تبليغاتX
محسن سوهانی _فيلم ساز،پژوهشگر،نويسنده_

 

خدايا! مگذار روزي فرا رسد که براي يک خود ساختگي بودن به جاي خود ساخته بودن بکوشم .ياريم کن تا تمرين کنم هر روز خود بودن و خوب بودن را تا به آن خود خوب خدايي خويش نزديک شوم . خداوندا کاری کن :

آني باشم سرشار از دوست داشتن و بگدازم از درد هاي بزرگ ونبينم پستي هاي اندک را / نخواهم هيچ چيز ناچيز را و مپيچم از رنجهاي هيچ/ دوست بدارم تورا بي چشمداشت بهشت وعصيانگر باشم بي هراس ويراني / جسجو گر باشم بي باک از حيراني /ببينم و نگاه کنم بي ترس از گناه و نپذيرم هيچ يقيني را بي ترديد / زندگي کنم پيش از انکه بميرم و بميرم پيش از آنکه بردگي کنم/ آزاد بنده ي تو باشم / فقط بنده ي تو باشم و آزاد/ شاد باشم اما نه بي درد /آرامش داشته باشم اما نه بي خيال/خوش باشم اما نه تنها /خود باشم اما نه خود خواه...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:22 توسط محسن سوهانی

خانه ام آتش گرفتست ، آتشي جانسوز

هر طرف مي سوزد اين آتش

پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود

من به هر سو مي دوم گريان

در لهيب آتش پر دود

وز ميان خنده هايم تلخ ، خروش گريه ام ناشاد

از درون خسته ي سوزان

مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد

خانه ام آتش گرفتست ، آتشي بي رحم

همچنان مي سوزد اين آتش

نقشهايي را كه من بستم به خون دل  ...

تا سحرگاهان ، كه مي داند

كه بود من شود نابود

                                                             (مهدی اخوان ثالث )

 

 

شب ها و روزها بی دلیل و بی حوصله سپری می شن ، انگیزه ی نداشته بی حوصلگی می آره و شهر سوخته خاطره ی هزارساله ی تاریخ رو برات مرور می کنه .

من یک ایرانیم با بی نهایت تاریخ و بی نهایت کمبود . بی نهایت کمبودی که این روزها آتشی به پا کرده و داره همه چیز رو می سوزونه . در این روزهای ملتهب ، با همه ی ارادتم به ایران دیگه دلم نمی خواد روی این خاک و بین این آتش قدم بزنم .

روزها و شب ها بی دلیل و بی حوصله سپری می شن و من دلیلی برای بودن و دیدن و نبودن و ندیدن ندارم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:2 توسط محسن سوهانی

 يادداشتي بر کتاب حديث نفس (خاطرات حسن کامشاد) 

زنده باد زندگی...

 صادقانه نوشتن در قدم اول شايد بسيار سهل به نظر آيد ولي چنين نيست. قلم را به دست دل سپردن کار هر کس نيست. قلم ها مي توانند سر از جاهايي درآورند که متن را به بيراهه کشيده، و نيز بدتر خود نويسنده را. (و مصيبت از آن خواننده يي است که قرار است با چنين متني رودررو شود.) قلم هاي زيادي هم ديده ايم که اين روزها و سال ها چه خوب کج راهه رفته اند و مهم تر مرحله بعد که قلم به دل سپرده را نويسنده بسپارد به دست عقل. خردي که راستي وجودش، حضورش، ظهورش نعمتي است. حال ديگر اختيار کردن يکي از گونه هاي متن چندان اهميتي ندارد. مرزهاي شعر و داستان و خاطره و مقاله روز به روز کمرنگ مي شود. داستان هايي با پرداخت گزارشي، گزارش هايي با لايه هاي روايي، شعرهايي با توصيف هاي ژورناليستي يا مقالاتي آهنگين و پرطنين کم نيستند در اين روزگار که قلم ها فراوانند و به تعداد هر قلم يک سليقه و طبع.
اما «حديث نفس» نوشته «حسن کامشاد» به گمانم حکايت ديگري است. با رسم و قاعده باب روز ايراني نمي خواند. او چنان صادقانه همه آنچه در ذهن آماده داشته، زيبا و شيوا به رشته تحرير درآورده که اين روزها اهالي کتاب هر جا روند، صحبت از «حديث نفس» است. عمده ترين دليل اش هم همين عنصر ديرياب «صادقانه نوشتن» است. دروغ نگفتن به خود هنگام نوشتن يک اثر قاعده يي است سهل و ممتنع. هر کسي را توان نوشتن آنچه زيسته است، نيست و باز دقت کنيد به فرم روايي اين زندگينامه. کتاب از بخش هاي کوتاه تشکيل شده است. گويي کامشاد مي خواسته از برش هاي تاثيرگذار زندگي اش تصويري به دست دهد يعني تکانه هاي حسي که در طول 80 و اندي سال تجربه کرده است. اين برش ها به گونه يي کنار هم چيده شده اند که ضمن وفاداري به زمان، هر يک مي توانند کارکرد روايي بيابند. تکه تکه کردن آنچه به ذهن نويسنده رسيده است و گذاشتن عنواني بر هر يک از آنها اين اتوبيوگرافي را به مجموعه داستاني واقعي (به شدت واقعي و تکان دهنده - جلوتر دلايل اين تاثيرگذاري را يک به يک مي شمارم) بدل کرده است. اين فرم روايي هر مخاطبي را درگير خود مي کند چون در متن ايجاد ضرباهنگ کرده، کشش و کنش لحظه ها انديشيده يا خودانگيخته است و خلاصه آينه تمام نماي ذهني است که وفادارانه به خود و متن عمل کرده است. «حسن کامشاد» در اين باره چنين مي گويد؛ «سبک نوشتن اين کتاب به هيچ وجه آگاهانه نبوده است، خودجوش بوده است. کلمه ها مي خواستند راهي به بيرون از من پيدا کنند. فرصت زيادي نداشتم و حقيقت اش وقتي دوستم شاهرخ مسکوب درگذشت در مجلس ختمي که اينجا گرفتند خاطره هايي از او را نقل کردم. برخي از اين خاطره ها را هم به قلم آوردم. تعدادي از دوستان نزديکم به من گفتند استعداد قصه گويي داري. اين را جدي نگرفتم ولي خوشحال شدم. شايد همين ها انگيزه من در نوشتن اين کتاب بودند. البته اين را هم بگويم که در سنين نوجواني در اصفهان در محله يي بودم که بچه ها در آن مدرسه نمي رفتند. يکي آهنگر بود، ديگري مسگر و... من تنها بچه يي بودم که مدرسه مي رفتم. اين بچه ها غروب که از سر کار برمي گشتند زير بازارچه محل جمع مي شدند، من برايشان قصه هاي حسين کرد و بخش هايي از اميرارسلان نامدار را که خوانده بودم تعريف مي کردم. در حقيقت قصه گويي مي کردم. شکل و شمايل اين کتاب يک مقدار ممکن است از اين لحظه ها نشات گرفته باشد. اما در مورد عناوين بايد بگويم به اين شکل نبود. مرحله به مرحله زندگي ام که از ذهنم مي گذشت، هر آن قسمت هايي را که برجسته بودند، روي کاغذ مي آوردم. بعد يکي دو تا از دوست ها که اين نوشته ها را خواندند، گفتند بهتر است برايشان تيتر هم بگذاري. از شما چه پنهان اي ميل هايي دريافت کرده ام که در آن آمده بيخود تيتر گذاشته يي. از لطف روايت کم مي کند. ممکن است شما پسنديده باشيد. به هر حال آنچه محرز است، اين است که از پيش نمي دانستم چه مي خواهم بنويسم. عده يي هم گفته اند اقتصاد به خرج داده يي. مي شد اين قسمت ها را به هم ربط داد و براساس شان داستان کوتاه يا نمايشنامه نوشت. اينها همه تعجب برانگيز است. من خودم را داستان نويس يا نويسنده به معناي اخص کلمه نمي دانم. شايد هم هميشه از اين استعدادم غافل بوده ام. بعد از سفر اخيرم به ايران، خيال دارم ان شاء الله با شوق و ذوق بيشتري ادامه داستان را بنويسم. منتها هر چه به سال هاي ديرتر زندگي مي رسم ذهنم تيره تر مي شود. برعکس خاطره هاي هفت سالگي ام انگار همين ديروز اتفاق افتاده است. مي دانم نوشتن قسمت دوم بسيار سخت تر است به خصوص چون مربوط به سال هايي است که ما به خارج رفتيم. از انگليس خاطره شخصي چنداني ندارم. مگر ترجمه کتاب ها و رفت و آمد و گفت و شنود با نويسندگان.»
اگر «حديث نفس» خواندني است، اگر نمي توان براي لحظه يي کتاب را زمين گذاشت، بدون شک ديگر دليل عمده اش، زبان ساده و روان متن است. نويسنده هرگز در پي مغلق گويي و مرعوب ساختن مخاطب نبوده است. گويي مي خواسته جريان روان آب را در مسيري مشخص هدايت کند. سر پيچيده کردن روايت نداشته است. تکليف متن با خالق اش روشن است و همه چيز به نرمي و سادگي اتفاق مي افتد. واژه ها به شکلي باورنکردني در جمله هاي کوتاه کنار هم مي نشينند. حسن کامشاد کار ساده يي انجام نداده است به خصوص که سال ها زندگي در انگلستان مي توانسته او را از زبان مادري دور کند. از او که درباره چگونگي صيانت از اين زبان روان و سليس مي پرسم، مي گويد؛ «من هميشه عاشق زبان فارسي بوده ام. از نوجواني مقداري مطالعه کرده ام که در کتاب هم به اجمال گفته شده است. اين سي و چند سالي که در خارج بوده ام، خود را از محيط فرهنگي ايران و نوشته هاي فارسي دور نمي ديدم. ارتباط من با ايران قطع نشده است. ماه هاي فروردين و ارديبهشت مرتب هر سال با خانواده به ايران آمده ام. اما زبان را چون هميشه عاشقش بوده ام به ظرايفش دقت کرده ام. اگر شما نگاهي به زبان «تاريخ چيست» يا «قبله عالم» يا «درياي ايمان» يا «تاريخ بي خردي» که همين هفته به بازار مي آيد بيندازيد، مي بينيد هر يک ويژگي خود را دارد. در «قبله عالم» چون به زمان ناصرالدين شاه مي پردازد، سعي کرده ام نثر زمان قاجار را در متن اجرا کنم که با نقل قول هاي آن زمان هماهنگي داشته باشد و در کتاب «سرگذشت فلسفه» که نشر ني منتشر کرده و مصور است و چاپ نفيسي دارد، براي اولين بار زبان منطق و فلسفه را سعي کردم ساده کنم و فکر مي کنم ناموفق نبوده ام. بنابراين ساده نويسي کار چندان دشواري براي من نبوده است. وقتي به کارهاي نويسنده هاي جوان نگاه مي کنم، مي بينم زبان خاصي را از خود اختراع کرده اند. چيزهايي نوشته مي شود که من از آن سر درنمي آورم. مي بينم نويسنده ها دارند لقمه را دور سرشان مي چرخانند. نويسنده ها مي توانند ساده تر کار کنند. اما در اين کتاب کوشيده ام از هميشه روان تر بنويسم چون داستان زندگي ام بود و چه بهتر که به زبان ساده نوشته مي شد. باز هم بگويم اين روند چندان هم آگاهانه نبوده است.»

                           دکنر حسن کامشاد     

خصيصه ديگر متن «حديث نفس» ارجاعات مدام آن به يک جغرافياي مشخص و تاريخ معين است. کامشاد لحظه يي در هيچ قطعه يي از روايت زندگي اش از اين ارجاع غافل نمي ماند يعني تمام بخش ها واجد يک شناسنامه جغرافيايي و تاريخي اند. بارها به ما يادآوري مي کند يک ايراني است در سال... در موقعيت...، اين رويکرد باعث مي شود مخاطب ارتباطش براي لحظه يي با متن قطع نشود يعني نويسنده اجازه نمي دهد اين ارتباط قطع شود. او خودش را در يک بستر تاريخي- جغرافيايي ملتهب به تصوير مي کشد. خود نقل مکان هاي او در ايران و کدهايي که از شهرهاي مختلف با ويژگي هاي گوناگون مي دهد، مخاطب را به ديدي بسيط و ژرف دعوت مي کند. بياييد و به تماشاي جغرافياي رنگارنگ و متنوع سرزميني بنشينيد که در آن هر چه هست تاريخي است پرتب و تاب. دکتر کامشاد در اين باب چنين مي گويد؛ «درست مي گوييد. شايد اين برداشت شما و برخورد من با مسائل تا حدي از تربيت دوران جواني و فعاليت ام در حزب توده آب مي خورد. ما دائم در آنجا، در آن محيط، شرايط زمان، مکان و مسائل سياسي و اجتماعي را در نظر مي گرفتيم. من در کتابي که 50 سال پيش به انگليسي نوشتم و اخيراً به فارسي چاپ شده است (پايه گذاران نثر جديد فارسي) آنجا هم قبل از معرفي هر نويسنده ابتدا شرايط سياسي و اجتماعي را تشريح مي کنم چون متن را براي مخاطبان انگليسي زبان يا فارسي زباناني که از ايران دور بودند، مي نوشتم. بنابراين لازم دانستم اوضاع اقتصادي را در مثلاً زمان صادق هدايت توضيح دهم تا مخاطب بداند چگونه او صادق هدايت شد. اين فرآيند در ذهن من ملکه شده است. اينجا هم اگر فقط مي نوشتم رفتم اهواز در چاه فاضلاب، براي مخاطب چه فايده اگر روشن نمي شد که در شرايط 28 مرداد و بگير و ببند ساواک و تيمور بختيار رفتن به اين تنگنا چه مخاطراتي در پي داشت. يعني دلهره و هيجان موقعيت از ميان مي رفت. بايد اوضاع زمان رويداد روشن مي شد. يا وقتي ابراهيم گلستان مي آيد و پيشنهاد رفتن من به خارج را مي دهد، در شرايطي که حلقه محاصره سازمان امنيت تنگ تر شده است و دائم دوستان را دستگير مي کردند و هر لحظه ممکن بود به سراغ من بيايند، براي خواننده جالب مي شود بداند که من چه حس و حالي را از سر گذرانده ام. اگر اين اتفاق رخ نمي داد يا چرخ بخت به گردش درنمي آمد چطور مي توانستم سر از دانشگاه کيمبريج درآورم. اين جزئيات کمک مي کند که اهميت موقعيت ها روشن شود. بله، شايد تربيت تشکيلاتي حزب توده هم در اين روايت دخيل بوده است و البته يک مقداري هم احساس مي کنم بايد با پيشرفت زمانه پيش رفت و اوضاع اجتماعي و اقتصادي را در نظر گرفت.» در اين کتاب چنان ذوق کودکانه يي در او ديده مي شود که شما مي توانيد با خود بگوييد يا از خود بپرسيد راستي او چندساله است؟ اصلاً مهم نيست. مي گويم چرا. چون او به ما ثابت مي کند که جوان فکر مي کند. ذهن او مدام نو شدن را تجربه مي کند. از هيچ رخداد تازه يي نمي هراسد. هيچ پديده يي مرعوب اش نمي کند بلکه در پي آن است که تفسير و تاويل خود را از اين نو شدن دائم هستي در کف ما بگذارد. شايد اصفهاني بودن هم در اين جريان بي تاثير نبوده باشد؛ جغرافيايي که در آن طنز موج مي زند. راستي اين کم نعمتي است؟ پاسخ روشن است. از او درباره مکانيسم اين نو شدن هاي پي درپي که مي پرسم، با صدايي که در آن رگه هاي کودکانه يي جريان دارد، مي گويد؛ «چرايش را والله نمي دانم. ولي براي من موقعي که کتاب را مي نوشتم قصد آن بود که کتاب، کتاب شادي باشد. سرزنده باشد، مردم از خواندنش لذت ببرند. تفريح کنند.من مي خواستم نشاط و شادي و تفريح به خواننده بدهم. حالا چقدر موفق شده ام، نمي دانم. اگر من هنوز جوان فکر مي کنم، تعبيري است که بايد به خواننده واگذار کنم. تاويل خاصي ندارد. شانس و تصادف و نيکبختي در اين شادي دخيل بوده است. اگر اين امکان را داشتم که دوباره به دنيا بيايم و از من مي پرسيدند چه جوري مي خواهي زندگي کني، مي گفتم همين جوري. يکي از دوستان من هميشه مي گفت حسن، تو نظر کرده يي. راست است هميشه در بزنگاه هاي زندگي ام اتفاق عجيبي افتاده و از دام بلا جان سالم به در برده ام. در پنجاه سال گذشته زندگي خوب و بي دغدغه يي داشته ام. ازدواج خيلي موفقي داشتم. بچه هاي خوب و موفقي دارم و همين طور نوه هايم همه زندگي خوبي دارند. انگار دستي هميشه هواي مرا داشته و يکي بعد از ديگري اتفاقات مطلوبي براي من روي داده است. اين شادي و مسرت ظاهراً در متن هم خوانده مي شود زيرا در درون من اينچنين بوده است چه بسا که استحقاق و شايستگي اش را نداشته ام. دوستي با شاهرخ مسکوب هم بي اندازه در اين طرز فکر کردن و نوشتن موثر بوده است. من هميشه در فکر او هستم که اگر زنده بود چه ايرادهايي به اين کتاب مي گرفت و چه مي گفت. من و شاهرخ از 18 تا 80 سالگي دوست نزديک بوديم. معاشر و هم اتاق و هم درس بوديم. و مدام همديگر را دست مي انداختيم و سعي مي کرديم هيچ يک از تک و تا نيفتيم. اگر او ليچاري مي گفت، من از او بالاترش را مي گفتم تا جايي که همسرم فريادش بالا مي رفت که بس کنيد ديگر، از بس با هم مي گفتيم و مي خنديديم. شايد همان مساله اصفهاني بودن هم در آن دخيل بوده است. ژنتيک هم در آن تاثير دارد. بين ما همکلاسي ها حس متلک گويي و دست انداختن و بي جواب نگذاشتن حرف نوعي سنت شده است. با خون مان عجين شده است.»
و سر آخر آنکه «حديث نفس» سوداي قهرمان پروري، قهرمان آفريني و قهرمان ستايي ندارد. متن در جهت برساختن يک شخصيت شاخص، تاثيرگذار، سلحشور فرهنگي (هر چه دوست داريد از اين القاب در ذهن رديف کنيد) قدم برنمي دارد. «کامشاد» متواضعانه به معناي دقيق کلمه (پز و ژست هاي معمول و روزمره را از ذهن دور کنيد) در متن حرکت کرده است. به واکاوي خودش، ريش ريش کردن فکرهاي مانده در پس سرش، حسرت ها و ناکامي ها، دلسوزي براي خويشتن و اي دريغا کشيدن نمي پردازد. مشخص است خودش را فقط يک ايراني مي داند؛ ايراني که تلاش کرده در جهت درستي حرکت کند همين. به همين سادگي (به گمانم پيچيده براي ما که امروز مي بينيم هر کسي در متنش مي خواهد بگويد فقط من وجود دارم و آن هم «من»ي که چه زجرها و رنج ها کشيده ام و اصلاً اين فقط منم که درد هستي را مي شناسم.) خواسته از يک تجربه زيستي صادقانه بگويد و دقيقاً به همين دليل است که همدلي مان را برمي انگيزد. جوري متن با ما رفتار مي کند که فکر مي کنيم ما هم مي توانيم چنين سبک و روان تن بسپاريم به آنچه مي بينيم. او چون سنگ هاي کف رودخانه از سيلان آب هاي روزگار صيقل خورده است. او که مي گويم همانا متن او است و نيز خود او درگمانم. «حسن کامشاد» چنين نظر مي دهد؛ «بله. برداشت شما کاملاً درست است. عنوان اين کتاب را ابتدا مي خواستم بگذارم «ميوه خاک انداز» که با مخالفت شديد خانواده مواجه شدم ولي اين حس با من بود که نهالي بوده ام که در اين خاک رسته. طي سال هاي اخير شرح حال هاي زيادي نوشته شده است. رجال و بزرگان و نويسندگان چيزهايي نوشته اند و اکثر خواسته اند خود را يا توجيه کنند يا دفاع کنند يا بزرگ نمايي کنند. و اين به جايي رسيده که تهوع آور شده است. من اصلاً قصد دفاع و توجيه خودم را نداشتم. خواستم خالصاً مخلصاً بنويسم. صادقانه بنويسم. پيش وجدان خودم هم هيچ عذابي ندارم. چون آنچه نوشته ام عين واقع بوده است. به هر حال من هيچ وقت نه مصدر امري بوده ام،نه رهبر يا رئيسي. دوست داشتم خودم را دست کم بگيرم. از همان اولين سطرهاي کتاب که مي گويم 81 سال از عمر شريفم مي گذرد و گوش شيطان کر... با آن زبان به خودم مي خندم. خودم را دست مي اندازم. ذره يي قصد بزرگ کردن خودم را ندارم. و چيزي هم در زندگي ام نبوده که شرمنده اش باشم.»
«حديث نفس» با ما مي ماند چون صادقانه است، زبانش ساده است و روان، سهل و ممتنع، تکليف نويسنده اش، با خود و متنش روشن و باز ريشه هاي متن در اين جغرافيا فرو رفته و مهم تر از همه اينکه نويسنده خود را يکي از همه مردم ايران مي داند نه تافته يي جدا بافته.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:36 توسط محسن سوهانی

یادداشتی بر رمان «نگران نباش» نوشته مهسا محب علي

 سونامی یک نسل !!!

 متن هاي اندکي هستند در اين روزگار که در آن ها تهران يا شهرهاي ديگر با آدم هايي که مي شناسيم و جنس شان را از نزديک لمس کرده ايم حاضر باشند. متن هايي از اين دست معمولاً قرباني راوي هايي مي شوند که در ذهنيات خود غرق شده اند. دالان هايي تو در تو و تاريک که در بستر روايت به هر چيزي اعتنا مي کنند به جز فضاهاي بيروني و شخصيت ها. در حالي که در رمان طبيعتاً مخاطب با انعکاس فضاهاي بيروني مواجه است. شخصيت ها در فضاهايي که آشنا هستند بايد حرکت کنند. (هرچند در پاره يي از کارهاي ادبي معماري ذهن راوي به گونه يي است که اسباب تشخص متن شده و مخاطب از پس ذهنيات شخصيت ها مي تواند به دنياي ديگري از طريق همين کدها يا نشانه هاي غيرعيني برسد. در چنين متن هايي ذهنياتي که تحت تاثير عينيات هستند در خدمت همان عنصر فضاسازي قرار مي گيرند. مانند سايه يي که حکايت از وجود يا حضور جسم يا امر عيني مي کند. منتها مساله اينجاست که در روايت هايي از اين دست نويسنده هم و غم اش صرف پرداخت لايه هاي روانشناسي اثر مي شود.) اما معمولاً در رمان هاي ايراني که در سال هاي اخير به چاپ رسيده است شما تصوير واضحي از يک جغرافياي مشخص نمي بينيد. اين قاعده عمومي در ارتباط با متن هاي بومي صدق نمي کند. رويکردي که در سال هاي پس از انقلاب وجود داشته است به گونه يي بوده که نويسندگان يک منطقه مشخص از ايران سعي در برجسته کردن باورها، ايده ها، آرمان ها، سنت ها، آيين ها، آداب و مراسم و باورهاي جمعي يک قوم داشته اند. نمونه هاي موفق اين گونه ادبي فراوانند. از سوي ديگر نويسندگان پايتخت معمولاً به تهران نپرداخته اند. شايد يکي از دلايل آن شتاب بي رحمانه يي است که مدام موجب تغيير شکل اين محيط مي شود. يعني نويسنده تهراني نمي تواند از وجود و حضور حتي باجه تلفن عمومي يا چراغ راهنمايي سر کوچه اش مطمئن باشد. گويي اين شهر در يک زلزله دائمي غوطه ور است. عناصر آن سيال اند و درهم شونده و متغير. از طرف ديگر روابط انساني تهران، عميق نيست. آدم ها به راحتي از کنار هم مي گذرند. فرصتي نيست تا کسي بتواند ديگري را ببيند و بشناسد. شناخت تهراني ها از يکديگر در حد سطح يا لايه هاي بيروني و ناپايدار مي ماند. ولي وضع نويسنده قاعدتاً بايد با ديگران فرق کند. نويسنده لازم است با علاقه و عشق به اين شبکه بپردازد، نه اينکه تحت تاثير آن قرار گرفته و او نيز برخوردهاي خود را جدي نگرفته و از روي مسائل عبور کند. مخاطب تهراني يا غيرتهراني وقتي کتابي در دست مي گيرد، انتظار دارد در آن نشانه هايي از همين شتاب يا سياليت را ببيند. کسي اين عذر را از نويسنده نمي پذيرد که آخر فرصت پرداخت به فلان شخصيت يا بهمان فضا را ندارم. نويسنده در شرايط عادي جز دقت کاري براي انجام دادن ندارد. در اين ميان نويسنده يي که رمان را براي شرح و بسط و پرداخت قهرمان خود در هسته روايي انتخاب مي کند، فرصت خوبي دارد تا تمام آنچه شرح آن رفت را با خون و گوشت و پوست و جزئيات مهم و تاثيرگذار، ساخته و فرجام آدم هايي که مي شناسيم، بپردازد. مساله اصلي رمان پرداخت يک شخصيت در زمان و مکان مشخص (حالا عيني يا ذهني يا برآيندي از هر دو نوع نگاه يا فضا) جهت نشان دادن مسائل او در برابر خود و ديگران است و احياناً رسيدن به سطح برخورد نهايي. اين برخوردها اسباب بيشتر نشان دادن روان يا ذهن شخصيت ها و بالاخص قهرمان است.
رمان «نگران نباش» نوشته «مهسا محب علي» از متن هايي است که ويژگي هاي ذکر شده را تا حد زياد و قابل قبولي دارد. اول از همه واجد قهرمان است؛ قهرماني سياه و شکست خورده که در عين تسليم در جهت جست وجوي خويش قدم برمي دارد. او بي قرار است، زني است که ازدواج نکرده، جوان، درگير مساله اعتياد و نماد بخشي از همين جامعه است. شايد بررسي اين کاراکتر فارغ از جنسيت اش در نگاه اول ممکن نباشد، اما هرچه بيشتر رمان را بخوانيد متوجه مي شويد که اين شخصيت يعني شادي، درگير بحراني است که زن و مرد نمي شناسد. خود قهرمان ما هم پا را از مرزهاي جنسيتي فراتر مي گذارد. او موهايش را تقريباً چنان کوتاه کرده که مي تواند با به سر کشيدن يک کلاه به خيابان برود بي آنکه به چشم بيايد يک زن است. رفتارهاي او هم از ويژگي هاي زنانه برخوردار نيست. نه چنان دل رحم و فداکار است، نه احساساتي يا حساس. گويي الگوي مجسم نسل امروز است که در آنها نوعي کرختي يا بي حسي وجود دارد؛ نسلي که از اين وسيله در جهت دفاع از همان شتاب يا سرعت شهر سيال تهران استفاده مي کند. شادي از همان سطرهاي نخست روايت ويژگي هاي خود را به ما مي شناساند. از فضاي خانه فقط نشانه هاي تکرارشونده بصري يا صوتي اش را گرفته، کنار هم مونتاژ مي کند. مادر براي او مادر نيست. مادر شبيه يکي از هزاران آدمي است که گويي کارشان ايجاد آلودگي صوتي است؛ آدم هايي که حرف مي زنند، کار مي کنند، فرياد مي کشند، ناله مي کنند و در کل حضورشان به واسطه صداهاي مزاحمي است که در اطراف خود ايجاد مي کنند. اگر نگوييم موسيقي متن آزاردهنده خانه را مي سازند، اما به جز توليد صدا کار ديگري از آنها برنمي آيد. اين مادر تلاش مي کند دلسوزي هاي خود را نشان دهد، اما بيشتر اين حرکت اسباب دور شدن افراد از او مي شود. شادي، بابک و آرش به هيچ ترتيبي به اين مادر نزديک نمي شوند. هرچند بابک نشانه هايي از اين همدلي را نشان مي دهد اما در پس رفتارهاي او هم به نوعي تحمل اين مادر ديده مي شود. شايد او متعلق به زماني باشد که صبر هنوز ارزش محسوب مي شد. (باز يادمان نرود که در سايه زيستن در شهر پرشتابي مانند تهران نگهداري يا باور صبر کاري است بس دشوار. اين کار حتي از عهده مادر هم برنمي آيد.) راوي اول شخص يعني شادي از يک طرف درگير خود و خانواده است و از طرف ديگر درگير مساله زلزله تهران. شهري که بي هيچ تکاني گويي مدام مي لرزد و شکل عوض مي کند، (تکه هايش به سنت گذشته باقي مانده و تکه هايي از آن مدرن شده و تکه هايي بسيار بي قواره و بي هويت است.) از صبحي که روايت از آن آغاز شده و در شب اش به انجام مي رسد، مدام تکان مي خورد. اين تکان ها در پايان هر فصل يا بخش رمان به شکل ملموس و عيني تصوير مي شوند اما متاسفانه در حد يک جمله يا چند تصوير گذرا. به گونه يي که شايد مخاطب با خود فرض کند اين لرزش ها از منظر راوي اول شخصي است که حال و روز خوشي ندارد. نه از لحاظ روحي نه از نظر جسمي خودش هم دائماً شکل و روز و حال تازه يي را تجربه مي کند. شادي در يک موقعيت مشخص-يعني زلزله تهران- از خودش به ما توصيف ها و تصويرهايي مي دهد که نگران کننده است. او دختر يا زني است احتمالاً در آستانه سي سالگي يا قبل از آن که بدون هيچ پايگاه دروني عاطفي، بي ريشه، بي شاخ و برگ از محيط خانه خسته، به خيابان مي زند. آن هم در شرايطي که برادرش آرش با بابک وارد نزاع سختي شده و در اين ميان تيري هم شليک مي شود. (واقعه يي که به گمانم به شدت باورناپذير است. شايد چون خاستگاه اقتصادي و اجتماعي خانواده به خوبي برجسته نشده است. ما از شغل و درآمد اجتماعي پدر و مادر هيچ اطلاعي نداريم. نمي دانيم دقيقاً فرزندان شان شاغل اند يا بيکار. اگر کار مي کنند آيا در خانه پدري زندگي مي کنند؟ جزئياتي از اين دست به باورپذير شدن مساله تفنگ و شليک کمک مي کرد. شخصاً جسارت آرش را براي برداشتن تفنگ نتوانستم هضم کنم. کنشي که شايد ديرتر به وقوع مي پيوست، به واسطه اطلاعات يا جزئيات بيشتر مي توانستم بپذيرم.)

مهسا محب علی

                                           مهسا محب علی - نویسنده رمان نگران نباش

شادي تمام اين لحظه هاي دردناک را با کمک افيون تاب مي آورد. باز همين جا بگويم که شخصيت يک فرد معتاد با تمام ويژگي ها و نوع نگاهي که به جهان پيرامونش دارد، به خوبي در کار برجسته نشده است. تصويرهايي که «مهسا محب علي» از اين قهرمان به ما مي دهد، کاملاً در ارتباط با نوع و چگونگي مصرف مواد مخدر است نه نشان دادن نوع رفتارها يا مسائل جسمي اين گونه افراد. مثلاً عدم تمرکز يا اضطراب براي نداشتن مواد مخدر به خوبي از کار درآمده است. اما جاي ساير خصيصه هاي روحي و رواني اين افراد خالي است. به طور مثال اين شخصيت ها در عين پوسته قدرتمند بيروني به شدت آسيب پذيرند. غالباً از هر حرفي مي رنجند. از منظر ديگري شايد بتوان گفت عميقاً متاثر از محيط بيروني خود هستند، افراد مختلف را هميشه سرزنش مي کنند که چرا حالا به اين وضع دچار شده اند. لايه هاي قدرتمدار اين شخصيت را محب علي خوب ساخته است. مانند تصميم خروج از خانه يا گشتن در خيابان ها و مقاومت در مقابل آدم هايي که هر يکي شان او را مي خواهد به سمتي سوق دهد. اما لايه هاي ديگر که در آن يک شخصيت چگونه با ادعاها و کنش هاي احتمالي اش زمين مي خورد، نيست. او حتي در مورد اشکان هم چنان قدرتمند رفتار مي کند که باور اعتياد در آن لحظه ها از او تقريباً ناممکن است. شادي بهتر و بيشتر درک يا شناخته مي شد اگر نويسنده به تضادهاي دروني اش مي پرداخت. در عين حال معمولاً اين افراد واکنشي رفتار مي کنند. کنش هاي آنان در حد کوچک و در اشلي محدود قابل تعريف است. يعني اگر در موقعيتي مانند زلزله واقع شوند به طور طبيعي منفعلند ولي در لحظه هاي انفعال از قدرت هاي خود سخن مي گويند. شايد اين رفتار بيشتر برخاسته از نوع نسلي باشد که راوي به آن تعلق دارد؛ نسلي که در عين کرختي يک مرتبه با تکيه بر قدرت هيجان هاي بالا به کنشي عجيب دست مي زند. به هر حال اين راوي اگر به جاي حرکت در خيابان در خانه مي ماند، تکليف ساخته شدن شهر تهران بر عهده چه شخصيتي يا چه راوي مي ماند؟ يعني نويسنده مجبور بوده به طريقي او را از خانه بيرون بکشد تا بتواند از تهران (شخصيت فرعي اما مهم رمان) به ما کدهايي بدهد؛ شهري که در سايه تکان هاي فراوان کاملاً به هم ريخته و آدم هايش سرگردانند. شهر به هر چيزي شبيه است جز تهران. راوي در اين جنجال در آمد و شد است. مادربزرگش را که از خانه بيرون رفته و حافظه درست و حسابي ندارد در ميان جمعيت مي بيند اما کاري از او برنمي آيد. او فقط شاهد دستگيري مادربزرگ است و بعد خودش هم از هوش مي رود و هنگامي که به هوش مي آيد با پسر جواني سوار بر موتور به سمت محل زندگي اش بازمي گردد ولي باز به خانه نمي رود. اين راوي که ساکن شمال شهر تهران است به خوبي موقعيت درکه، ولنجک و تجريش را شرح مي دهد. تهران اگر مي لرزد اما به اين معنا نيست که شما همه تهران را در اين حال ببينيد، بلکه فقط نوار شمالي شهر را ديده و بايد از تصور و تخيل خود مدد بگيريد تا بدانيد باقي شهر به چه شکلي درآمده است. شايد اين تکه از بحث برگردد به سليقه شخصي خودم در روايت که جاي خالي قسمت هاي ديگر تهران را در اين لحظه ها حس کردم و باز نوع نگاه راوي به آدم هاي تهران.
شايد همه ما از تهران و تهراني هايش خسته و دلزده باشيم ولي فکر مي کنيم يکسونگري نويسنده در نگاه راوي ديده مي شود. هميشه در اوج هرج و مرج ها هم عده يي انساني رفتار مي کنند. وجود تصاوير انساني در لابه لاي حجم انبوه بي نظمي نشان داده شده که بيشتر جنبه سبعيت را نشان مي دهد، به باورپذيري و برجسته شدن همان تصاوير سياه منتهي شده است.
راوي گويي گزينش شده فقط سياهي ها را مي بيند. آيا اين نگاه به دليل اعتياد است يا تعلق او به نسلي که فقط اين تصاوير را مي بيند؟ جواب اين پرسش ها به ذهنيت خود شما از متن، اجتماع و تجربه هايتان برمي گردد. اما پذيرش آن جداً سخت است. هر چه تهران بيشتر مي لرزد (که باز مي شود روي همين لرز ش ها هم بيشتر دقيق شد و از خود پرسيد چگونه مي توانيم بپذيريم که در يک روز در تهران هشت يا هفت زلزله با ريشترهاي احتمالاً پنج يا چهار بيايد. آيا هيچ ساختماني در سايه اين تکان ها ويران نمي شود؟ چرا شيشه هاي خانه ها خرد نمي شوند؟ يا تابلوي قديمي يک مغازه در پياده رو تجريش افتاده باشد.) ذهن راوي هم مغشوش تر مي شود. او سرگردان به محلي مي رود که در آن دوستان قديمي اش چيزي شبيه زندگي کردن را تجربه مي کنند. دختر و پسرهايي جوان که آنها هم درگير اعتيادند. اما باز نوع روابط آنها از جنس رابطه راوي - اشکان است؛ روابطي که در سطح مانده و آنچه آنها را به هم نزديک مي کند، يا درد مشترک شان، مواد مخدر است يا... در آن تکه فرصت بسيار خوبي به نويسنده داده شده تا شبکه روابط انساني اين افراد را بياورد که تا حدي هم موفق است ولي باز به گمانم خود موقعيت زلزله هاي پشت هم فرصت فرو رفتن به اين شبکه را نه به نويسنده داده نه به ما.
اين زلزله ها، اگر از ابتداي روايت مانند کتاب «کوري» به شکلي اغراق شده در فضاي تهران به وقوع مي پيوست، حاصل طبيعتاً کار قابل درنگ تري بود. فرصت پرداختن به نمادها يا نشانه هاي انسان امروزي شرقي در آن متن به خوبي فراهم بود. يعني در ميان يک خرابه راوي در کنار افراد مختلف زندگي مي کرد؛ افرادي که اگر نه مانند او درگير اعتياد، اما هر کدام وجهي از خود را از دست داده اند که به آن به شدت عادت کرده بودند. شايد حاصل کتاب ديگري مي شد اما در اين حالت گويي باري بر دوش روايت افتاده است که بسيار سنگين تر از حجم اصلي رمان است. خود تهران شبيه غولي است که اگر سراغش براي روايت برويم، فرصت بيشتري مي طلبد چه رسد به آنکه بخواهيم زلزله اش را در حجم کوتاه يک «رمان کوچک» بسازيم. زلزله در اين رمان در عين حال مي توانست به شکلي نمادين اتفاق بيفتد يعني مابه ازاي اعتياد را در ذهن راوي مي داشت. در اين حالت که روايت ميان ذهنيات و عينيات در نوسان است زلزله مانند توپي است که هر بار به زمين يکي مي افتد يا به ذهن راوي يا به فضاي تهران. در حالي که زلزله واجد قدرتي است (آن هم در تهران) که مي تواند مناسبات انساني و اجتماعي را چنان درهم بريزد که صد هزار بار از «کوري» ساراماگو قوي تر باشد. چرا؟
چون همان طور که در ابتدا هم آمد، خود تهران مقوله يي است که به دليل ماهيت اش عناصرش مدام درهم ريخته و به شکلي درمي آيد.شادي، قهرمان اين روايت در پايان روايت به نقطه يي مي رسد که در عين وامداري اش از اعتياد اما با کنش گرايي هاي ديده شده در متن ناهمخوان است. بعد هم ريتم روايت به گونه يي است که شما همچنان انتظار داريد روايت ادامه پيدا کند، نه اينکه راوي يک مرتبه به زير پلي رفته و قرص هاي محرک آرش را مصرف کند. سکون يا ايستايي ناگهاني روايت با ساختار پرتکان روايت در تضاد است. در اوج لحظه هايي که ما انتظار پيشرفت يا ادامه روايت را داشتيم (که ضرباهنگ بسيار خوبي داشت) يک مرتبه ايستاده و بايد بپذيريم تهران ديگر تکان نمي خورد و راوي احتمالاً مي ميرد بي آنکه آجري به سرش خورده باشد، گويي خود را از ميان برمي دارد. شايد هم مي ماند و برمي گردد به همان خانه و اين بار جور ديگري زندگي مي کند. نمي دانيم. همه چيز در اين سکون و سکوت ايستاست. ناگهان خاموشي فرامي رسد. چرا و چطور معلوم نيست. شايد به همين دليل ژانر کتاب هم مشخص نمي شود. آيا ما با روايت رئال سر و کار داريم يا سوررئال يا آميزه يي از اين دو. اگر تصاوير مربوط به مهاجرت اهالي جنوب تهران به شمال تهران واقعي است، پس چرا نمي توانيم بپذيريم که هيچ جا خراب شده، تصوير نمي شود؟ آيا شمال تهران آسيبي نديده است؟ آيا مردم نبايد از زلزله حرف بزنند؟ راوي چرا هيچ صدايي را نمي شنود؟ چرا آرش اطلاعاتي از موقعيت به ما نمي دهد؟ به هر حال «مهسا محب علي» نويسنده رمان «نگران نباش» شايد به تمام توقعات ما در اين باب پاسخ ندهد، اما قدمي بلند برداشته است در اين ميانه که نويسندگان انگار عناصر غايب شهراند. فضاسازي هايش از نوار شمالي تهران دقيق است و آشنا و آدم هايي مي سازد که ما به خوبي لمس شان مي کنيم. شايد خود يکي از آنهاييم، شايد ديگري شبيه آنهاست. تهران مقوله يي است که بايد جدي بگيريم؛ شهري که چنان بزرگ شده که مناسباتش تمام کشور را تحت تاثير قرار مي دهد. تهران را دريابيم، به خصوص در ادبيات داستاني مان. و مهم تر آدم هايي که در اين شهر هستند؛ آدم هايي که هر روز و هر لحظه مي بينيم اما وقتي کتاب مي خوانيم يا مي نويسيم گويي در اين شهر غريبه بوده ايم. غريب مي نويسيم و غريب تر زندگي مي کنيم.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:24 توسط محسن سوهانی

مستند به سبک اسکویی

 

مهرداد اسکویی یک حرفه ای تمام عیار است . جوان فعال و  پرانرژی بندر انزلی از سال 67 تا کنون پرکار و بی حاشیه تنها به هدفش اندیشیده و توانسته با عبور از سد موانع و مشکلات خود را به عنوان مستندسازی شاخص در عرصه جهانی مطرح کند . موفقیت های آخرین اثر اسکویی ، ( روزهای بی تقویم ) فرصت مناسبی بود تا پای گپ و گفتی با او بنشینم . متن زیر حاصل گفت و گوی من با مهرداد است که در شماره اخیر ماهنامه فیلم کوتاه منتشر شد .   

                                                                               محسن سوهانی

 

 

- با وجود این که چهره ی شناخته شده ای هستید و نیازی به معرفی ندارید اما اجازه دهید با یک سوال کلیشه ای شروع کنیم تا خوانندگان بیشتر با شما و فعالیت هایتان آشنا شوند . لطفا خودتان را بیشتر معرفی کنید ؟

مهرداد اسکویی هستم ، متولد 21 شهریور  1348در تهران  . فعالیت های هنری ا م را  از کودکی با بازیگری تئاتر آغاز کردم که تا سال 1371 ادامه داشت . نوجوان بودم که در کانون فیلم بندر انزلی با دیدن فیلم هایی از کیانوش عیاری ، امیر نادری ، عباس کیارستمی ، بهرام بیضایی و ...  که غالباً رویکرد مستندگونه ای داشتند به فیلم سازی علاقه مند شدم .فیلم هایی چون آن سوی آتش، ساز دهنی، انتظار، مسافر، سفر، همشهری و خانه ی دوست کجاست؟ سال 1367 اولین فیلم کوتاهم را به نام ( تولدی دیگر ) در بندر انزلی ساختم . پس از آن به سربازی رفتم اما در آن جا هم بی کار نماندم و فیلم کوتاه ( در تاریخ او ) را ساختم . چون مدام از سربازخانه به خاطر ساخت این فیلم فرار می کردم به شدت تنبیه شدم و به خرمشهر فرستاده شدم اما از این فیلم در هشتمین جشنواره انجمن سینمای جوان استقبال خوبی شد و تعدادی جایزه گرفت . پس از آن وارد دانشکده ی سینما تئاتر شدم و تصمیم گرفتم خیلی جدی و پی گیر فیلم سازی را ادامه دهم . ازهمان زمان به شدت به موضوع انسان و مسائل پیرامونش خصوصا موضوعات اجتماعی علاقه مند شدم  . پس از پایان دانشکده و ساخت تعدادی فیلم کوتاه داستانی برای انجمن سینمای جوان ، در سال 1378 تصمیم گرفتم  با ساخت فیلم ( خانه مادری ام مرداب ) به طور جدی وارد عرصه مستندسازی شوم . پس از این فیلم کلیه مطالعات و فعالیت هایم را بر روی سینمای مستند متمرکز کردم که از این بابت خوشحال هستم و به رفتار حرفه ای ا م علاقه مندم . طی این سال ها مستندهای مختلفی ساختم از جمله ( روژگیران ) با همکاری ابراهیم سعیدی ، ( بیوه مرد ) ، ( رو به جایی دور ) ، ( مریم جزیره هنگام ) ، ( از پس برقع ) ، ( دماغ به سبک ایرانی )  و ( روزهای بی تقویم )  و نیز 2 قسمت از مجموعه ی 4 قسمتی (ایران من) یا  A Taste Of Iran که برای شبکه ی  BBC WORLD NEWS  تحقیق و کارگردانی کردم که با حدود 2 میلیارد نفر تماشاگر جهانی برای هر قسمت استقبال خوبی از این مجموعه شد.

 

- چه طور شد که با وجود تجربیاتی که در زمینه ی بازیگری تئاتر ، عکاسی و فیلم کوتاه داستانی داشتید به  سینمای مستند گرایش پیدا کردید ؟

با آغاز دانشکده با این که پیشنهادهای خوبی برای بازیگری  داشتم و کارگردان های حرفه ای تئاتر و تلویزیون و سینما به سراغم آمده بودند بازیگری را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم به پشت دوربین بروم . دانشکده یک دوربین عکاسی یاشیکا به ما داد و من به سراغ عکاسی رفتم . عکاسی مستند اجتماعی می کردم و این انگیزه ای بود برای این که مدام به نقاط مختلف کشور بروم تا جایی که انگار پاهایم در کنترل خودم نبود . هر پنج شنبه که تعطیل می شدم به ترمینال می رفتم و می پرسیدم برای کجا بلیط دارید ؟ به هرکجا که بلیط پیدا می کردم می رفتم و عکاسی می کردم . این برای من که جوان کم سن و سالی بودم تجربه بزرگی بود که با اقوام و فرهنگ های مختلف آشنا شوم و نحوه برخورد من با شخصیت های مختلف در همین سفرها شکل گرفت تا بیاموزم چه طور با آن ها زندگی کنم ،  به آن ها نزدیک شوم ، اعتمادشان را جلب کنم و پای درد دلشان بنشینم . در حین همین سفرها بود که نطفه مستندسازی در ذهنم کاشته شد .

 

- در آغاز راه چه مشکلاتی داشتید ؟

مشکلات زیاد بود . به عنوان مثال تازه ازدواج کرده بودم و وضع مالی خوبی نداشتم . شب ها با پدر خانمم نصرت کریمی می نشستیم و ایشان برایم از تجربیاتشان می گفتند . یک شب گفتم که می خواهم درباره عروسی ترکمن ها فیلمی بسازم و شروع کردم به توضیح تحقیقاتی که کرده بودم . ایشان گفتند : همه این ها خیلی خوبند اما تو که پولی نداری . دیدم که مشکل بزرگیست . به سراغ یکی از دوستانم رضا یزدانی رفتم و قرار شد کار را  به صورت مشترک بسازیم . تعدادی فیلم دست دوم یوماتیک پیدا کردیم ،  با یک مینی بوس به ترکمن صحرا رفتیم و با مشکلات فراوان تصویربرداری را شروع کردیم تا جایی که مثلا از نیزار نی بریدیم و به جای بوم صدا استفاده کردیم . هر جا ترکمن ها می خوابیدند می خوابیدیم و هرچه آن ها می خوردند می خوردیم . خلاصه با هر مشکلی که بود کار را تدوین کردیم . یک فیلم 15 دقیقه ای داشتیم و کلی بدهی ! به سراغ آقای محمد آفریده که آن زمان در تلویزیون بود رفتم و فیلم را نشانش دادم . پرسید چه قدر خرج کردی ؟ و من بدون این که به سود فکر کنم  عین مبلغی که خرج کرده بودیم را گفتم . و با همان مبلغ قرارداد بسته شد و ایشان فیلم را برای دوبار پخش از تلویزیون خرید و ما توانستیم بدهی هایمان را بپردازیم ... برای پیشرفت بیشتر از هرچیز کار و تلاش مهم است . من برای دستیابی به موفقیت به داشتن نبوغ و استعداد صرف معتقد نیستم و عقیده دارم پشتکار مهم ترین عامل موفقیت است . این موضوع را در کارگاه های آموزشی مختلف نیز به دوستانم گوشزد کرده ام . خصوصا در شرایط فعلی که وجود دوربین های دیجیتال ، انجمن های صنفی مختلف ، ماهواره ، نشریات ، اینترنت و ... کار را بسیار آسان کرده است و تعامل خوبی بین جوانان و پیشکسوت ها به وجود آمده . شرایطی که متاسفانه برای نسل ما فراهم نبود .

 

- در شرایط فعلی سینمای ما مستقل بودن کار ساده ای نیست و شما جزو معدود مستندسازهایی هستید که می توان مستقل نامیدتان . چه طور به این استقلال رسیدید ؟

اتفاقی که روی مستقل شدن من ، به شکلی که امروز کار می کنم تاثیر گذاشت ساخت فیلم از پس برقع بود . حین ساخت این فیلم به شدت با مشکل مالی مواجه شدم . به هر شکلی که بود فیلم را تمام کردم به این اُمید که مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی آن را قبول کند اما آنها فیلم را نخواستند ! آن جا بود که تصمیم گرفتم خودم به طور مستقل به عنوان تهیه کننده سرنوشت فیلم را در دست بگیرم . خانم کتایون شهابی پخش بین المللی فیلم را بر عهده گرفتند و خوشبختانه این فیلم توانست آن سال بالاترین تعداد جوایزو حضور ملی و بین المللی را به دست آورد . این موضوع باعث شد مسیری را طراحی کنم تا به عنوان یک مستندساز مستقل  فیلمی را تولید کنم که در چرخه اقتصادی به باز گشت سرمایه برسد . این امکان برایم به وجود آمد که بتوانم با موضوعاتی که به شدت دوست دارم درگیر شوم و با طراحی مسیری مشخص طی یک سال یا دو سال روی آن ها کار کنم به طوری که مخاطب متوجه تغییر زمان در فیلم شود در صورتی که تهیه کننده ها معمولا محدودیت در زمان تولید ایجاد می کنند .

 

- به پخش بین المللی فیلم هایتان اشاره کردید . با توجه به تجربیاتی که در این زمینه داشته اید فکر می کنید برای تلویزیون ها و جشنواره های خارجی چه مواردی از لحاظ فنی و کیفی حائز اهمیت است ؟    

از لحاظ تصویری و کیفی فیلم باید واجد شاخصه هایی باشد که هم گام با پیشرفت تکنولوژی روز تغییر می کند و به پخش کننده ها و تهیه کننده ها اعلام می شود . در کنار شاخصه های محتوایی و ساختاری توجه به مسائلی مانند ساخت موسیقی ، صداگذاری حرفه ای ، کیفیت رنگ و نور و تصویر و دیگر نکات فنی بسیار حائز اهمیت است .

 

 - تا کنون در برگزاری کارگاه های آموزشی متعددی حضور داشته اید . تجربه برگزاری این کارگاه ها را چه طور ارزیابی می کنید ؟

تجربه های مختلفی در این زمینه داشته ام . در کارگاه آموزشی ما باید از مرحله طراحی ایده شروع کنیم که اصلا ایده فیلم مستند چیست ، چگونه به وجود می آید و چه تفاوتی با موضوع دارد ؟ تا به آخرین مراحل تولید برسیم . در اولین مرحله باید مواردی چون ایده ، هر آن چه بر اساس تحقیقات قرار است در فیلم دیده شود و هم چنین ساختار روی کاغذ نوشته شود . در این شرایط ما می دانیم قرار است فیلم ساز چه مسیری را طی کند و می توانیم روی آن بحث کنیم . نکته مهم این است که کارگاه آموزشی باید به تولید فیلم منجر شود وگر نه آموزش صرف است . من با این نظر که می گویند کارگاه های آموزشی به دنبال یکسان سازی هستند مخالفم . ما در این کارگاه ها استاد و شاگرد نداریم . ما یک گروه هستیم که با هم حرکت می کنیم و با هم بده بستان داریم . و هر مستند سازی نگاه وتجربه ی خودش را در کارش می آورد. هیچ دو فیلمی در این کارگاه ها شبیه به هم نیست.نکته ی مهم این است که خود فیلم سازها بسیار به هم کمک می کنند.  مطمئن هستم این دور هم جمع شدن ها به شدت به فضای سینمای مستند ما کمک خواهد کرد.

 

- به سراغ فیلم روزهای بی تقویم برویم . ایده این فیلم چه طور شکل گرفت ؟

نزدیک برگزاری جام جهانی فوتبال بود و من خیلی دوست داشتم در مورد بچه ها و عکس العمل شان نسبت به این مسابقات فیلم بسازم . قبلا در مورد کودک نابینایی که عاشق فوتبال بود و در روستایی در ارتفاعات شمال زندگی می کرد یک فیلم کوتاه آموزشی ساخته بودم . تصمیم داشتم در باره رابطه این کودک و دیگر اهالی روستا با مسابقات جام جهانی فیلمی بسازم اما شرایط ایده آل نبود و فضای آن روستا عوض شده بود . قبلا نیز چند طرح راجع به کودکان کانون اصلاح و تربیت داشتم . یک روز برادرم گفت ببین بچه های کانون اصلاح و تربیت نسبت به جام جهانی چه طور فکر می کنند ؟  این تلنگر باعث شد این خط را وصل کنم به دو ایده ای که قبلا درباره بچه های کانون داشتم . شروع به مطالعه کردم ، بچه ها را از نزدیک دیدم و تصمیم گرفتم درباره بچه های زیر 15 سال کار کنم . مسئولان در ابتدا به شدت مخالفت کردند ، دوستان دیگر هم می گفتند که برای کار کردن روی این موضوع هیچ شانسی نداری اما این مخالفت ها باعث شد مصمم تر شوم . بعد از چند ماه پی گیری هنگامی که یک روز به آغاز مسابقات مانده بود مستقیما به روابط عمومی قوه قضائیه رفتم و خواستار مجوز شدم . ابتدا مخالفت کردند و من هم که موضوع را منتفی می دیدم به همراه دستیارم در راه برگشت بودیم که تماس گرفتند و گفتند از اولین مسابقه تیم ایران تا آخرین مسابقه به مدت 10 روز اجازه تصویر برداری دارید به شرط آن که هر شب از تصاویری که گرفته اید کپی بکشید و به ما بدهید تا اجازه تصویربرداری روز بعد را بدهیم . ایده اصلی من این بود که ببینم بچه هایی که آسیب های روحی و جسمی فراوانی دیده اند و در یک محیط بسته که تحت باز پروری قرار دارند ،چه عکس العملی نسبت به پدیده ای چون فوتبال که همه مردم آزادانه دنبالش می کنند دارند و از این منظر به دنیای درون آن ها وارد شوم . روز اول ایران به مکزیک باخت و من دیدم که این بچه ها دیگر فوتبال را دنبال نمی کنند! خیلی سریع تصمیم گرفتم که فوتبال را کنار بگذارم و روایتی داشته باشم از زندگی درونی این بچه ها و گزارشی از آن چه در بیرون بر آن ها گذشته .

 

- روند تولید کار به چه شکل بود ؟

5 نفر از بچه ها را انتخاب کردم که می دانستم 2 نفرشان در جریان تصویر برداری و یا تدوین کنار می روند و جریان زندگی شان را تا روزی که آزاد می شوند دنبال کردم .در طی این مسیر کوتاه مدت اما سخت همراهی گروه کوچکم بسیار تعیین کننده بود. اشکان اشکانی تصویر بردار ،فرشید فرجی صدابردار و شهروز توکل دستیار کارگردان ومدیر تولید. بعد از ده روز و پایان تصویربرداری راش ها را آوردم و با لقمان خالدی تدوین گر فیلم شروع به گپ زدن کردم . گفتم تدوین کار خیلی سخت و پیچیده است چون درباره روح و روان آدم هاست . لقمان تدوین کار را آغاز کرد و یک نسخه 52 دقیقه ای آماده کرد . اما این تدوین راهی را نشان می داد که ما نباید می رفتیم . از مسیری متفاوت یک بار دیگر کار را تدوین کردیم و به یک نسخه 40 دقیقه ای رسیدیم اما  باز هم آنی نبود که می خواستیم . در این مرحله از علی صمد پور آهنگساز فیلم هایم که کار داستان نویسی هم می کند دعوت کردیم که به عنوان آدمی که هم سینما را می شناسد و هم قصه را بیاید و از بیرون به فیلم نگاه کند و نقطه نظرهایی از منظر روایت به ما بدهد . او پیشنهاد داد به شیوه نمایش نامه یک پیش پرده داشته باشیم راجع به بچه ای که وارد زندان می شود ، سه پرده داشته باشیم راجع به سه تا از شخصیت ها ، دو میان پرده داشته باشیم درباره دو بچه افغانی و یک پرده آخر . برای شروع مسیری متفاوت پیشنهاد خوبی بود. در نهایت ما سه نفر تبدیل به سه ضلع یک مثلث شدیم و با هم فکری هم کار را شکل دادیم و آرام آرام به یک ساختار منسجم رسیدیم .که در این بین تیز هوشی و پشتکار و پیشنهاد فرم های بدیع در ریتم وتمپو ی فیلم توسط لقمان خالدی بسیار مو ثر بود.

 

- با این توضیح فرصتی برای پژوهش مقدماتی نداشته اید ؟

پژوهش من مطالعه پرونده بچه ها بود به همراه تعدادی کتاب و یک جلسه گفت و گو با آن ها . بیشتر کسانی که فیلم را دیده اند باور نکرده اند که کار در 10 روز تصویربرداری شده باشد و معتقد بودند نمی توان در این مدت کوتاه انقدر به این بچه ها نزدیک شد . این مطالعات تنها به من کمک کرد تا بدانم چه سوال هایی از این بچه ها بپرسم و یک نقشه در ذهنم ایجاد کرد . به شیوه سینمای مستقیم (direct cinema  ) کا را دنبال کردم و بسیاری از روند پژوهش سر صحنه شکل گرفت .

 

- و یکی از نقاط مثبت فیلم نزدیک شدن به درون این بچه هاست . با توجه به فرصتی کوتاهی که داشتید چگونه توانستید اعتماد آن ها را به خودتان جلب کنید و به درونیاتشان راه بیابید ؟

بیشتر فیلم های من راجع به زنان و کودکان است . در این بیست سالی که فیلم ساخته ام یاد گرفته ام که اگر با شخصیت هایم صادق باشم خیلی راحت به من اعتماد می کند . من هرگز به این بچه ها دروغ نگفتم . مثلا از من شماره موبایل خواستند اما صادقانه گفتم : که به من اجازه نداده اند به شما شماره بدهم . شیوه من در برخورد با این بچه ها برخلاف دیگر بازدیدکنندگان ترحم آمیز نبود. این ها بچه هایی هستند که زود بزرگ شده اند و من هم مثل خودشان با آن ها برخورد کردم . هم چنین سعی کردم نخ ارتباطی آن ها با فیلم خودم باشم و خیلی حضور دوربین و عوامل را حس نکنند .

    

- و حتما سعی کردید خیلی تابع احساسات نشوید ؟

این نکته هم در مرحله تصویربرداری و هم تدوین خیلی برایمان مهم بود . اگر جاهایی احساس برانگیز بوده بخشی از واقعیت زندگی این بچه ها و حضورش در فیلم لازم بوده است . خیلی سعی کردم از شیوه ی انسان شناسی استفاده کنم . وقتی شما دارید درباره یک پدیده تحقیق تصویری می کنید نه باید خیلی به آن نزدیک شوید و نه خیلی دور . باید با یک فاصله مناسب حرکت کنید .

 

- استقبال جهانی از فیلم چگونه بود و چه واکنش ها و نقدهایی به آن وارد شد ؟

به لحاظ حضور در مجامع جشنواره ای این موفق ترین فیلم من بود . نقدها و تحلیل های خوبی نسبت به فیلم صورت گرفت و به خصوص توجه و تمرکز زیادی از سوی منتقدان به شیوه روایت فیلم انجام شد . مهم ترین دست آورد این فیلم دریافت جایزه ی بهترین مستند نیمه بلند از جشنواره هات داکس کاناداست که از معتبرترین فستیوال های فیلم مستند در دنیا محسوب می شود . یک مساله مهم این است که من در وهله اول فیلم را برای مردم کشور خودم می سازم . و مهم برایم این است که خودم فیلم را دوست داشته باشم و با شخصیت هایش درگیر شوم . تا به مضمون فیلم ایمان و اعتقاد نداشته باشم کار را شروع نمی کنم . به نظر من این فیلم ها نیستند که می توانند جهانی و مطرح شوند ، این باور و ایمان فیلم ساز به ایده وموضوع وشخصیت های فیلم اش است که می تواند این ارزش را به فیلم بدهد که مسیری را طی کند . مهم این است که شما به عنوان فیلم ساز چه قدر به فیلم تان باور دارید و چه قدر روح و زندگی و ذهنیت تان در آن حضور دارد . ما تنها ثبت واقعیت نمی کنیم ، مواجهه با واقعیت می کنیم و به همان نسبت که شخصیت ها در فیلم حضور دارند ما نیز به عنوان فیلم ساز با انتخاب هایمان در فیلم حضور داریم .    

 

 - نکته دیگری هست که بخواهید در مورد فیلم روزهای بی تقویم به آن اشاره کنید ؟

همیشه سعی کرده ام در کارهایم فضاهای مختلفی را تجربه کنم . خانه مادری ام مرداب، از پس برقع ، دماف به سبک ایرانی و روزهای بی تقویم هر یک فیلم هایی بودند که تغییر جهت یا تمرکز بیشتری برای ادامه ی مسیر مستند سازی من ایجاد کرده اند . روزهای بی تقویم نیز از نظر درگیر شدن با شخصیت ها ، شیوه تدوین و موارد دیگر من را وارد یک نقطه عطف جدید کرده است .  

 

- برای آینده ی کاری مستند سازی تان چه برنامه ای دارید ؟

هم اکنون شهروز توکل مشغول تدوین آخرین فیلم ام صدو یک سگ بی خال است که در مرحله راف کات قرار دارد . پروژه بعدی ام در باره کودکان زلزله است که با همراهی خانم ندا یارائی پژوهش پروژه را انجام می دهیم . این مستند بچه هایی را دنبال می کند که از زلزله رودبار جان سالم به در بردند و خانواده هایشان را از دست داده اند . هفت سال پیش چهارنفر از این افراد را پیدا کردم و از آن ها تصویربرداری کردم و تصمیم گرفتم اگر عمری بود هر هفت سال به سراغ شان بروم و رشد روانی– اجتماعی شان رادر مواجه با اتفاقات زندگی روزمره شان ثبت کنم . هدفم این است که ببینم یک اتفاق واحد که برای کودکانی مشخص پیش آمده در آینده زندگی آن ها چه تاثیری دارد .

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:22 توسط محسن سوهانی

هنر فاصله ها

به گمان من
هنر بزرگ
هنر فاصله هاست
آدم زیادی نزدیک باشد میسوزد
زیادی دور، یخ می زند
باید نقطه درست را پیدا کرد و در آن ماند
و آن را جز با ریاضت کشیدن نمی توان یافت
و نمی توان ماند

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:3 توسط محسن سوهانی

 

 

وقتی می‌گویم بهار ، تو متولد می‌شوی

مثل شکوفه‌های گیلاس ، مثل بوی عیدی ، در جای جای تنم ، عطر تو می‌پیچد

و من سرمست از خود می‌میرم ، از تو زنده می‌شوم .

وقتی می‌گویم بهار این خود تویی که روزها و لحظه‌ها به انتظارت قربانی شده‌اند

در حضور ابرهای بارانی ، شاهزاده‌وار ، به عریانی درختان می‌پوشی

وقتی می‌گویم بهار ، واژه تمام می‌شود ، که تو تمام کلمه‌ای

و زبان سکوت می‌کند ، به احترامت ، به شکرانه‌ی قدومت ، به ستایش طراوتت

وقتی می‌گویم بهار

یعنی

خوش آمدی

 

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 13:13 توسط محسن سوهانی

 

میرحسین موسوی

                                              میرحسین موسوی

 

حضور رسمي ميرحسين موسوي در انتخابات رياست جمهوري سال آينده اگر چه قابل پيش بيني بود، اما باز هم اتفاق بزرگي در صحنه سياست ايران است و مي توان ادعا کرد که در واقع با اين اعلام حضور، فضاي انتخاباتي کشور تغيير قابل توجهي کرده و بايد تحليل تازه اي از فضاي سياسي - انتخاباتي کشور ارائه کرد.

 1- طي ماه هاي اخير چهره هاي اصلاح طلب و در راس آن ها، نامزدهاي انتخاباتي متعلق به اين جناح بر لزوم وحدت و سعي در عدم تفرقه در آراي مردم و حضور گسترده همه اقشار جامعه در انتخابات به کرات سخن گفته اند. علاوه بر آن روند فعاليت هاي انتخاباتي به گونه اي است که علي رغم تصور نامزدهاي اصلاح طلب، هماهنگي در اين جناح بيشتر از جناح مخالف اصلاحات به چشم مي خورد. اين موضوع که علي رغم  آمادگي و فعاليت ستادي، گويا هيچ يک از کانديداهاي جريان مقابل اصلاحات، قدرت اعلام حضور رسمي در انتخابات را ندارند و اين امر بر گرفته از فقدان  استراتژي آن جناح بالاخص پس از اعلام حضور سيدمحمد خاتمي است. به ويژه اينکه بارها، رئيس جمهور سابق اعلام کرده که با مهندس موسوي همراه است و در کنار هم رقابت نخواهند کرد. جالب اينجاست که با اين وضعيت، اعلام کانديداتوري ميرحسين موسوي نه تنها جناح مقابل را از بلاتکليفي خارج نمي کند، بلکه بر سردرگمي آنها مي افزايد.

در چنين وضعيتي، اگر چه دور از ذهن است، اما مطمئنا بعضي از تحليل گران اصولگرا عدم حضور محمود احمدي نژاد را در انتخابات پيش رو پيشنهاد خواهند داد و بايد منتظر تحليل هاي تازه بر اين مبنا در فضاي سياسي جامعه بود.

2- سابقه و کارنامه ميرحسين موسوي چنان درخشان است که توان تخريب از رسانه هاي آماده به خدمت گرفته شده است. با اين حال بايد منتظر اظهارنظرهاي عجيب و غريب و بهانه گيري هاي تازه بود.

چند ماه قبل، زماني که بحث «دولت وحدت ملي» در فضاي سياسي جامعه شکل گرفت، شرايط به گونه اي پيش  رفت که تنها گزينه اي که مي توانست مصداق رئيس چنين دولتي قرار گيرد ميرحسين موسوي بود. اين موضوع از مهم ترين دلايل عدم پيگيري اين موضوع از طرف بعضي از طرح کنندگان آن بود.  با اين حال بايد گفت که در حقيقت تنها فردي که ظرفيت و توان تشکيل چنين دولتي را دارد و مي تواند جايگاه و قدرت علمي و اجرايي دولت را دوباره احيا کند ميرحسين موسوي است.

 از سوي ديگر بسياري از اصولگرايان واقعي مي دانند که راه برون رفت از مشکلات فعلي، حضور چهره اي چون ميرحسين موسوي است. اين امر باعث شده بود که در زمان طرح موضوع دولت وحدت ملي، بعضي از اصولگرايان آن را طرحي براي رويارويي با محمود احمدي نژاد تحليل کردند. در واقع اين طرح اگر چه ذاتا براي چنين  مقابله اي طراحي نشده اما نتيجه اي جز اين نداشته وندارد!

با اين شرايط بايد منتظر بود و صف بندي اصولگرايان با اصولگرانمايان را ديد. اين صف بندي مي تواند  آينده اين جناح را هم نشان دهد، ضمن اينکه مجموع اين اتفاقات فضاي سياست  ايران را از تقسيم بندي اصولگرا- اصلاح طلب به تقسيم بندي جديدي تغيير مي دهد که يک سوي آن را ميرحسين موسوي نمايندگي مي کند و مي توان اميدوار بود که در چنين فضايي بسياري از انقلا بيون اصیل بار ديگر به صحنه بازگردند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:32 توسط محسن سوهانی

 

در ستایش عشق و امید

بوسه بر زخم 

 

 «میلیونر زاغه‌نشین» ستایش‌شده‌ترین فیلم سال است . این فیلم در مراسم گلدن‌گلوب 4جایزه را به خود اختصاص داد و تقریبا در همه رشته‌های اصلی «مورد عجیب بنجامین باتن» را كنار زد. در جوایز بافتا در رشته‌های بهترین فیلم، كارگردانی، فیلمنامه اقتباسی، موسیقی، فیلمبرداری، تدوین و صداگذاری برگزیده شد. جامعه فیلمبرداران و تدوینگران سینمای آمریكا جوایز سالانه خود را به این فیلم  اهدا کردند و در نهایت توانست با دریافت جوایز بهترین فیلم ، کارگردانی ، تدوین ، موسیقی ، فیلم نامه اقتباسی و ... تبدیل به فاتح بلامنازع اسکار امسال شود .

 

 

«میلیونر زاغه‌نشین» حرف دل ما جهان سومی هاست که زندگیمان به متغیرهای آنی وابسته است و شانس و تقدیر با زندگیمان عجین شده است . تصویر جسورانه دغدغه‌های خالق «بیست‌و‌هشت روز بعد» و «میلیون‌ها» است كه در بستر رمان «سین‌جیم» نوشته ویكاس سواروپ تجلی می‌یابد و در ذهن خلاق و بلندپرواز سناریست «فول‌مانتی» پرورانده شده و شاهكاری را در محدوده كلیشه‌های فیلم هندی رقم زده كه بی‌تردید می‌توان آن را تنها مورد عجیب اسكار 2009 دانست . دنی بویل كارگردان ایرلندی- انگلیسی فیلم با نگاهی دلسوزانه به هند معضل دیرینه و تلخ فقر اقتصادی و فرهنگی در این كشور را مطرح می‌سازد و مظاهر و مولفه‌های این فرهنگ را به چالش می‌كشد . بویل فیلمش را در قالب یك ملودرام رمانتیك بالیوودی آورده كه به سبك و سیاق فرامدرن آثار هالیوودی تصویر شده و این‌چنین است كه از یك‌سو فارغ از قواعد نخ‌نمای سینمای هند افراط‌گرایی خاص خود را با قواعد ژانری این‌گونه گره می‌زند و از سوی دیگر با جلب توجه جهانیان به بحران این كشور، تعلق خاطرش را به این مستعمره قدیمی سرزمینش نشان می‌دهد! رویدادهای فیلم در هند مدرن جریان دارند؛ درست زمانی كه بمبئی سرخوش از تحولات روز دنیا نام «مومبی» را یدك می‌كشد، تفاوت زندگی تكنولوژیك و آرام اقلیت مرفه بیش از هر زمان دیگری در مقابل فقر كمرشكن توده محروم به چشم می‌آید و جامعه، انسانیت را در گرداب بی‌عدالتی‌اش هلاك كرده! در چنین جامعه‌ای ثروتمندان محكومندكه تمام عمر را در فراموشی، بی‌خبری و اغلب جرم و جنایت زندگی كنند و زاغه‌نشینان در حسرت و بی‌پناهی و آرزومندی!

 

 

دنی بویل - کارگردان فیلم

 

اما قهرمان جوان دنی ‌بویل به طرز معجزه‌آسایی در این آشفته‌بازار، خود را پیدا می‌كند و با تكیه بر آنچه زندگی به او آموخته میان این دو دنیای كاملا متفاوت پل می‌زند.

كلوزآپ‌های متعدد نخست فیلم چهره درمانده و بی‌رمق جوانی ساده را در شرایط شكنجه نشان می‌دهد كه از فرط استیصال آه می‌كشد و زیرلب زمزمه می‌كند: «من جواب‌ها را می‌دانستم.» این شروع فوق‌العاده و غافلگیركننده طرح هنرمندانه‌ معمای «میلیونر زاغه‌نشین» است: چگونه آبدارچی ساده یك شركت یك‌شبه از ثروتمندترین مهاراجه‌های هندی پیشی می‌گیرد؟! «چه كسی می‌خواهد میلیونر شود؟» سكوی پرتاب «جمال» به دنیایی است كه از كودكی آرزویش را داشته! صندلی داغ این برنامه تلویزیونی به دنی ‌بویل مجال مانور در تأملات و اندیشه‌هایش را می‌دهد. او به بهانه روایت جذاب‌تر قصه‌ای كه مدنظر دارد سؤالاتی را برای مسابقه در نظر می‌گیرد كه پاسخ آنها تاثیرگذارترین فصل‌های زندگی جمال است تا با این ترفند حرفه‌ای توجیهی منطقی برای از این شاخه به آن شاخه پریدن‌های فیلمش هم داشته باشد. جمال برنده با 20میلیون روپیه مسابقه را ترك می‌كند اما اعتماد به نفس، خونسردی و پاسخ‌های بی‌درنگ او به سؤال‌های غیرمرتبط و سختی كه مطرح می‌شود سوءظن مجری برنامه را برمی‌انگیزد تا جایی كه او را تحت بازجویی و زیر شوك الكتریكی پلیس می‌برند!

پاسخ جمال به اولین سؤال مسابقه، نقشه سایمون بیوفوی را برای نگارش فیلمنامه برملا می‌سازد و رمز چیدمان این پازل به‌ظاهر پیچیده را لو می‌دهد. با این وجود قصه آن‌قدر هوشمندانه و زیركانه پیش می‌رود كه لحظه‌لحظه‌اش نفس‌گیر و پر از هیجان است. شاید تنها مشكل اساسی در روایت فیلم، گشودن گره‌های فیلم به شیوه «شروع و ایست» باشد كه به كشتن تعلیق در روند قصه می‌انجامد. فلاش‌بك‌ها كه پاشنه‌آشیل بیشتر فیلم‌های مطرح محسوب می‌شوند، نقطه اتكای «میلیونر...»‌اند و پیكره اصلی این فیلم را تشكیل می‌دهند. این صحنه‌ها به جا و هنرمندانه بر كودكی جمال می‌تازند و بی‌رحمانه تلخ‌ترین صحنه‌های زندگی‌اش را برایش تداعی می‌كنند: مرگ مادر، تنهایی، آوارگی و بی‌خانمانی كه هر كدام كافی است تا چون كابوس، روزها و شب‌های یك جوان ناكام از عشق به خانواده‌، عشق به محبوب و عشق به زندگی را تاراج كند.تصویر زندگی جمال و برادرش «سلیم» در كثیف‌ترین و پست‌ترین محله‌های شهر بمبئی، تقلای این كودكان بی‌پناه را برای زیستن در یك جنگ نابرابر با جامعه‌ای نشان می‌دهد كه آنها را از متن خود حذف كرده است. اما این روزهای سخت، آبستن فرصت‌های طلایی برای تصمیم‌گیری و انتخاب راه زندگی آنهاست. هر دو برادر تنها تكیه‌گاه خود را در یك حمله توده‌ای به مسلمانان از دست می‌دهند، هر دو از فقر و گرسنگی به دله‌دزدی روی می‌آورند و هر دو در جست‌وجوی سرپناه آواره‌اند.

اما این شرایط مشابه در دو شكل كاملا متفاوت ظاهر می‌شوند: عقده خودكم‌بینی جمال و خودبزرگ‌بینی سلیم كه بر  ارزش‌ها و مشی زندگی آنها تاثیر می‌گذارد . سلیم شخصیتی آشوبگر، ناآرام و بی‌ملاحظه دارد كه بی‌محابا خطر می‌كند و می‌تواند مكمل خوبی برای محتاط‌بودن، مصلحت‌اندیشی، حساسیت و انعطاف‌پذیری جمال باشد.برخورد آن ها در مواجهه با مهم‌ترین اتفاق زندگی‌شان هم متفاوت است؛ برخورد با لاتیكا، ستاره پرفروغ عشقی كه هرگز در فیلم‌های هندی (از زمان راج‌كاپور تا امروز) كم‌سو نمی‌شود؛ دختر زیبایی كه محبتش در تمام دوران كودكی و نوجوانی در وجود جمال ریشه دوانده بود اما دست سرنوشت او را مجبور كرد كه در یكی از تراژیك‌ترین صحنه‌های فیلم او را با سیاه‌ترین كاراكتر قصه تنها بگذارد تا روزهای محنت‌بارتری را در زندان آن سودجوی پست بگذراند. داستان‌های فرعی تلخ و به‌ندرت شیرین فیلم كه بیشتر در موازات هم اتفاق می‌افتند پله‌های نردبان، ترقی جمال برای رسیدن به اوج هستند. سرگردانی این كودكان میان كیسه‌های زباله، لغزیدن آنها به ورطه زندگی مذبوحانه و خوگرفتن‌شان به خرده‌جنایت‌هایی برای گذران زندگی، تداعی‌كننده و بسیاری از ملودرام‌های موزیكال هندی است.  «میلیونر زاغه‌نشین» همان دغدغه‌های ژانرش در حوزه پیوندهای قوی خانوادگی و اولین عشق را دارد و از پررنگ‌تر جلوه‌دادن احساسات ناشی از ناامیدی، آرزومندی، خوشحالی، ناراحتی و... هیچ ابایی ندارد . نگاه سختگیرانه دنی ‌بویل و مسئله فقر و جنایت در همه سطوح جامعه، رویدادهای سوءظن‌آفرین را كنار می‌زند و در بسیاری موارد اتفاقات گاه‌وبی‌گاه قصه را نیز تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. رویكرد او در پرداختن به معضلات اجتماعی هند و خصوصا انباشتگی ثروت نزد قشری خاص تا حد زیادی به آثار چارلز دیكنز شباهت دارد.

نماهایی از فیلم

 

او در تصویرسازی از زندگی در جهنم روی زمین چنان فقر فرهنگی، اخلاق‌مندی و عشق‌محوری را صیقل می‌دهد كه بیننده را از امید و افسوس و ترحم و سرزندگی توأمان سرشار می‌سازد! ملاحظات لجستیك بویل در لحظاتی كه تماشاگر را تحت فشار روحی قرار می‌دهد تكان‌دهنده هستند و شور و شتابزدگی‌اش در اثبات خود به دنیای سینما كاملا محسوس است. دوربین آنتونی داد مانتل در جست‌وجوی طعمه‌ای ارزنده، پرت‌ترین گذرگاه‌های شهر را می‌كاود و به محض یافتن سوژه، تا شكار تعقیبش می‌كند، از لابه‌لای مردم و ماشین‌ها حركت می‌كند و وقتی آن را در ازدحام جمعیت گم كرد سرگردان اطرافش را می‌پاید. تدوین بدون نقص و هیجان‌انگیز كریس دیكنز در تاثیرگذاری داستان بی‌تاثیر نیست و به تندتر شدن ریتم فیلم هم كمك می‌كند .

3 نقش محوری فیلم در اختیار 3 كودكی قرار گرفته كه بنیان 3 شخصیت اصلی قصه را پی‌ریزی می‌كنند. هرسه آنها در قالب كاراكترهایشان باورپذیرند و بدون آنكه بیننده را سردرگم كنند با بازی قوی خود شالوده اصلی قصه را تشكیل می‌دهند و آهنگ تلخ جدایی و ناكامی‌هایشان را سرمی‌دهند. تنها ستارگان سرشناس این فیلم آنیل كاپور و عرفان خان هستند كه در نقش مجری مسابقه تلویزیونی و افسر پلیس بسیار خوب ظاهر شده‌اند. اما نقش اصلی جمال را هنرپیشه تازه‌كاری به نام دوتپل بازی می‌كند كه هندی‌تبار اما متولد لندن است و با حضور درخشانش در این فیلم برنده جایزه بافتاهم شد .

موسیقی «میلیونر زاغه‌نشین» جایگاه و تاثیرگذاری خاص خود را دارد و در تمام لحظات فیلم ایده‌های كارگردان، موقعیت‌های فیلمنامه و بازی هنرپیشگان را همراهی می‌كند.  اوج هنرنمایی ساز ای.آر.‌رحمان در تیتراژ پایانی است؛ زمانی كه زوج عاشق پس از مدت‌ها یكدیگر را در ایستگاه قطار ملاقات می‌كنند و فیلم با نگاه شیداوار آنها به هم پایان می‌پذیرد ... و چه زیبا و اشک انگیز است بوسه زیبای جمال بر زخم صورت معشوقه اش لاتیکا در پایان فیلم . پلانی که گویا عمق مفهوم فیلم را در خود نهفته است .

«میلیونر زاغه‌نشین» با وجود بهره‌مندی از عناصر قساوت و سبعیت، چكامه ستایشگر زندگی در ضیافت احساسات رقیق انسانی است كه بی‌توقع، تحقق حق طبیعی آنها برای عادلانه‌زیستن را از جامعه جهانی تمنا می‌كند !

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:49 توسط محسن سوهانی

 

زنده باد سایه ... 

 

اميرهوشنگ ابتهاج ، به قول خودش ه . ا . سايه و به زعم من و بسیاری دیگر حافظ روزگارما در سال ۱۳۰۶ در رشت به دنيا آمد . تحصيلات ابتدايى را در اين شهرسپرى كرد و سپس به تهران آمد و دوره دبيرستان را در تهران گذرانيد. آثار او كه «سايه» تخلص مى كنداز بدو شروع به شاعرى مورد توجه اهل ادب قرار گرفت و سخن منظوم او به تدريج در مطبوعات كشور منتشر شد تا آنكه هرچندگاه مجموعه اى از اين آثار به طور مدون طبع گرديد   .

 

استاد هوشنگ ابتهاج

                                                                                                            

ابتهاج شعر گفتن را خيلى زود آغاز كرد . اووقتى هنوز در دبيرستان تحصيل مى كرد اولين مجموعه شعرش را منتشر كرد. سايه در قالب غزل شاعرى شناخته شده و محبوب است كه خوب مى داند چطور از واژه ها وتركيبات در اين قالب استفاده كند. او شعرهاى ماندگار بسيارى هم در قالب تازه و شعر نو سروده است. درونمايه هاى حسى شعر او در بسيارى از موارد با مضامين اجتماعى پيوند خورده است. يكى از نمونه هاى خوبى كه دغدغه هاى اجتماعى شعر سايه را نشان مى دهد، شعر «كاروان» است كه هنوز خيلى از بزرگترهاى مان جوان هاى دهه سى و چهل، آن را از حفظ مى خوانند:
ديريست گاليا!‎/درگوش من فسانه دلدادگى مخوان!‎/ديگر زمن ترانه شوريدگى مخواه!‎/دير است گاليا! به ره افتاده كاروان.‎/عشق من و تو؟... آه‎/اين هم حكايتى است‎/اما، درين زمانه كه درمانده هركسى‎/از بهر نان شب‎/ديگر براى عشق و حكايت مجال نيست.‎/...
درواقع ابتهاج يكى از مطرح ترين و بهترين
شعرسرایان معاصر است كه گرچه در قالب هاى كلاسيك در قله نشسته است اما در زمينه هاى مختلف شعر نو نيمايى نيز اشعارى والا و توانا سروده است. سايه يك نو انديش غزلسراست و دراين راه و روال، در بين معاصران همتايى ندارد . سايه در سايه بهره گيرى به جا و به هنجار از ناب ترين و زلالترين شاخه جريان غزل سبك عراقى، اين اقبال را يافته كه نيروى باليدن در كناردرختان برومند و تنومند غزل فارسى را به دست آورد. او در سال ۱۳۲۵ مجموعه «نخستين نغمه ها» را كه شامل اشعارى به شيوه كهن است ، منتشركرد . «سراب» نخستين مجموعه اوست به اسلوب جديد اما قالبش همان چهارپاره است با مضمونى از نوعى تغزل و بيان احساسات و عواطف فردى، عواطفى واقعى و طبيعى . مجموعه «سياه مشق» با آن كه پس از سراب منتشرشده، شعرهاى سالهاى ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمى گيرد. دراين مجموعه، سايه تعدادى از غزلهاى خود را چاپ كرد و توانايى خويش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه مى توان گفت تعدادى از غزلهاى او از بهترين غزل هاى دوران معاصر به شمار مى رود . اما سايه در مجموعه هاى بعدى، آواى دل دردمند و ترانه هاى عاشقانه را رها كرده با مردم همگام مى شود و مجموعه شبگير، پاسخگوى اين انديشه تازه اوست كه دراين رابطه اشعار اجتماعى با ارزشى را پديد مى آورد.سايه را مى توان از تواناترين شاعران وبهترين غزلسراى معاصر دانست كه با زبانى توانا و دركى تازه درمجموعه «چندبرگ از يلدا» در سال ۱۳۳۴ راه روشن و تازه اى در شعر معاصر گشود.مضامين گيرا و دلكش، تشبيهات و استعارات و صور خيال بديع، زبان روان و موزون و خوش تركيب و هم آهنگ با غزل از ويژگى هاى شعر سايه است.گذشته از اينها هوشنگ ابتهاج را مى توان از تواناترين شعراى آرمانگراى نمادپرداز دانست. چه او هم در غزل و هم دركارهاى نو لحظه اى از انديشه به «هدف» غافل نمى ماند و درعين حال «جوهر شعرى» را با ظرافت تمام چون شيشه اى در بغل سنگ نگاه مى دارد .

 

 

ديگر اين پنجره بگشاى كه من‎/به ستوه آمدم از اين شب تنگ.‎/ديرگاهى است كه در خانه همسايه من خوانده خروس‎/ وين شب تلخ عبوس‎ / مى فشارد به دلم پاى درنگ / ديرگاهى است كه من در دل اين شام سياه‎/،پشت اين پنجره بيدار و خموش‎/،مانده ام چشم به راه.‎/همه چشم و همه گوش.‎/مست آن بانگ دلاويز كه مى آيد نرم‎/محو آن اختر شبتاب كه مى سوزد گرم‎/مات اين پرده شبگير كه مى بازد رنگ.‎/آرى اين پنجره بگشاى كه صبح‎/مى درخشد پس اين پرده تار.‎/مى رسد از دل خونين سحر بانگ خروس.‎/وز رخ آينه ام مى سترد زنگ فسوس‎/بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار‎/خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ...
شعر ابتهاج و نام سايه را هرگز نمى توان فراموش كرد، اگر قرار باشد كه از ادب و ادبيات صدسال اخير سخن گفت و حرفى زد و مطلبى نوشت. غزل هاى او را بسيارى از بزرگان ادبيات دوران اخير تحسين كرده اند و شاعر نوجويى مثل فروغ غزل معروفى در استقبال از شعر سايه سروده است و دكتر شفيعى كدكنى كه گزينه اشعار او را با نام «آينه در آينه» جمع آورى كرده، درباره اش مى گويد: «كمتر حافظه فرهيخته اى است كه شعرى از روزگار ما به يادداشته باشد و در ميان ذخايرش نمونه هايى از شعر و غزل سايه نباشد » .به تازگی آلبوم مراسم شعرخوانی این بزرگمرد ادبیات ایران که به همراه تار نوازی محمدرضا لطفی به مناسبت هشتادسالگی او در کلن آلمان برگزار شده بود تحت عنوان بال در بال منتشر شده است که آن را به همه دوستان توصیه می کنم . امیدوارم سایه ی سایه که سالهاست در آلمان رحل اقامت افکنده همچنان بر سر ادبیات ایران زمین پابرجا باشد . به قول شعری که روزی خودش خطاب به شهریار سروده بود :    

      تو بمان بر سر اين خيل يتيم                        پدرا، يارا، انده گسارا، تو بمان

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 14:52 توسط محسن سوهانی

 


کد موسیقی در نایت اسکین