصاد . کوچکترین هنر و خلاقیتی در فیلم های این بخش دیده نمی شد . وقتی شما به فیلم سازی که تازه می خواهد عرصه فیلم سازی را تجربه کند موضوع سختی مثل پول و اقتصاد را سفارش دهید نتیجه کار معلوم است . شاید اگر این موانع بر طرف شود فیلم های بهتری ببینیم . من امسال فیلم های خیلی خوبی دیدم چون مجامع دوستانه ای داریم که در آن فیلم های کوتاه سال را مرور می کنیم . خیلی هم از این بابت خوشحالم .

با توجه به همکاری که با مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی به عنوان تهیه کننده داشتی حمایت نهادهای دولتی از فیلم کوتاه را چه طور می بینی ؟

مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی یکی از سالم ترین مراکز دولتیست که دیده ام . 35 میلی متری سطح آب و دندان آبی سوژه های خطرناکی داشتند و خیلی سر این موضوع بحث بود اما آقای آفریده و مشاور ایشان آقای لشکری پور به شدت به من اطمینان دادند و من هم هیچ وقت سعی نکردم از اطمینان آن ها سواستفاده کنم . من با انجمن سینمای جوان کار نکرده ام و نمی توانم در مورد آن نظر دهم اما مرکز هم کارکنان دلسوزی دارد و هم سیستم سلامتی . اگر همین طور پیش برود و حمایت کند به نظر من یکه تاز است .

نکته دیگری هست که بخواهی به آن اشاره کنی ؟

نه . فقط دوست دارم بگویم اگر کسی فکر می کند می تواند بهتر از دیگران فیلم بسازد و حقش دارد ضایع می شود و یا آدمی باید پیدا شود و از او حمایت کند تا فیلمش را بسازد ، این فکرها را کنار بگذارد چون واقعا می شود با یک دوربین خیلی خیلی معمولی و یک سیستم کامپیوتر خانگی بهترین فیلم های دنیا را ساخت . این شعار نیست و من خودم کاملا تجربه اش را داشته ام . 

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:52 توسط محسن سوهانی

 

خدايا! مگذار روزي فرا رسد که براي يک خود ساختگي بودن به جاي خود ساخته بودن بکوشم .ياريم کن تا تمرين کنم هر روز خود بودن و خوب بودن را تا به آن خود خوب خدايي خويش نزديک شوم . خداوندا کاری کن :

آني باشم سرشار از دوست داشتن و بگدازم از درد هاي بزرگ ونبينم پستي هاي اندک را / نخواهم هيچ چيز ناچيز را و مپيچم از رنجهاي هيچ/ دوست بدارم تورا بي چشمداشت بهشت وعصيانگر باشم بي هراس ويراني / جسجو گر باشم بي باک از حيراني /ببينم و نگاه کنم بي ترس از گناه و نپذيرم هيچ يقيني را بي ترديد / زندگي کنم پيش از انکه بميرم و بميرم پيش از آنکه بردگي کنم/ آزاد بنده ي تو باشم / فقط بنده ي تو باشم و آزاد/ شاد باشم اما نه بي درد /آرامش داشته باشم اما نه بي خيال/خوش باشم اما نه تنها /خود باشم اما نه خود خواه...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:22 توسط محسن سوهانی

خانه ام آتش گرفتست ، آتشي جانسوز

هر طرف مي سوزد اين آتش

پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود

من به هر سو مي دوم گريان

در لهيب آتش پر دود

وز ميان خنده هايم تلخ ، خروش گريه ام ناشاد

از درون خسته ي سوزان

مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد

خانه ام آتش گرفتست ، آتشي بي رحم

همچنان مي سوزد اين آتش

نقشهايي را كه من بستم به خون دل  ...

تا سحرگاهان ، كه مي داند

كه بود من شود نابود

                                                             (مهدی اخوان ثالث )

 

 

شب ها و روزها بی دلیل و بی حوصله سپری می شن ، انگیزه ی نداشته بی حوصلگی می آره و شهر سوخته خاطره ی هزارساله ی تاریخ رو برات مرور می کنه .

من یک ایرانیم با بی نهایت تاریخ و بی نهایت کمبود . بی نهایت کمبودی که این روزها آتشی به پا کرده و داره همه چیز رو می سوزونه . در این روزهای ملتهب ، با همه ی ارادتم به ایران دیگه دلم نمی خواد روی این خاک و بین این آتش قدم بزنم .

روزها و شب ها بی دلیل و بی حوصله سپری می شن و من دلیلی برای بودن و دیدن و نبودن و ندیدن ندارم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:2 توسط محسن سوهانی

 يادداشتي بر کتاب حديث نفس (خاطرات حسن کامشاد) 

زنده باد زندگی...

 صادقانه نوشتن در قدم اول شايد بسيار سهل به نظر آيد ولي چنين نيست. قلم را به دست دل سپردن کار هر کس نيست. قلم ها مي توانند سر از جاهايي درآورند که متن را به بيراهه کشيده، و نيز بدتر خود نويسنده را. (و مصيبت از آن خواننده يي است که قرار است با چنين متني رودررو شود.) قلم هاي زيادي هم ديده ايم که اين روزها و سال ها چه خوب کج راهه رفته اند و مهم تر مرحله بعد که قلم به دل سپرده را نويسنده بسپارد به دست عقل. خردي که راستي وجودش، حضورش، ظهورش نعمتي است. حال ديگر اختيار کردن يکي از گونه هاي متن چندان اهميتي ندارد. مرزهاي شعر و داستان و خاطره و مقاله روز به روز کمرنگ مي شود. داستان هايي با پرداخت گزارشي، گزارش هايي با لايه هاي روايي، شعرهايي با توصيف هاي ژورناليستي يا مقالاتي آهنگين و پرطنين کم نيستند در اين روزگار که قلم ها فراوانند و به تعداد هر قلم يک سليقه و طبع.
اما «حديث نفس» نوشته «حسن کامشاد» به گمانم حکايت ديگري است. با رسم و قاعده باب روز ايراني نمي خواند. او چنان صادقانه همه آنچه در ذهن آماده داشته، زيبا و شيوا به رشته تحرير درآورده که اين روزها اهالي کتاب هر جا روند، صحبت از «حديث نفس» است. عمده ترين دليل اش هم همين عنصر ديرياب «صادقانه نوشتن» است. دروغ نگفتن به خود هنگام نوشتن يک اثر قاعده يي است سهل و ممتنع. هر کسي را توان نوشتن آنچه زيسته است، نيست و باز دقت کنيد به فرم روايي اين زندگينامه. کتاب از بخش هاي کوتاه تشکيل شده است. گويي کامشاد مي خواسته از برش هاي تاثيرگذار زندگي اش تصويري به دست دهد يعني تکانه هاي حسي که در طول 80 و اندي سال تجربه کرده است. اين برش ها به گونه يي کنار هم چيده شده اند که ضمن وفاداري به زمان، هر يک مي توانند کارکرد روايي بيابند. تکه تکه کردن آنچه به ذهن نويسنده رسيده است و گذاشتن عنواني بر هر يک از آنها اين اتوبيوگرافي را به مجموعه داستاني واقعي (به شدت واقعي و تکان دهنده - جلوتر دلايل اين تاثيرگذاري را يک به يک مي شمارم) بدل کرده است. اين فرم روايي هر مخاطبي را درگير خود مي کند چون در متن ايجاد ضرباهنگ کرده، کشش و کنش لحظه ها انديشيده يا خودانگيخته است و خلاصه آينه تمام نماي ذهني است که وفادارانه به خود و متن عمل کرده است. «حسن کامشاد» در اين باره چنين مي گويد؛ «سبک نوشتن اين کتاب به هيچ وجه آگاهانه نبوده است، خودجوش بوده است. کلمه ها مي خواستند راهي به بيرون از من پيدا کنند. فرصت زيادي نداشتم و حقيقت اش وقتي دوستم شاهرخ مسکوب درگذشت در مجلس ختمي که اينجا گرفتند خاطره هايي از او را نقل کردم. برخي از اين خاطره ها را هم به قلم آوردم. تعدادي از دوستان نزديکم به من گفتند استعداد قصه گويي داري. اين را جدي نگرفتم ولي خوشحال شدم. شايد همين ها انگيزه من در نوشتن اين کتاب بودند. البته اين را هم بگويم که در سنين نوجواني در اصفهان در محله يي بودم که بچه ها در آن مدرسه نمي رفتند. يکي آهنگر بود، ديگري مسگر و... من تنها بچه يي بودم که مدرسه مي رفتم. اين بچه ها غروب که از سر کار برمي گشتند زير بازارچه محل جمع مي شدند، من برايشان قصه هاي حسين کرد و بخش هايي از اميرارسلان نامدار را که خوانده بودم تعريف مي کردم. در حقيقت قصه گويي مي کردم. شکل و شمايل اين کتاب يک مقدار ممکن است از اين لحظه ها نشات گرفته باشد. اما در مورد عناوين بايد بگويم به اين شکل نبود. مرحله به مرحله زندگي ام که از ذهنم مي گذشت، هر آن قسمت هايي را که برجسته بودند، روي کاغذ مي آوردم. بعد يکي دو تا از دوست ها که اين نوشته ها را خواندند، گفتند بهتر است برايشان تيتر هم بگذاري. از شما چه پنهان اي ميل هايي دريافت کرده ام که در آن آمده بيخود تيتر گذاشته يي. از لطف روايت کم مي کند. ممکن است شما پسنديده باشيد. به هر حال آنچه محرز است، اين است که از پيش نمي دانستم چه مي خواهم بنويسم. عده يي هم گفته اند اقتصاد به خرج داده يي. مي شد اين قسمت ها را به هم ربط داد و براساس شان داستان کوتاه يا نمايشنامه نوشت. اينها همه تعجب برانگيز است. من خودم را داستان نويس يا نويسنده به معناي اخص کلمه نمي دانم. شايد هم هميشه از اين استعدادم غافل بوده ام. بعد از سفر اخيرم به ايران، خيال دارم ان شاء الله با شوق و ذوق بيشتري ادامه داستان را بنويسم. منتها هر چه به سال هاي ديرتر زندگي مي رسم ذهنم تيره تر مي شود. برعکس خاطره هاي هفت سالگي ام انگار همين ديروز اتفاق افتاده است. مي دانم نوشتن قسمت دوم بسيار سخت تر است به خصوص چون مربوط به سال هايي است که ما به خارج رفتيم. از انگليس خاطره شخصي چنداني ندارم. مگر ترجمه کتاب ها و رفت و آمد و گفت و شنود با نويسندگان.»
اگر «حديث نفس» خواندني است، اگر نمي توان براي لحظه يي کتاب را زمين گذاشت، بدون شک ديگر دليل عمده اش، زبان ساده و روان متن است. نويسنده هرگز در پي مغلق گويي و مرعوب ساختن مخاطب نبوده است. گويي مي خواسته جريان روان آب را در مسيري مشخص هدايت کند. سر پيچيده کردن روايت نداشته است. تکليف متن با خالق اش روشن است و همه چيز به نرمي و سادگي اتفاق مي افتد. واژه ها به شکلي باورنکردني در جمله هاي کوتاه کنار هم مي نشينند. حسن کامشاد کار ساده يي انجام نداده است به خصوص که سال ها زندگي در انگلستان مي توانسته او را از زبان مادري دور کند. از او که درباره چگونگي صيانت از اين زبان روان و سليس مي پرسم، مي گويد؛ «من هميشه عاشق زبان فارسي بوده ام. از نوجواني مقداري مطالعه کرده ام که در کتاب هم به اجمال گفته شده است. اين سي و چند سالي که در خارج بوده ام، خود را از محيط فرهنگي ايران و نوشته هاي فارسي دور نمي ديدم. ارتباط من با ايران قطع نشده است. ماه هاي فروردين و ارديبهشت مرتب هر سال با خانواده به ايران آمده ام. اما زبان را چون هميشه عاشقش بوده ام به ظرايفش دقت کرده ام. اگر شما نگاهي به زبان «تاريخ چيست» يا «قبله عالم» يا «درياي ايمان» يا «تاريخ بي خردي» که همين هفته به بازار مي آيد بيندازيد، مي بينيد هر يک ويژگي خود را دارد. در «قبله عالم» چون به زمان ناصرالدين شاه مي پردازد، سعي کرده ام نثر زمان قاجار را در متن اجرا کنم که با نقل قول هاي آن زمان هماهنگي داشته باشد و در کتاب «سرگذشت فلسفه» که نشر ني منتشر کرده و مصور است و چاپ نفيسي دارد، براي اولين بار زبان منطق و فلسفه را سعي کردم ساده کنم و فکر مي کنم ناموفق نبوده ام. بنابراين ساده نويسي کار چندان دشواري براي من نبوده است. وقتي به کارهاي نويسنده هاي جوان نگاه مي کنم، مي بينم زبان خاصي را از خود اختراع کرده اند. چيزهايي نوشته مي شود که من از آن سر درنمي آورم. مي بينم نويسنده ها دارند لقمه را دور سرشان مي چرخانند. نويسنده ها مي توانند ساده تر کار کنند. اما در اين کتاب کوشيده ام از هميشه روان تر بنويسم چون داستان زندگي ام بود و چه بهتر که به زبان ساده نوشته مي شد. باز هم بگويم اين روند چندان هم آگاهانه نبوده است.»

                           دکنر حسن کامشاد     

خصيصه ديگر متن «حديث نفس» ارجاعات مدام آن به يک جغرافياي مشخص و تاريخ معين است. کامشاد لحظه يي در هيچ قطعه يي از روايت زندگي اش از اين ارجاع غافل نمي ماند يعني تمام بخش ها واجد يک شناسنامه جغرافيايي و تاريخي اند. بارها به ما يادآوري مي کند يک ايراني است در سال... در موقعيت...، اين رويکرد باعث مي شود مخاطب ارتباطش براي لحظه يي با متن قطع نشود يعني نويسنده اجازه نمي دهد اين ارتباط قطع شود. او خودش را در يک بستر تاريخي- جغرافيايي ملتهب به تصوير مي کشد. خود نقل مکان هاي او در ايران و کدهايي که از شهرهاي مختلف با ويژگي هاي گوناگون مي دهد، مخاطب را به ديدي بسيط و ژرف دعوت مي کند. بياييد و به تماشاي جغرافياي رنگارنگ و متنوع سرزميني بنشينيد که در آن هر چه هست تاريخي است پرتب و تاب. دکتر کامشاد در اين باب چنين مي گويد؛ «درست مي گوييد. شايد اين برداشت شما و برخورد من با مسائل تا حدي از تربيت دوران جواني و فعاليت ام در حزب توده آب مي خورد. ما دائم در آنجا، در آن محيط، شرايط زمان، مکان و مسائل سياسي و اجتماعي را در نظر مي گرفتيم. من در کتابي که 50 سال پيش به انگليسي نوشتم و اخيراً به فارسي چاپ شده است (پايه گذاران نثر جديد فارسي) آنجا هم قبل از معرفي هر نويسنده ابتدا شرايط سياسي و اجتماعي را تشريح مي کنم چون متن را براي مخاطبان انگليسي زبان يا فارسي زباناني که از ايران دور بودند، مي نوشتم. بنابراين لازم دانستم اوضاع اقتصادي را در مثلاً زمان صادق هدايت توضيح دهم تا مخاطب بداند چگونه او صادق هدايت شد. اين فرآيند در ذهن من ملکه شده است. اينجا هم اگر فقط مي نوشتم رفتم اهواز در چاه فاضلاب، براي مخاطب چه فايده اگر روشن نمي شد که در شرايط 28 مرداد و بگير و ببند ساواک و تيمور بختيار رفتن به اين تنگنا چه مخاطراتي در پي داشت. يعني دلهره و هيجان موقعيت از ميان مي رفت. بايد اوضاع زمان رويداد روشن مي شد. يا وقتي ابراهيم گلستان مي آيد و پيشنهاد رفتن من به خارج را مي دهد، در شرايطي که حلقه محاصره سازمان امنيت تنگ تر شده است و دائم دوستان را دستگير مي کردند و هر لحظه ممکن بود به سراغ من بيايند، براي خواننده جالب مي شود بداند که من چه حس و حالي را از سر گذرانده ام. اگر اين اتفاق رخ نمي داد يا چرخ بخت به گردش درنمي آمد چطور مي توانستم سر از دانشگاه کيمبريج درآورم. اين جزئيات کمک مي کند که اهميت موقعيت ها روشن شود. بله، شايد تربيت تشکيلاتي حزب توده هم در اين روايت دخيل بوده است و البته يک مقداري هم احساس مي کنم بايد با پيشرفت زمانه پيش رفت و اوضاع اجتماعي و اقتصادي را در نظر گرفت.» در اين کتاب چنان ذوق کودکانه يي در او ديده مي شود که شما مي توانيد با خود بگوييد يا از خود بپرسيد راستي او چندساله است؟ اصلاً مهم نيست. مي گويم چرا. چون او به ما ثابت مي کند که جوان فکر مي کند. ذهن او مدام نو شدن را تجربه مي کند. از هيچ رخداد تازه يي نمي هراسد. هيچ پديده يي مرعوب اش نمي کند بلکه در پي آن است که تفسير و تاويل خود را از اين نو شدن دائم هستي در کف ما بگذارد. شايد اصفهاني بودن هم در اين جريان بي تاثير نبوده باشد؛ جغرافيايي که در آن طنز موج مي زند. راستي اين کم نعمتي است؟ پاسخ روشن است. از او درباره مکانيسم اين نو شدن هاي پي درپي که مي پرسم، با صدايي که در آن رگه هاي کودکانه يي جريان دارد، مي گويد؛ «چرايش را والله نمي دانم. ولي براي من موقعي که کتاب را مي نوشتم قصد آن بود که کتاب، کتاب شادي باشد. سرزنده باشد، مردم از خواندنش لذت ببرند. تفريح کنند.من مي خواستم نشاط و شادي و تفريح به خواننده بدهم. حالا چقدر موفق شده ام، نمي دانم. اگر من هنوز جوان فکر مي کنم، تعبيري است که بايد به خواننده واگذار کنم. تاويل خاصي ندارد. شانس و تصادف و نيکبختي در اين شادي دخيل بوده است. اگر اين امکان را داشتم که دوباره به دنيا بيايم و از من مي پرسيدند چه جوري مي خواهي زندگي کني، مي گفتم همين جوري. يکي از دوستان من هميشه مي گفت حسن، تو نظر کرده يي. راست است هميشه در بزنگاه هاي زندگي ام اتفاق عجيبي افتاده و از دام بلا جان سالم به در برده ام. در پنجاه سال گذشته زندگي خوب و بي دغدغه يي داشته ام. ازدواج خيلي موفقي داشتم. بچه هاي خوب و موفقي دارم و همين طور نوه هايم همه زندگي خوبي دارند. انگار دستي هميشه هواي مرا داشته و يکي بعد از ديگري اتفاقات مطلوبي براي من روي داده است. اين شادي و مسرت ظاهراً در متن هم خوانده مي شود زيرا در درون من اينچنين بوده است چه بسا که استحقاق و شايستگي اش را نداشته ام. دوستي با شاهرخ مسکوب هم بي اندازه در اين طرز فکر کردن و نوشتن موثر بوده است. من هميشه در فکر او هستم که اگر زنده بود چه ايرادهايي به اين کتاب مي گرفت و چه مي گفت. من و شاهرخ از 18 تا 80 سالگي دوست نزديک بوديم. معاشر و هم اتاق و هم درس بوديم. و مدام همديگر را دست مي انداختيم و سعي مي کرديم هيچ يک از تک و تا نيفتيم. اگر او ليچاري مي گفت، من از او بالاترش را مي گفتم تا جايي که همسرم فريادش بالا مي رفت که بس کنيد ديگر، از بس با هم مي گفتيم و مي خنديديم. شايد همان مساله اصفهاني بودن هم در آن دخيل بوده است. ژنتيک هم در آن تاثير دارد. بين ما همکلاسي ها حس متلک گويي و دست انداختن و بي جواب نگذاشتن حرف نوعي سنت شده است. با خون مان عجين شده است.»
و سر آخر آنکه «حديث نفس» سوداي قهرمان پروري، قهرمان آفريني و قهرمان ستايي ندارد. متن در جهت برساختن يک شخصيت شاخص، تاثيرگذار، سلحشور فرهنگي (هر چه دوست داريد از اين القاب در ذهن رديف کنيد) قدم برنمي دارد. «کامشاد» متواضعانه به معناي دقيق کلمه (پز و ژست هاي معمول و روزمره را از ذهن دور کنيد) در متن حرکت کرده است. به واکاوي خودش، ريش ريش کردن فکرهاي مانده در پس سرش، حسرت ها و ناکامي ها، دلسوزي براي خويشتن و اي دريغا کشيدن نمي پردازد. مشخص است خودش را فقط يک ايراني مي داند؛ ايراني که تلاش کرده در جهت درستي حرکت کند همين. به همين سادگي (به گمانم پيچيده براي ما که امروز مي بينيم هر کسي در متنش مي خواهد بگويد فقط من وجود دارم و آن هم «من»ي که چه زجرها و رنج ها کشيده ام و اصلاً اين فقط منم که درد هستي را مي شناسم.) خواسته از يک تجربه زيستي صادقانه بگويد و دقيقاً به همين دليل است که همدلي مان را برمي انگيزد. جوري متن با ما رفتار مي کند که فکر مي کنيم ما هم مي توانيم چنين سبک و روان تن بسپاريم به آنچه مي بينيم. او چون سنگ هاي کف رودخانه از سيلان آب هاي روزگار صيقل خورده است. او که مي گويم همانا متن او است و نيز خود او درگمانم. «حسن کامشاد» چنين نظر مي دهد؛ «بله. برداشت شما کاملاً درست است. عنوان اين کتاب را ابتدا مي خواستم بگذارم «ميوه خاک انداز» که با مخالفت شديد خانواده مواجه شدم ولي اين حس با من بود که نهالي بوده ام که در اين خاک رسته. طي سال هاي اخير شرح حال هاي زيادي نوشته شده است. رجال و بزرگان و نويسندگان چيزهايي نوشته اند و اکثر خواسته اند خود را يا توجيه کنند يا دفاع کنند يا بزرگ نمايي کنند. و اين به جايي رسيده که تهوع آور شده است. من اصلاً قصد دفاع و توجيه خودم را نداشتم. خواستم خالصاً مخلصاً بنويسم. صادقانه بنويسم. پيش وجدان خودم هم هيچ عذابي ندارم. چون آنچه نوشته ام عين واقع بوده است. به هر حال من هيچ وقت نه مصدر امري بوده ام،نه رهبر يا رئيسي. دوست داشتم خودم را دست کم بگيرم. از همان اولين سطرهاي کتاب که مي گويم 81 سال از عمر شريفم مي گذرد و گوش شيطان کر... با آن زبان به خودم مي خندم. خودم را دست مي اندازم. ذره يي قصد بزرگ کردن خودم را ندارم. و چيزي هم در زندگي ام نبوده که شرمنده اش باشم.»
«حديث نفس» با ما مي ماند چون صادقانه است، زبانش ساده است و روان، سهل و ممتنع، تکليف نويسنده اش، با خود و متنش روشن و باز ريشه هاي متن در اين جغرافيا فرو رفته و مهم تر از همه اينکه نويسنده خود را يکي از همه مردم ايران مي داند نه تافته يي جدا بافته.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:36 توسط محسن سوهانی

یادداشتی بر رمان «نگران نباش» نوشته مهسا محب علي

 سونامی یک نسل !!!

 متن هاي اندکي هستند در اين روزگار که در آن ها تهران يا شهرهاي ديگر با آدم هايي که مي شناسيم و جنس شان را از نزديک لمس کرده ايم حاضر باشند. متن هايي از اين دست معمولاً قرباني راوي هايي مي شوند که در ذهنيات خود غرق شده اند. دالان هايي تو در تو و تاريک که در بستر روايت به هر چيزي اعتنا مي کنند به جز فضاهاي بيروني و شخصيت ها. در حالي که در رمان طبيعتاً مخاطب با انعکاس فضاهاي بيروني مواجه است. شخصيت ها در فضاهايي که آشنا هستند بايد حرکت کنند. (هرچند در پاره يي از کارهاي ادبي معماري ذهن راوي به گونه يي است که اسباب تشخص متن شده و مخاطب از پس ذهنيات شخصيت ها مي تواند به دنياي ديگري از طريق همين کدها يا نشانه هاي غيرعيني برسد. در چنين متن هايي ذهنياتي که تحت تاثير عينيات هستند در خدمت همان عنصر فضاسازي قرار مي گيرند. مانند سايه يي که حکايت از وجود يا حضور جسم يا امر عيني مي کند. منتها مساله اينجاست که در روايت هايي از اين دست نويسنده هم و غم اش صرف پرداخت لايه هاي روانشناسي اثر مي شود.) اما معمولاً در رمان هاي ايراني که در سال هاي اخير به چاپ رسيده است شما تصوير واضحي از يک جغرافياي مشخص نمي بينيد. اين قاعده عمومي در ارتباط با متن هاي بومي صدق نمي کند. رويکردي که در سال هاي پس از انقلاب وجود داشته است به گونه يي بوده که نويسندگان يک منطقه مشخص از ايران سعي در برجسته کردن باورها، ايده ها، آرمان ها، سنت ها، آيين ها، آداب و مراسم و باورهاي جمعي يک قوم داشته اند. نمونه هاي موفق اين گونه ادبي فراوانند. از سوي ديگر نويسندگان پايتخت معمولاً به تهران نپرداخته اند. شايد يکي از دلايل آن شتاب بي رحمانه يي است که مدام موجب تغيير شکل اين محيط مي شود. يعني نويسنده تهراني نمي تواند از وجود و حضور حتي باجه تلفن عمومي يا چراغ راهنمايي سر کوچه اش مطمئن باشد. گويي اين شهر در يک زلزله دائمي غوطه ور است. عناصر آن سيال اند و درهم شونده و متغير. از طرف ديگر روابط انساني تهران، عميق نيست. آدم ها به راحتي از کنار هم مي گذرند. فرصتي نيست تا کسي بتواند ديگري را ببيند و بشناسد. شناخت تهراني ها از يکديگر در حد سطح يا لايه هاي بيروني و ناپايدار مي ماند. ولي وضع نويسنده قاعدتاً بايد با ديگران فرق کند. نويسنده لازم است با علاقه و عشق به اين شبکه بپردازد، نه اينکه تحت تاثير آن قرار گرفته و او نيز برخوردهاي خود را جدي نگرفته و از روي مسائل عبور کند. مخاطب تهراني يا غيرتهراني وقتي کتابي در دست مي گيرد، انتظار دارد در آن نشانه هايي از همين شتاب يا سياليت را ببيند. کسي اين عذر را از نويسنده نمي پذيرد که آخر فرصت پرداخت به فلان شخصيت يا بهمان فضا را ندارم. نويسنده در شرايط عادي جز دقت کاري براي انجام دادن ندارد. در اين ميان نويسنده يي که رمان را براي شرح و بسط و پرداخت قهرمان خود در هسته روايي انتخاب مي کند، فرصت خوبي دارد تا تمام آنچه شرح آن رفت را با خون و گوشت و پوست و جزئيات مهم و تاثيرگذار، ساخته و فرجام آدم هايي که مي شناسيم، بپردازد. مساله اصلي رمان پرداخت يک شخصيت در زمان و مکان مشخص (حالا عيني يا ذهني يا برآيندي از هر دو نوع نگاه يا فضا) جهت نشان دادن مسائل او در برابر خود و ديگران است و احياناً رسيدن به سطح برخورد نهايي. اين برخوردها اسباب بيشتر نشان دادن روان يا ذهن شخصيت ها و بالاخص قهرمان است.
رمان «نگران نباش» نوشته «مهسا محب علي» از متن هايي است که ويژگي هاي ذکر شده را تا حد زياد و قابل قبولي دارد. اول از همه واجد قهرمان است؛ قهرماني سياه و شکست خورده که در عين تسليم در جهت جست وجوي خويش قدم برمي دارد. او بي قرار است، زني است که ازدواج نکرده، جوان، درگير مساله اعتياد و نماد بخشي از همين جامعه است. شايد بررسي اين کاراکتر فارغ از جنسيت اش در نگاه اول ممکن نباشد، اما هرچه بيشتر رمان را بخوانيد متوجه مي شويد که اين شخصيت يعني شادي، درگير بحراني است که زن و مرد نمي شناسد. خود قهرمان ما هم پا را از مرزهاي جنسيتي فراتر مي گذارد. او موهايش را تقريباً چنان کوتاه کرده که مي تواند با به سر کشيدن يک کلاه به خيابان برود بي آنکه به چشم بيايد يک زن است. رفتارهاي او هم از ويژگي هاي زنانه برخوردار نيست. نه چنان دل رحم و فداکار است، نه احساساتي يا حساس. گويي الگوي مجسم نسل امروز است که در آنها نوعي کرختي يا بي حسي وجود دارد؛ نسلي که از اين وسيله در جهت دفاع از همان شتاب يا سرعت شهر سيال تهران استفاده مي کند. شادي از همان سطرهاي نخست روايت ويژگي هاي خود را به ما مي شناساند. از فضاي خانه فقط نشانه هاي تکرارشونده بصري يا صوتي اش را گرفته، کنار هم مونتاژ مي کند. مادر براي او مادر نيست. مادر شبيه يکي از هزاران آدمي است که گويي کارشان ايجاد آلودگي صوتي است؛ آدم هايي که حرف مي زنند، کار مي کنند، فرياد مي کشند، ناله مي کنند و در کل حضورشان به واسطه صداهاي مزاحمي است که در اطراف خود ايجاد مي کنند. اگر نگوييم موسيقي متن آزاردهنده خانه را مي سازند، اما به جز توليد صدا کار ديگري از آنها برنمي آيد. اين مادر تلاش مي کند دلسوزي هاي خود را نشان دهد، اما بيشتر اين حرکت اسباب دور شدن افراد از او مي شود. شادي، بابک و آرش به هيچ ترتيبي به اين مادر نزديک نمي شوند. هرچند بابک نشانه هايي از اين همدلي را نشان مي دهد اما در پس رفتارهاي او هم به نوعي تحمل اين مادر ديده مي شود. شايد او متعلق به زماني باشد که صبر هنوز ارزش محسوب مي شد. (باز يادمان نرود که در سايه زيستن در شهر پرشتابي مانند تهران نگهداري يا باور صبر کاري است بس دشوار. اين کار حتي از عهده مادر هم برنمي آيد.) راوي اول شخص يعني شادي از يک طرف درگير خود و خانواده است و از طرف ديگر درگير مساله زلزله تهران. شهري که بي هيچ تکاني گويي مدام مي لرزد و شکل عوض مي کند، (تکه هايش به سنت گذشته باقي مانده و تکه هايي از آن مدرن شده و تکه هايي بسيار بي قواره و بي هويت است.) از صبحي که روايت از آن آغاز شده و در شب اش به انجام مي رسد، مدام تکان مي خورد. اين تکان ها در پايان هر فصل يا بخش رمان به شکل ملموس و عيني تصوير مي شوند اما متاسفانه در حد يک جمله يا چند تصوير گذرا. به گونه يي که شايد مخاطب با خود فرض کند اين لرزش ها از منظر راوي اول شخصي است که حال و روز خوشي ندارد. نه از لحاظ روحي نه از نظر جسمي خودش هم دائماً شکل و روز و حال تازه يي را تجربه مي کند. شادي در يک موقعيت مشخص-يعني زلزله تهران- از خودش به ما توصيف ها و تصويرهايي مي دهد که نگران کننده است. او دختر يا زني است احتمالاً در آستانه سي سالگي يا قبل از آن که بدون هيچ پايگاه دروني عاطفي، بي ريشه، بي شاخ و برگ از محيط خانه خسته، به خيابان مي زند. آن هم در شرايطي که برادرش آرش با بابک وارد نزاع سختي شده و در اين ميان تيري هم شليک مي شود. (واقعه يي که به گمانم به شدت باورناپذير است. شايد چون خاستگاه اقتصادي و اجتماعي خانواده به خوبي برجسته نشده است. ما از شغل و درآمد اجتماعي پدر و مادر هيچ اطلاعي نداريم. نمي دانيم دقيقاً فرزندان شان شاغل اند يا بيکار. اگر کار مي کنند آيا در خانه پدري زندگي مي کنند؟ جزئياتي از اين دست به باورپذير شدن مساله تفنگ و شليک کمک مي کرد. شخصاً جسارت آرش را براي برداشتن تفنگ نتوانستم هضم کنم. کنشي که شايد ديرتر به وقوع مي پيوست، به واسطه اطلاعات يا جزئيات بيشتر مي توانستم بپذيرم.)

مهسا محب علی

                                           مهسا محب علی - نویسنده رمان نگران نباش

شادي تمام اين لحظه هاي دردناک را با کمک افيون تاب مي آورد. باز همين جا بگويم که شخصيت يک فرد معتاد با تمام ويژگي ها و نوع نگاهي که به جهان پيرامونش دارد، به خوبي در کار برجسته نشده است. تصويرهايي که «مهسا محب علي» از اين قهرمان به ما مي دهد، کاملاً در ارتباط با نوع و چگونگي مصرف مواد مخدر است نه نشان دادن نوع رفتارها يا مسائل جسمي اين گونه افراد. مثلاً عدم تمرکز يا اضطراب براي نداشتن مواد مخدر به خوبي از کار درآمده است. اما جاي ساير خصيصه هاي روحي و رواني اين افراد خالي است. به طور مثال اين شخصيت ها در عين پوسته قدرتمند بيروني به شدت آسيب پذيرند. غالباً از هر حرفي مي رنجند. از منظر ديگري شايد بتوان گفت عميقاً متاثر از محيط بيروني خود هستند، افراد مختلف را هميشه سرزنش مي کنند که چرا حالا به اين وضع دچار شده اند. لايه هاي قدرتمدار اين شخصيت را محب علي خوب ساخته است. مانند تصميم خروج از خانه يا گشتن در خيابان ها و مقاومت در مقابل آدم هايي که هر يکي شان او را مي خواهد به سمتي سوق دهد. اما لايه هاي ديگر که در آن يک شخصيت چگونه با ادعاها و کنش هاي احتمالي اش زمين مي خورد، نيست. او حتي در مورد اشکان هم چنان قدرتمند رفتار مي کند که باور اعتياد در آن لحظه ها از او تقريباً ناممکن است. شادي بهتر و بيشتر درک يا شناخته مي شد اگر نويسنده به تضادهاي دروني اش مي پرداخت. در عين حال معمولاً اين افراد واکنشي رفتار مي کنند. کنش هاي آنان در حد کوچک و در اشلي محدود قابل تعريف است. يعني اگر در موقعيتي مانند زلزله واقع شوند به طور طبيعي منفعلند ولي در لحظه هاي انفعال از قدرت هاي خود سخن مي گويند. شايد اين رفتار بيشتر برخاسته از نوع نسلي باشد که راوي به آن تعلق دارد؛ نسلي که در عين کرختي يک مرتبه با تکيه بر قدرت هيجان هاي بالا به کنشي عجيب دست مي زند. به هر حال اين راوي اگر به جاي حرکت در خيابان در خانه مي ماند، تکليف ساخته شدن شهر تهران بر عهده چه شخصيتي يا چه راوي مي ماند؟ يعني نويسنده مجبور بوده به طريقي او را از خانه بيرون بکشد تا بتواند از تهران (شخصيت فرعي اما مهم رمان) به ما کدهايي بدهد؛ شهري که در سايه تکان هاي فراوان کاملاً به هم ريخته و آدم هايش سرگردانند. شهر به هر چيزي شبيه است جز تهران. راوي در اين جنجال در آمد و شد است. مادربزرگش را که از خانه بيرون رفته و حافظه درست و حسابي ندارد در ميان جمعيت مي بيند اما کاري از او برنمي آيد. او فقط شاهد دستگيري مادربزرگ است و بعد خودش هم از هوش مي رود و هنگامي که به هوش مي آيد با پسر جواني سوار بر موتور به سمت محل زندگي اش بازمي گردد ولي باز به خانه نمي رود. اين راوي که ساکن شمال شهر تهران است به خوبي موقعيت درکه، ولنجک و تجريش را شرح مي دهد. تهران اگر مي لرزد اما به اين معنا نيست که شما همه تهران را در اين حال ببينيد، بلکه فقط نوار شمالي شهر را ديده و بايد از تصور و تخيل خود مدد بگيريد تا بدانيد باقي شهر به چه شکلي درآمده است. شايد اين تکه از بحث برگردد به سليقه شخصي خودم در روايت که جاي خالي قسمت هاي ديگر تهران را در اين لحظه ها حس کردم و باز نوع نگاه راوي به آدم هاي تهران.
شايد همه ما از تهران و تهراني هايش خسته و دلزده باشيم ولي فکر مي کنيم يکسونگري نويسنده در نگاه راوي ديده مي شود. هميشه در اوج هرج و مرج ها هم عده يي انساني رفتار مي کنند. وجود تصاوير انساني در لابه لاي حجم انبوه بي نظمي نشان داده شده که بيشتر جنبه سبعيت را نشان مي دهد، به باورپذيري و برجسته شدن همان تصاوير سياه منتهي شده است.
راوي گويي گزينش شده فقط سياهي ها را مي بيند. آيا اين نگاه به دليل اعتياد است يا تعلق او به نسلي که فقط اين تصاوير را مي بيند؟ جواب اين پرسش ها به ذهنيت خود شما از متن، اجتماع و تجربه هايتان برمي گردد. اما پذيرش آن جداً سخت است. هر چه تهران بيشتر مي لرزد (که باز مي شود روي همين لرز ش ها هم بيشتر دقيق شد و از خود پرسيد چگونه مي توانيم بپذيريم که در يک روز در تهران هشت يا هفت زلزله با ريشترهاي احتمالاً پنج يا چهار بيايد. آيا هيچ ساختماني در سايه اين تکان ها ويران نمي شود؟ چرا شيشه هاي خانه ها خرد نمي شوند؟ يا تابلوي قديمي يک مغازه در پياده رو تجريش افتاده باشد.) ذهن راوي هم مغشوش تر مي شود. او سرگردان به محلي مي رود که در آن دوستان قديمي اش چيزي شبيه زندگي کردن را تجربه مي کنند. دختر و پسرهايي جوان که آنها هم درگير اعتيادند. اما باز نوع روابط آنها از جنس رابطه راوي - اشکان است؛ روابطي که در سطح مانده و آنچه آنها را به هم نزديک مي کند، يا درد مشترک شان، مواد مخدر است يا... در آن تکه فرصت بسيار خوبي به نويسنده داده شده تا شبکه روابط انساني اين افراد را بياورد که تا حدي هم موفق است ولي باز به گمانم خود موقعيت زلزله هاي پشت هم فرصت فرو رفتن به اين شبکه را نه به نويسنده داده نه به ما.
اين زلزله ها، اگر از ابتداي روايت مانند کتاب «کوري» به شکلي اغراق شده در فضاي تهران به وقوع مي پيوست، حاصل طبيعتاً کار قابل درنگ تري بود. فرصت پرداختن به نمادها يا نشانه هاي انسان امروزي شرقي در آن متن به خوبي فراهم بود. يعني در ميان يک خرابه راوي در کنار افراد مختلف زندگي مي کرد؛ افرادي که اگر نه مانند او درگير اعتياد، اما هر کدام وجهي از خود را از دست داده اند که به آن به شدت عادت کرده بودند. شايد حاصل کتاب ديگري مي شد اما در اين حالت گويي باري بر دوش روايت افتاده است که بسيار سنگين تر از حجم اصلي رمان است. خود تهران شبيه غولي است که اگر سراغش براي روايت برويم، فرصت بيشتري مي طلبد چه رسد به آنکه بخواهيم زلزله اش را در حجم کوتاه يک «رمان کوچک» بسازيم. زلزله در اين رمان در عين حال مي توانست به شکلي نمادين اتفاق بيفتد يعني مابه ازاي اعتياد را در ذهن راوي مي داشت. در اين حالت که روايت ميان ذهنيات و عينيات در نوسان است زلزله مانند توپي است که هر بار به زمين يکي مي افتد يا به ذهن راوي يا به فضاي تهران. در حالي که زلزله واجد قدرتي است (آن هم در تهران) که مي تواند مناسبات انساني و اجتماعي را چنان درهم بريزد که صد هزار بار از «کوري» ساراماگو قوي تر باشد. چرا؟
چون همان طور که در ابتدا هم آمد، خود تهران مقوله يي است که به دليل ماهيت اش عناصرش مدام درهم ريخته و به شکلي درمي آيد.شادي، قهرمان اين روايت در پايان روايت به نقطه يي مي رسد که در عين وامداري اش از اعتياد اما با کنش گرايي هاي ديده شده در متن ناهمخوان است. بعد هم ريتم روايت به گونه يي است که شما همچنان انتظار داريد روايت ادامه پيدا کند، نه اينکه راوي يک مرتبه به زير پلي رفته و قرص هاي محرک آرش را مصرف کند. سکون يا ايستايي ناگهاني روايت با ساختار پرتکان روايت در تضاد است. در اوج لحظه هايي که ما انتظار پيشرفت يا ادامه روايت را داشتيم (که ضرباهنگ بسيار خوبي داشت) يک مرتبه ايستاده و بايد بپذيريم تهران ديگر تکان نمي خورد و راوي احتمالاً مي ميرد بي آنکه آجري به سرش خورده باشد، گويي خود را از ميان برمي دارد. شايد هم مي ماند و برمي گردد به همان خانه و اين بار جور ديگري زندگي مي کند. نمي دانيم. همه چيز در اين سکون و سکوت ايستاست. ناگهان خاموشي فرامي رسد. چرا و چطور معلوم نيست. شايد به همين دليل ژانر کتاب هم مشخص نمي شود. آيا ما با روايت رئال سر و کار داريم يا سوررئال يا آميزه يي از اين دو. اگر تصاوير مربوط به مهاجرت اهالي جنوب تهران به شمال تهران واقعي است، پس چرا نمي توانيم بپذيريم که هيچ جا خراب شده، تصوير نمي شود؟ آيا شمال تهران آسيبي نديده است؟ آيا مردم نبايد از زلزله حرف بزنند؟ راوي چرا هيچ صدايي را نمي شنود؟ چرا آرش اطلاعاتي از موقعيت به ما نمي دهد؟ به هر حال «مهسا محب علي» نويسنده رمان «نگران نباش» شايد به تمام توقعات ما در اين باب پاسخ ندهد، اما قدمي بلند برداشته است در اين ميانه که نويسندگان انگار عناصر غايب شهراند. فضاسازي هايش از نوار شمالي تهران دقيق است و آشنا و آدم هايي مي سازد که ما به خوبي لمس شان مي کنيم. شايد خود يکي از آنهاييم، شايد ديگري شبيه آنهاست. تهران مقوله يي است که بايد جدي بگيريم؛ شهري که چنان بزرگ شده که مناسباتش تمام کشور را تحت تاثير قرار مي دهد. تهران را دريابيم، به خصوص در ادبيات داستاني مان. و مهم تر آدم هايي که در اين شهر هستند؛ آدم هايي که هر روز و هر لحظه مي بينيم اما وقتي کتاب مي خوانيم يا مي نويسيم گويي در اين شهر غريبه بوده ايم. غريب مي نويسيم و غريب تر زندگي مي کنيم.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:24 توسط محسن سوهانی

 


کد موسیقی در نایت اسکین